Posted by Inscriber in ,


آدم، یا زایش نگرانی
اِدمون ژابِس
برگردان: ح ف


این سان، در فقدانی
نگرانی زاده شد.
سیبِ فروافتاده ای - از همان شاخه ای که حوا
سیبِ خود را چید - در پای درخت فرو انداخته ای در حالِ پوسیدن
میوه ی ممنوعه. نامش: نگرانی
تصویرِ تهی بودگی در برابر تهی بودگی
فروبردنِ دندان در سیب، آیا حوا می دانست که دارد
روحش را می بلعد؟
چه می شد اگر کتاب تنها خاطره ی بی پایانِ فقدانِ یک واژه می بود؟
غیاب با غیاب سخن می گوید.
آدم گفت: "گذشته ام به دادخواهی ام بر می خیزد، اما آینده ام نمی خواهد این ها را در ظرف اش حفظ کند."
تصور کن روزی را بدونِ روزی در پس، شبی را
بدون شبی از پیش.
تصور کن هیچ را و چیزی را در میانه ی
هیچ.
چه می شد اگر به تو می گفتند این چیزِ ناچیز تو بودی؟
و خدا آدم را آفرید.
او را مردی آفرید، محروم از خاطره.
مردی بدون کودکی، بدون گذشته.
(بدون اشک ها، خنده ها و تبسم ها.)
مرد از هیچ عزیمت می کند، حتا عاجز از
دعویِ جزیی از این هیچ.
آیا خدا برای لحظه ای به این اندیشید که با یک ضربه
این مرد را محروم ساخت
از داشتن ِ آنچه که در آینده می خواست به تمامیِ آفریدگانِ دیگر ببخشد؟
آدم، پسرِ نیستی به خواستِ خدا، میوه یِ گشاده دستیِ شرورانه،
میوه ی رسیده پیش از موعد، درختِ تماماً برگ پوش پیش از رویش،
جهانِ به انجام رسیده پیش از برآمدن از نیستی، اما تنها در
ذهنِ خدا.
مردِ اندیشه هایِ غریب، با این همه، زندگی اش به همین ها بسته است.
مردِ زنجیر شده به تهی، زنجیر شده به غیابِ تماماً غایب
گذشته است که تسکین مان می دهد. اما مرد، بدونِ چنین امنیتی
پرتاب شده به سوی که، به سوی چیست؟
مرد بی نور یا بی سایه، بی خواستگاه، یا بی جاده،
بی مکان، مگر قسمی از مکان بیرونِ زمان
آن هم بی تفاوت برای مرد.
چیزها بایست حس کنند این راه را. اما بی تردید آنها هم حتا
شیء-خاطره ی خود را دارند، احضارِ چوب و آهن، رس و مرمر.
احضارِ جریان کند و آهسته شان به سوی ایده، معرفتِ شیئ، آنها برای تجسم بخشیدن اند.
آه تهی بودگی! هیچ چیز برای اتکا بر آن نیست، هیچ چیز برای آسودن بر آن نیز،
نگرانی این است؟
زمان شکل می دهدمان. بدون گذشته هیچ حالی در میان نیست، و من
نمی تواند به تصور درآید.
یتیم در مملو ترین معنای لفظ، از پدر
و از مادر، از خود نیز – آیا ما در آن
لمحه ی شهوانی و آن تجربه ی روحانی به هستی آورانده نشدیم؟ - چه دیدنی و چه
شنیدنی برای او می توانست باشد؟ چه معنی می توانست بدهد تکلم یا
کنش؟ چه وزنی دارد یک واژه، چه طنینی دارد
در آینده؟ چه رجحانی شاید برای او می داشت؟ چه جبرانی،
چه تسکینی می توانست انتظار داشته باشد از هر اشاره ای ؟
کشف ها، رو در رویی ها، شگفتی ها، نومیدی ها،
سرگشتگی؟ شاید. اما از چه رو، دیگری از راه می رسد،
در پاسخ به کدام پرسشِ درونی، در فقدانِ تمامِ قیاس ها؟
کلید در نطفه ای لقاح یافته خوابیده است، جنین.
راز و اعجاز.
فراموشیِ فراوان. وا می داردمان تا صدا کنیم روان و روح را
به نام روح و روان. یاری مان می دهد تا بیاشکاریم
راه های گونه گونِ آگاهی را، تا یاد بگیریم و از یاد ببریم، تا بستانیم آنچه را
پیشکش شده، خواه با سپیده دم خواه شبانه، روزانه، خلاصه، هر راهی تا خود را بیافرینیم.
اما من نیستم. همه ی آنچه من همیشه بوده ام مردی است که زندگی گذاشته
مرا تا باشم.
پس من وجود دارم، شکل یافته از بهترین و بدترین، از تمام آنان که من
دوست داشته ام یا گریزان بوده ام، یافته ام یا گم کرده ام، شکل یافته از ثانیه ها در
شفقتِ ثانیه ها، هم چنان که زندگی می کاهد از این ثانیه ها.
حوا از خوابِ آدم پدید آمد، در کنارِ او از خواب برخاست
به خواستِ خدا. حوا هم زنی بی اینکه زمانی کودکی بوده باشد،
بی اینکه دیده باشد بدنش را در حال رویش و رشد، ذهن اش را
گشوده می دید اما، به تمامی آزاد برای هوی و هوس های جنسی و شهوانی
یا پیکار با آنها.
خیره به هم بدون هیچ واژه ای. چه می توانستند
بگویند؟ فقط می توانستند مشاهده کنند، تنها می توانستند تفاوت های شان را بخوانند.
روزهایِ ملال، روزهایِ تشویش بدین سان دنبال می شد. نیز
روزهای اضطراب و نگرانی.
آنها اسبابِ بازی خداوند بودند. با هم زندگی می کردند، اما هنوز ناتوان از
دریافتن چیزی از یکدیگر. زندگی، اما هنوز بی هیچ نشانه ی برجسته ی
وجود، نه حتا تصویری یا چهره ای
تا بر این حقیقت پا فشارد که آنها واقعی اند. اما مگر بدنی مرموز و ذهنی ناتوان از تفکر نداشتند.
در آی ابلیس. با آوای تملق آمیزِ خزنده ات به عمقِ گوش های شان فرود آی،
آوایی که شاید تنها
آوای آنیِ نگرانی شان بود.
وه، باید دانست که در دل آنها نه فقط حس کنجکاوی،
که امیدی به التیام بود.چه که خدا کاشته بود
بذر رنج را در دل آنها، رنجش از هستی را. خدا دست به اشتباهی
برده بود. خدا خطا کرده بود.
چه می شد اگر گناهِ حوا در واقع گناهِ خدا می بود که حوا،
برای عشقِ خدا، بر خود روا داشته بود؟ هم گناهِ عشق به خدا
هم آرزوی مجنونانه برای رهانیدنِ خویش و رهایشِ آدم؟
نگرانی، الهام بخشِ او بود، شتاب در رسیدن
به آزادی شان.
نقض فرمانِ خدا، برای یکی
و دیگری، معنای انسانیت شان بود.
طبیعت، مترصدِ کین خواهیِ خود، گناهِ شهوانیِ آمیزش
جز گناهِ زایش چه خواهد بود، جز گناهِ ستایشِ نطفه.
ابدیتِ ناپایدارِ آنچه تولد یافته است.
آدم و حوا به یک چشم به هم زدن، بچه آوردند، از میان کودکی ای
که هرگز نداشتند، کودکانِ شکننده یِ آینده.
چه که خداوند از پیش ایشان را به سرنوشت شان وا نهاده بود، تنها برای اینکه آنها نیز یک به یک
او را ترک کنند. آزادی شان – آه تنهایی و
درد- انکارناپذیرانه از این ترکِ دوگانه سر بر کرده بود.
اما دو پرسش هنوز باقی می مانند.
آیا خدا می دانست، آن هنگام که مرد را آفرید، می توانست
هرگز مردی از او نسازد چه که خود به تنهایی هم می توانست
یک مرد شود؟
آیا ضعفِ حوا بعدها برای خدا و برایِ
آدم، درسی شد، محکی حیاتی به سوی آگاهی خاص شان
از وجود، به سوی پذیرشِ زندگی و مرگ؟

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


Adam, or the Birth of Anxiety
By Edmond Jabès

Thus, along with lack,
anxiety was born.
A fallen apple – from the same branch that Eve
plucked hers – continues to spoil at the foot of
the felled tree.
Rotten fruit. Its name: ANXIETY.
Image of emptiness before emptiness.
Biting into the apple, did Eve know she was
devouring her soul?
What if the book were only infinite memory of
a word lacking?
Thus absence speaks to absence.
"My past pleads for me," he said. "But my future
remains evasive about the assortment in its basket."
Imagine a day without a day behind it, a night
without a previous night.
Imagine Nothing and something in the middle
of Nothing.
What if you were told this tiny something was you?
And God created Adam.
He created him a man, depriving him of memory.
Man without childhood, without past.
(Without tears, without laughter or smiles.)
Man come out of Nothing, unable even to claim a portion
of this Nothing.
Did God consider for a moment that with one stroke He
deprived this man of what He would in the future grant all
other creatures?
Adam, son of Nothing by the will of God, fruit of wanton benevolence,
fruit ripe before ripening, tree in full leaf before growing,
world completed before emerging from nothing, but only in
the Mind of God.

Man of strange thoughts on which, however, his life depends.

Man chained to the Void, chained to the absence of all
Absence

The past reassures us. Man without such security,
delivered to whom? to what?

Man without light or shadow, without origin or road,
without place, unless part of that place outside time which
is indifferent to man.
Things must feel this way. But no doubt even they have
their thing-memory, recalling wood and steel, clay or marble.
Recalling their slow progress toward the idea, the knowledge
of the thing they were to embody.
O emptiness! Nothing to lean against, nothing to rest on,
is this anxiety?

Time molds us. Without past there is no present, and the
I cannot be imagined.
Orphaned in the fullest sense of the term, of father and
mother, but also of himself - are we not engendered in that
moment of carnal and spiritual experience? - what could
seeing and hearing be for him? What could speaking or acting mean?
What weight has a word, what reverberations in
the future? What could it profit him? What contentment,
what soothing could he expect from any gesture?
Discoveries, encounters, surprises, disappointments,
wonder? Probably. But in relation to what other approaches,
in reply to which inner question, lacking all comparison?
The key lies in the fertilized egg, the ovule, the fetus.
The mystery and the miracle.
Fertile forgetfulness. It pushes us to sound soul and spirit
in the name of spirit and soul. It helps us clear the various
paths of consciousness, to learn and unlearn, to take what
is offered, whether by dawn or by night, daily, in short, to
create ourselves.

I am not. All I have ever been is the man life has allowed
me to be.
Thus I exist, molded by the best and the worst, by all I
have loved or fled, acquired or lost, molded by seconds at
the mercy of seconds as life drains away.
Eve came out of Adam's sleep, woke next to him by the
will of God. She, too, a woman without having been a
child, not having seen her body grow and develop, felt her
mind open out, giving full rein to voluptuous sexual desires
or fighting them.
They looked at each other without a word. What could
they say? They could only observe, only study their difference.
Days of boredom, of uneasiness followed. Of anxiety, too.
They were God's playthings. Living together, yet unable
to get anything from each other. Living, yet without landmarks
of existence, not even a picture, a portrait which
would bear out that they were real.
Only an unfamiliar body and a mind unable to think.
Enter the serpent. Enter into their ears the blandishing
voice of the reptile, which was perhaps only the urgent
voice of their anxiety.
Ah, this need to know, which on their part was not just
curiosity, but the hope to be healed. For God had im-
planted suffering in them, the hurt of being. God had made
a mistake. God had done wrong.
What if Eve's sin were really the sin of God which Eve,
for love of Him, took on herself? Both a sin of love and the
mad wish to save herself and save Adam?
Anxiety had encouraged the act, hastening the coming of
their freedom.
Breaking God's commandment meant, for one and the
other, finding their humanity.
Nature taking its revenge, the sin of the flesh will prove
to be only the sin of procreation, of glorifying the seed.
Ephemeral eternity of what is born.
Eve and Adam cherished in advance, through the childhood
they never had, their fragile, future offspring. For
God had already left them to their fate only to be in turn
forsaken by them. Their freedom – O solitude and
wound – issued undeniably from this double desertion.
But two questions remain.
Did God know, when He created man, that He could
never make a man of him because he could only become
one by himself?
Did Eve's weakness later seem a lesson to God, and to
Adam, an essential test leading to their particular conscious-
ness of existence, to the acceptance of life and death?
from The Book of Shares
translated by Rosmarie Waldrop

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,

پرسش و پاسخی با ژک دریدا پیرامون حدودِ گوارش
برگردان: ح ف

سخنرانی شما امسال، "استعاره های آدمخواری" نام گرفته است. ممکن است کمی درباره انگاره های اصلی خطابه بگویید؟

در ناقوس عزا، اثر من درباره هگل، من پیشتر مجذوب آن شکل تلفیقی بودم که در اندیشه نظری قرار بر مکشوف شدن اش است – تصور تمام عیارِ ادراک همچون گونه ای تلفیق. مفهموم “Erinnerung,”(یادآوری) که هم به معنی خاطره و هم درونی کردن است، در فلسفه هگل نقشی کلیدی بازی می کند. روح با به یاد آوردن گذشته ی خودش ، تاریخ را با تلفیق می آمیزد،. این تلفیق همچون گونه ای غذا خوردنِ تصعید شده عمل می کند – روح هر آنچه را که بیرونی و بیگانه است می خورد، و از این رو آن را به چیزی درونی بر می گرداند، چیزی که مال خودش است. همه چیز بایستی وارد شده به عمقِ سیستمِ عظیم گوارشی باشد – در سوخت و ساز بی کران هگل هیچ چیز نخوردنی نیست. صورت های تلفیق در هرمنوتیک و فلسفه ی روشنگری، همان هایی هستند که من "استعاره های آدمخواری" می نامم شان. هیچ کجا این امر روشن تر از آثار هگل نیست، اما این استعاره ها همه جا در اندیشه ی غربی در کارند. خوردن، در نهایت، راز بزرگ مسیحیت است، استحاله در خودِ عملِ تلفیق رخ می دهد: نان و شراب می شوند گوشت و خون مسیح. اما این به سادگی تن خدا نیست که از راه خوردنِ عارفانه تلفیق می شود – که واژگانِ او نیز هست.

آیا فکر می کنید که تاویل کتب مقدس – هرمنوتیک کتاب مقدس – نیز گونه ای خوردنِ والایش شده است؟

بله، در مقایسه با جذب و آمیزشِ تنِ مسیح در آیین عشای ربانی. این سیطره بر پیکرها و تماس های این چنینی است که من می کوشم به تصویر بکشم. خوردنِ واژگانِ خداوند قرینه ای برای آیین های مقدس بنیان می نهد - در اینجا نیز استحاله ای الهی رخ می دهد. و نشانه ی خود را بر هرمنوتیک مدرن بر جا می گذارد، که البته ریشه در تاویل کتاب مقدس دارد: اندک جای شگفتی است که فلسفه ی گادامر با جملات بسیاری که برگرفته از گوارش اند، نشانه گذاری شده است، چه بسا که او اندیشمندی خوش خوراک است. هرمنوتیک او در نهایت، دقیقا پیرامون جذب و تلفیقِ چیزهای بیگانه است. آنچه که اساسا برای دیگری بیگانه است، هیچ شانسی ندارد- گواریده خواهد شد، در سنتِ بزرگان ذوب خواهد شد، حریصانه با بی رحمی بلعیده خواهد شد. اما من مایل ام نشان دهم که این رابطه میان فهمیدن و خوردن به هیچ رو ویژه ی جریان مفروضِ اندیشه ی غرب نیست، اما می تواند به دقت همچون تقدمی فرهنگی مدِ نظر باشد.

در چه مفهومی این امر یک پدیده فرهنگی به شمار می آید؟ چه تفاوتی هست میان شیوه خورد و خوراک انسان و حیوان؟

هگل تمایزی میان رابطه انسان با جهان و رابطه حیوان با جهان، همچون دو شکلِ متفاوت خوردن ترسیم می کند. حیوانات رابطه ای معکوس با ابژه دارند چرا که آنها به سادگی آن را می بلعند. رابطه معکوس انسان ها، اما، منعکس است: درواقع انسان ابژه را نمی بلعد، اما به طور تجریدی آن را تلفیق می کند، و از این راه فضایی درونی می آفریند که چیزی نیست جز سوژه. این واریاسونی درباره رقص و آوازِ انسانگرای باستان است. به گونه ای فزاینده من مجذوبِ مرز فلسفی میان انسان و حیوان شده ام، که آن نیز بدل به بررسیِ حدودِ سنتی میان فرهنگ و طبیعت می شود. من برگزیده شده ام تا این موضوع را از راهِ اندیشمندانی که انگار خودبسندگیِ اومانیسم را به گونه ای عمیق به پرسش کشیده اند، بررسی کنم: هایدگر و لویناس. با وجود انتقادهای شان به مفهوم سنتی سوژه، آنها با اصرار بر یک تمایزِ مطلق میانِ انسان ها و حیوان ها، همچنان اومانیست می مانند. تاسیسِ موضعِ ممتازِ انسان، نیازمندِ قربانی کردن و بلعیدن حیوانات است. حتا لویناس خواهان قربانی کردن قربانی هم نیست.

اما از دید هایدگر، عمل تاویلی به طور حتم پیرامون درونی کردن و آمیختن نیست، نه؟

نه به این سادگی، از آنجا که او انگاره ی یک درونیتِ ذهنی را منحل کرد. اما تفاوت، خود، میان آنچه که مال خودِ فرد است و آنچه که بیگانه است، باقی می ماند – فهمیدن هنوز یک جذب و درونی سازی است. هایدگر فیلسوفی به پرولعیِ هگل نیست؛ اینگونه نیست که برای او هم همه چیز جذب شدنی و درآمیختنی باشد. آنچه که هایگر تفاوت هستی شناسانه میان هستی (Sein) و هستنده (Seienden) می نامد – که البته جوهره ی اصلی فلسفه او هم هست- گونه ای حریم را نشان می دهد. هستی همواره دست نایافتنی می ماند. هستی هرگز همچون هستی به دست داده نمی شود، چیزی در جهان که بتوان نامش نهاد و با پرسشِ چه؟ تسخیرش کرد. هستی بر هستنده ها برتری می یابد – هستی از نامیدنِ زبانشناختی سرباز می زند.

پس شما تفاوت هستی شناسانه ی هایدگر را برای مرزگذاری میانِ آنچه که می تواند خورده شود و آنچه که نمی تواند خورده شود، به کار می بندید؟

بله به درستی. تفاوت هستی شناسانه مرزِ میانِ آنچه می تواند جذب و درونی شود و آنچه از پیش در تمامی درآمیزش ها پیش فرض شده است، که این خود دسترس ناپذیر است. این بسیار ژرف و سخت است که این جنبش را در مفهوم هایدگریِ هستی درک کنیم. هستی، هستنده ها را در جهان دست یافتنی می کند، اما خود پس می نشیند. این حرکت همان است که هایدگر das Ereignis می نامد – رویداد ( یا" در حال وقوع"). اما تا آنجا که اومانیسمِ مشروط هایدگر نگران آن است آن چه که صریحاً انسان را از درون بشر به کف دست ورا می برد، مرز میان انسان و حیوان هنوز همچون چیزی که به پرسش کشیدن اش ناممکن است، باقی می ماند. این نه یک انسانگرایی سنتی بلکه قصد مکان یابی است – مکان (دازاین) جایی که معنا می تواند دریافت شود. موقعیت به روشنی همچون انسان تلقی نشده است، اما هایدگر با این حال، توصیفی از این مکان به دست می دهد که حیوانات در بیرونِ آن قرار می گیرند. هایدگر می گوید تنها انسان دست دارد و از راهِ دست، به جهانی از جنبشِ معنادار دست یافته است. با این وجود میمون، تنها دارای “Greifsorgane” ( اندام هایی برای به چنگ آوردن) است و از این رو از قلمروِ انسان ها بیرون است. این تمایز میانِ دست و اندامی برای چنگ انداختن چیزی نیست که هایدگر با مطالعه روی بوزینه ها در جنگل های سیاه جنوب غربی آلمان به آن رسیده باشد، اما ماهیتی تماماً قراردادی دارد. اینجا، همچون همیشه، اومانیسم روی قربانی کردنِ حیوان آرمیده است، روی بلع ضمنی حیوان.

آیا خوردن نمادین همواره یک پیش شرطِ نادیدنی اندیشه باقی می ماند؟ یا این دسته از استعاره ها در دلِ کارِ شاعران و هنرمندانِ خاصی پدیدار می شود؟

بله، البته. اخیراً فیلم پیتر گرینوی را درباره آشپز و دزد دیدم – در این فیلم، من ساختار آدمخوارانه ی قربانی را که نخست در جای دیگری دیده ام، یافتم. این فیلم به گونه ای خوف انگیز صریح و روشن است. سه سمینار آخرم نیز به قطعه ای از نوالیس که در آن واقعاً همه چیز را می توان یافت، اختصاص یافته اند. او راز باشکوهِ آیین عشای ربانی را به بنیادی ترین بیانِ تلفیقِ آدمخوارانه ی بدنِ دوست پیوند می دهد. آنچه که اهمیت دارد "لذت بردن از جسمِ اوست در هر بار گاز زدن و لذت بردن از خونش در هر جرعه، با توصیفی جسورانه و ورا حسانی." و شخص می تواند با شگفتیِ یکسان و نگرشی صریحاً به واژه درآمده، در درامِ "پنتسیلیا" ی کلایست رو در رو شود، آنجا که آرزویِ آدمخوارانه، آزادانه تجلی خود را می یابد. عشق ورزیدن بدون فرو بلعیدن به یقین باید بی اشتهایی و بی اشتیاقی باشد...

این روزها درگیر چه کاری هستید؟

در حال حاضر روی آیین های پرستشی (عبادی) که نگرشی فرهنگی از طعام را بیان می دارند، متمرکز شده ام: آنچه که شخص مجاز به خوردن اش هست، آنچه که شخص مجاز به خوردنش نیست. نگرش های گونه گونی که فرهنگ های متفاوت درباره ی پس مانده دارند - مناسک پس مانده شناسا – البته به همان اندازه به این عقده وابسته اند. هم اکنون با روش خودم به استنادِ حجمِ گسترده ی مفادِ انسان شناسانه کار می کنم، و به مطالعاتِ نظری ام در رابطه با فهم و احساسِ خوردن و دفع کردن می پردازم – فریزر، فروید، باتای، و دیگران.
این خوانشی است درباره ی پدیده های فرهنگیِ فشرده که من پیشتر هم روی شان کار کرده بودم. پیش از این، با شرح جزئیات عظیمی، برای مجازهایِ تلفیق در سخن هگلی گواه آوردم. همانگونه که یادآور شدم این کار را در کتابم ناقوس عزا انجام دادم. البته این کار توسط Werner Hamacher در لبریزی (Pleroma) هم انجام شده بود، که احتمالا شما با آن آشنا هستید. افزون بر این من در جست و جوی اشکالِ همانند در فیلسوفان و گفتمان های نظریِ دیگر هم بوده ام. در پیش گفتارم برای پژوهش مریا توروک و نیکلاس ایبراهام بر روی انسان گرگ، عملِ بلع را در نظریه های سوگواری و سودازدگیِ فروید تحلیل کرده ام. و در متن ام "Economimesis" کوشیده ام تا نشان دهم چگونه مفهومی اقتصادی برآمده از گوارش، چشم اندازِ امرِ زیبا در زیبایی شناسیِ کانتی را تابعِ حکم خود کرده است. مادام که زیبا نامی برای سوخت و سازِ هماهنگ و متوازن باشد، اقتصادِ بسته، در مخاطره از درون توسط بی میلی و بیزاری باقی می ماند، و این تحلیل وابسته به امرِ زیبا کنار می افتد، هنگامی که به نقطه ی دفع و استفراغ می رسد – نقطه ای که در آن اقتصاد بر حسبِ آنچه مطلقاً جذب ناشدنی است، به کرانِ خود می رسد.
هم چنان که می توان دید، رغبتِ فعلی به استعاره ی گوارش در اندیشه ی نظری چیز تازه ای برای من نیست - بیست سال پیش بود که من ناقوس عزا را نوشتم. آنچه هم اکنون مترصد آن هستم، گستردنِ زمینه ی پژوهش از فلسفی و نظری تا به زمینه ی عموماً فرهنگی است.
[ گفت و گوی ما هنگامی که زنگ تلفن به صدا در آمد معوق ماند. بعد از دقایقی چند، دریدا با خنده ای بر رخ بازگشت. پشت تلفن دوستش امانوئل لویناس بود.]
همیشه همان قضیه است. او همیشه فکر می کند که من در صددِ معوق گذاشتنِ مکالمه ام پیش از آنکه پایان بیابد، و پیوسته با فریادهای اندیشناک و مضطرب حرف مرا قطع می کند: الو، الو! او، کسی که درباره ی ایمان به دیگری بحث می کند . . .
[دریدا اکنون پیرامون رابطه اش با لویناس می گوید. دریدا بر اصالتِ لویناس عمیقاً تاکید می کند، اما هم چنین نقاطی را نشان می دهد که در اومانیسم او مسئله ساز اند.]
لویناس، بیشتر از هر کس دیگری، بر دسترسی ناپذیریِ بلندبالای دیگری تاکید می کند. دیگری هرگز نمی تواند هم چون حضور ادراک شود، تنها می تواند با مفهوم هایی هم چون رد ها و رویه ها (ظواهر بیرونی) درک شود. او به تمامی با متافیزیکِ پدیدارشناسانه ی حضور گسسته است – دیگری هرگز نمی تواند در کنشِ نظری ادراک شود، تنها می تواند به واسطه ی مسئولیتِ اخلاقی ادراک شود: من در برابر دیگری مسئولم. اما این مسئولیت تنها در برابر یک انسانِ دیگر صدق می کند. اومانیسمِ لویناس بر اساسِ کنارگذاری و بیرون نهادنِ حیوان شکل گرفته است، درست همچون اومانیسمِ هایدگر. فرمان کتاب مقدس "نبایست کسی را بکشی" برایِ انسان ها صدق می کند، اما از حیوان ها صرف نظر می کند. فرهنگِ ما بر روی یک ساختارِ قربانی کردن آرمیده است. ما همگی در آغشته به خوردنِ گوشت (بدن) هستیم – خواه واقعی، خواه نمادین. در گذشته، پیرامونِ "کلام محوری" قضیبیِ غرب سخن گفته ام. اکنون میل دارم آن را با پیشوندِ کارنو – (گوشت) گسترش دهم: " کارنوفالوگوسنتریسم." ما همگی – حتا همه ی گیاهخواران- در مفهومِ نمادین اش گوشتخوارانِ بالا رده ایم.

چگونه این پروژه حجیم و توده وار پیرامون خوردن با شالوده شکنی در ارتباط است؟ چنان که ما آمده ایم تا همین را بفهمیم. اگر بتوان فهمیدن را با گونه ای از خوردن مقایسه کرد، خوانش شالوده شکنانه ی یک متن چگونه خواهد بود؟

به این معنی که برای آنچه که نمی تواند خورده شود احترام قایل باشیم – احترام برای آن چه که در یک متن نمی توانیم جذب و تلفیق اش کنیم. اندیشه های من پیرامون حدود خوردن، در تمامیتِ خود همان الگویی را پی می گیرند که نظریه های من پیرامون عدم تعین و ترجمه ناپذیری در یک متن. همیشه پس مانده ای هست که امکان خواندنش نیست، که بایست غریب بماند. این پس مانده هرگز نمی تواند به گونه ای یکسان موردِ استنطاق واقع شود، اما مدام بایست از نو آن را جست، بایست هم چنان آن را نوشت.

پرسشگران: دنیل برنباوم و اندرس السن
دنیل برنباوم: گرداننده Städelschule و گالری Portikus در فرانکفورت و گرداننده ونیز بیونال 2009. و نویسنده انبوهی کتاب در زمینه هنر و فلسفه.
و اندرس السن: نویسنده ی سوئدی، استاد فلسفه در دانشگاه استکهلم، و عضو آکادمی سوئدی اعطا کننده ی جایزه ی نوبل ادبیات. السن حدود 15 جلد کتاب در زمینه شعر و تاریخ ادبیات نگاشته است.
این مصاحبه در 25 اکتبر 1990 صورت گرفته است. بخشی از متن سال ها پیش در روزنامه ی سوئدیِ اکسپرسن (15 فوریه 1991) به چاپ رسیده بود. چندین وبسایتِ اینترنتی هم ترجمه انگلیسیِ "برایان منینگ دلانی" از این گفت و گو را منتشر کرده اند.
و این هم برگردان فارسی. امیدوارم به مذاق تان خوش بیاید.

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


Daniel Birnbaum and Anders Olsson

An Interview with Jacques Derrida

on the Limits of Digestion

Your lecture this year was entitled “The Tropes of Cannibalism.” Could you say a bit about the basic ideas of the lecture?

In Glas, my work on Hegel, I had already become interested in the figures of incorporation that are to be found in speculative thought—the very notion of comprehending as a kind of incorporation. The concept of “Erinnerung,” which means both memory and interiorization, plays a key role in Hegel’s philosophy. Spirit incorporates history by assimilating, by remembering its own past. This assimilation acts as a kind of sublimated eating—spirit eats everything that is external and foreign, and thereby transforms it into something internal, something that is its own. Everything shall be incorporated into the great digestive system—nothing is inedible in Hegel’s infinite metabolism. The figures of incorporation in hermeneutics and speculative philosophy are what I call the “tropes of cannibalism.” Nowhere is this clearer than in Hegel, but these tropes are at work everywhere in Western thought. Eating is, after all, the great mystery of Christianity, the transubstantiation occurs in the act of incorporation itself: bread and wine become the flesh and blood of Christ. But it is not simply God’s body that is incorporated via a mystical eating—it is also his words.

Do you think that interpretation of the Scriptures—biblical hermeneutics—is also a kind of sublimated eating?

Yes, by analogy with the assimilation of the body of Christ in the Holy Communion. It is overarching figures and connections of this sort that I’m trying to map out. Eating God’s words constitutes a parallel to the Holy Sacrament—here too, a divine transubstantiation takes place. And that has left its mark on modern hermeneutics, which of course has its roots in biblical interpretation: little wonder that Gadamer’s philosophy is so marked by terms taken from digestion, that he is such a gluttonous thinker. His hermeneutics is, after all, precisely about assimilating that which is foreign. What is radically alien in the other doesn’t have a chance—it will be digested, melted down in the great tradition, wolfed down mercilessly.

But I would like to point out that this relationship between understanding and eating is in no way specific to a given current in the thought of the West, but can more accurately be regarded as a cultural a priori.

In what sense is this a cultural phenomenon? How different is man’s way of eating from that of animals?

Hegel draws a distinction between man’s relation to the world and animals’ relation to the world as two different forms of eating. Animals have a negative relation to the object because they simply swallow it. Human negativity, however, is reflected: man does not in fact devour the object, but rather incorporates it abstractly, and thereby creates the inner space that is the subject. It is a variation on the old humanist song and dance.

I have become increasingly interested in the philosophical border between man and animal, which also becomes an examination of the traditional boundary between culture and nature. I have chosen to tackle this issue via the thinkers who seem to have questioned the self-sufficiency of humanism most deeply: Heidegger and Lévinas. Despite their critique of a traditional concept of the subject, they remain humanists by insisting on an absolute distinction between humans and animals. The establishment of man’s privileged position requires the sacrifice and devouring of animals. Not even Lévinas is willing to sacrifice the sacrifice.

But in Heidegger, the interpretative act is surely not about interiorizing or incorporating, right?

No, not in any simple way, given that he dissolved the idea of a subjective interiority. But the difference itself between what is one’s own and what is foreign remains—understanding is still an assimilation. Heidegger is not as voracious a philosopher as Hegel; not everything for him can be assimilated. What Heidegger calls the “ontological difference” between “being” (Sein) and “beings” (Seienden)—which is of course the very essence of his philosophy—indicates such a limit. Being always remains inaccessible. Being is never given as a being, a thing in the world that can be named and captured with the question What? Being transcends beings—it evades linguistic naming.

So you take Heidegger’s ontological difference to be the boundary between what can be eaten and what cannot be eaten?

Yes, exactly. The ontological difference is the boundary between what can be assimilated and what is already presupposed in all assimilation, but which itself is inaccessible. This is the most profound and most difficult to comprehend movement in the Heideggerian concept of being. Being makes beings accessible in the world, yet itself withdraws. This movement is what Heidegger called das Ereignis—the event (or “the coming-about”).

But as far as Heidegger’s qualified humanism is concerned, which transfers the specifically human from man’s interior to his hand, the boundary between human and animal still remains something which is impossible to call into question. It is not a traditional humanism, but a determination of the location—the place (Dasein) where meaning can be received. The location is not explicitly determined as Man, but Heidegger nonetheless provides a description of this place that excludes animals. Only man has hands, says Heidegger, and, through the hand, he has access to a world of meaningful action. The ape, however, possesses only “Greifsorgane” (organs for grasping) and is therefore excluded from the realm of the human. This distinction between hand and organ for grasping is not something Heidegger arrived at by studying apes in the Black Forest, but rather has a purely stipulative character. Here, as always, humanism rests on the sacrifice of the animal, on the implicit swallowing up of the animal.

Does the symbolic eating always remain an invisible precondition of thought? Or does this set of metaphors become apparent within the work of certain poets or artists?

Yes, of course. I recently saw Peter Greenaway’s film about the cook and the thief—in this, I found a cannibalistic structure of sacrifice that I have seen elsewhere. It is a frightfully clear film. Also, my last three seminars have been dedicated to a fragment of Novalis, in whom one really can find everything. He links the sublime mystery of the Holy Communion to the most base expression of a cannibalistic incorporation of the friend’s body. What matters is “to enjoy, with bold, supersensual imagination, his flesh in every bite, and his blood in every gulp.”

And one can encounter an equally astonishing and explicitly worded insight in Kleist’s “Penthesilea,” where a cannibalistic desire can freely find expression. To love without wanting to devour must surely be anorexic . . .

What are you working on these days?

I am currently focused on the ritual practices that express a culture’s view of food: what one is allowed to eat, what one is not allowed to eat. The various views that different cultures have on excrement—the scatological rites—belong to this complex as well, of course. I am currently working my way through a vast amount of anthropological material, and am reading theoretical studies related to the perception of eating and defecation—Frazer, Freud, Bataille, and others.

It is a study of more concrete cultural phenomena than those I had worked on earlier. Previously, I documented in great detail the tropes of incorporation in Hegelian discourse. I did this, as I mentioned, in Glas. and it was also done by Werner Hamacher in Pleroma, with which you are probably familiar. I have looked for similar figures in other philosophies and theoretical discourses as well. In my foreword to Maria Torok and Nicolas Abraham’s study on the Wolf Man, I analyzed ingestion in Freud’s theories of mourning and melancholy. And in my text “Economimesis,” I have tried to show how a concept of economy acquired from digestion governs the view of the beautiful in Kantian aesthetics. While the beautiful is a name for the balanced and harmonious metabolism, the closed economy remains threatened from within by disgust, and this analytic of the beautiful falls apart when it reaches the point of disgust and vomiting—a point at which the economy reaches its limit in terms of what is absolutely inassimilable.

As you can see, the actual interest in the metaphor of digestion in speculative thought is nothing new for me—it was twenty years ago that I wrote Glas. What I’m doing now is broadening the field of research from the philosophical and speculative to the more generally cultural.

[Our conversation is interrupted when the phone rings. Derrida returns after a few minutes with a smile on his face. It was his friend Emmanuel Lévinas.]

It’s always the same thing. He always thinks I am going to hang up before the conversation is over, and constantly interrupts with anxious exclamations: hello, hello! He who talks about faith in the other . . .

[Derrida now begins discussing his relationship with Lévinas. He emphasizes Lévinas’ deep originality, but also points out what is problematic in his humanism.]

Lévinas, more than anyone else, has emphasized the sovereign inaccessibility of the other. The other can never be understood as presence, but only with concepts like traces and exteriority. He has completely broken with the phenomenological metaphysics of presence—the other can never be understood in a theoretical act, but only by means of ethical responsibility: I take responsibility for the other. But this responsibility applies only to the other human being—Lévinas’ humanism is based on an exclusion of the animal, just as in Heidegger. The biblical commandment “Thou shalt not kill” applies to humans, but leaves out animals. Our culture rests on a structure of sacrifice. We are all mixed up in an eating of flesh—real or symbolic. In the past, I have spoken about the West’s phallic “logocentrism.” Now I would like to broaden this with the prefix carno- (flesh): “carnophallogocentrism.” We are all—vegetarians as well—carnivores in the symbolic sense.

How is this massive project on eating related to deconstruction, as we have come to know it? If understanding can be compared to a kind of eating, what would a deconstructionist reading of a text be?

It would mean respect for that which cannot be eaten—respect for that in a text which cannot be assimilated. My thoughts on the limits of eating follow in their entirety the same schema as my theories on the indeterminate or untranslatable in a text. There is always a remainder that cannot be read, that must remain alien. This residue can never be interrogated as the same, but must be constantly sought out anew, and must continue to be written.

This conversation took place on October 25, 1990. A portion of the text was previously published in the Swedish newspaper Expressen (February 15, 1991).

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in


تو پاي به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
اجابت درخواستِ یک نویسنده ی مبارزِ ناگزیر از آوارگی
توضيح ضروری نویسنده ی به ناچار آواره: برای آنکه دوستان نامطلع، از چگونگی بودنم در ايران و نوشتن و مصاحبه هايم دچار اشتباه نشوند که اين نظام خونريز، سعه صدر و صبوری «تحمل مخالفان» را دارد، اين توضيح را هربار مختصرا" می گويم. من به همراه خانواده ام از فردای کودتا (۲۳ خرداد) و به محض تماس مشکوک مأموران و احساس احتمال دستگيری، خانه و کاشانه را ترک نموديم و خانه بدوشی را انتخاب کرديم. آوارگی را برگزيدم تا بتوانم بنويسم و بگويم و «صدايی» باشم از «حقانيت ملت» و افشاگر جنايتهايی باشم که از قبل از انتخابات ۲۲ خرداد شروع شد و بعدها وحشيانه ادامه يافتند و ابعاد هولناکشان روز به روز بيشتر آشکار می شود. پس ادامه بودنم در ايران، به لطف آوارگی و انتخاب زندگی مخفی است! وگرنه نايب خودخوانده امام زمان، تحمل کمترين صدای مخالفی را ندارد و مأمورانش، تا به حال از دستگيری من عاجز مانده اند. نکته ظريف اينکه هر روز ادامه بودن ما، «سند انکار/» قدرت امنيتی اين نظام است./ بابک داد


همه چيز درباره «روز ايران»
 بار سفر سبزت را ببند برادرم! بايد در «تهران» متمركز شويم و بس!

اول: اين راهي است براي ساكنان شهرهاي كوچك، كه هم اعتراضشان را فرياد كنند و هم به درياي ملت بپيوندند كه وعده داده خدا به «مهاجرين»! و وعده اش بخدا خلاف نيست. من تجربه اش كرده ام! مرا گواه بگيريد! هركسي خود را «يك ايراني سبز» مي داند و مي تواند، اسباب سفر به «تهران» را مهيا كند تا جمعه صبح در «يك نقطه» اين شيربچه ي آسيا متمركز شويم و قلب تپنده اش را از شر بيماري كشنده ديكتاتوري نجات دهيم. در شهرستانهاي كوچك فضاي امنيتي طوري است كه فشار و آزار«بعد از حضور» بسيار است و فضاي محدودي براي حضور سبزهاي پرشمار دارند و حتي امكان انعكاس حضور مردم سبزپوش و پوشش خبري حضورها و سركوبها نيست. تهران بايد مهمترين محل حضور ميليونها مردم معترض كشور به اين نظام ناعادل سلطاني و جنايات اخير و قديمش باشد. تمام دوستان شهرستاني كه مشتاق هستند در «روز ايران»، در آئين شكستن بت ديكتاتوري سهيم شوند، بسم الله! تهرانيها آماده بزرگترين پذيرايي از هموطنان بت شكن خود شوند. جمعه چنان يار يكديگر خواهيم بود كه سبزي ما سياهي را همچون سيلابي بشويد و ببرد. شهرستانيهاي عزيز! يك سفر سبز «نذر آزادي كشور» كنيد و به تهران بيائيد. و از شنبه، كه بت ترس فروريخت پژواك نداي عدالت و آزادي را در شهرستان كوچك خود خواهيد شنيد. كافي است «فشار از يك نقطه» باشد. ميليونها سبزپوش بايد تهران را از امروز و فردا و از پنجشنبه اشغال كنند. نبايد از هاي و هوي باطل بهراسيم. با هم اگر باشيم، «باطل رفتني است»؛ منتها ما يك «سفر سبز» به آزادي و عدالت بدهكاريم. بسم الله! / دوم: از امروز دوشنبه براي سفر به تهران ٣ روز كامل فرصت هست.از دورترين شهرستانها مثل چابهار ٢ روز فاصله تا تهران است.اين «سفر سبز» از دورترين نقطه ايران به قلب آن تهران، فقط ٢ روز طول مي كشد! پس هيچ عذري براي ماندن در خانه و شهر كوچكمان نداريم. فرياد «كيست ياريم كند؟» را كه از سلولهاي زندانها و از سوي فرزندان عدالتخواه شما بلند است مي شنويد؟ اگر نياييد،شايد وااسفاي ما كمكي نكند. منتظر قرباني شدن مهدي ها و ميرحسين ها و نداها و سهرابها نباشيم و نگذاريم جباران جبون و هراسان، خاكستر مرگ بر كشورمان بپاشند. اي آذريها، لرها، كردها، بلوچها، فارسها، تركمنها، عربها، ارامنه،اي «ايراني ها» جمعه با لباس سرزميني و محلي تان، به شرط سبز بودنش به تهران بياييد و تهران را سبز كنيد. نظام كودتائي «رژيم انكار» است. رأي ٤٠ ميليوني ما را انكار كرد! فيلم جنايات خياباني و قتل جوانان ما را انكار كرد! اسناد تجاوزها را انكار كرد! شكنجه زندانيان را انكار كرد! فقر و بيكاري را انكار مي كند! جمعه ما با «سفر سبز آزادي» به تهران، مشروعيت اين نظام نامشروع را انكار كنيم و اجازه ندهيم جنبندگي و زيستن و بودنمان را هم انكار كنند! بخصوص خطابم به هموطنان «شهرهاي كوچك» است كه فضاي امنيتي شهرشان مانع مي شود «سبزپوش» به خيابان بروند و احساس تنهايي مي كنند. هر فرد از ما، براي تجربه شيرين «ملت شدن»، از حالا رهسپار تهران شود و يادش نرود رمز پيروزي بر باطل يكي شدن ماست:«من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه بر مي خيزيم!» راه پيروزي ايران،از تهران مي گذرد! پس بار سفر سبزت را ببند برادرم! نصرت واقعي با هجرت نصيبمان مي شود. خداوند به مهاجرين وعده پيروزي و نصرت داده و كوچ سبز خانوادگي ما، گواه ٩٠ روزه اين وعده خداست! «تو پاي به راه در نه و هيچ مپرس، خود راه بگويدت كه چون بايد رفت؟»/ تا حق، يا حق!/ دوستان اين متن را از اسارت فيلترينگ بيرون بياوريد، فتوكپي كنيد و به هر شيوه به بستگان خود در شهرهاي كوچك و بزرگ برسانيد. صبح پيروزي و ظفر بسيار نزديك شده!

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


مرد در آستانه
خورخه لوييس بورخس
برگردان: ح ف


بيوي كازارس در برگشت از لندن به بوينس آيرس با خودش يك خنجر عجيب با تيغه‌ي سه‌گوش و دسته‌اي به شكلِ حرف H آورده بود. يكي از دوستان‌مان، كريستوفر دیویی از هيات بريتانيايي، به ما گفت كه چنين سلاحي بيشتر در هند به كار مي رفته. اين اضهار نظر او را به اشاره به داشتن شغلي در آن سرزمين در فاصله‌ي زماني بين دو جنگ واداشت. ("Ultra Auroram et Gangen"، من گفته‌ي او به لاتين را نقلِ تحريف‌شده‌ي خطي از كتاب جواني يافتم. ) از ميان داستان‌هايي كه دوست‌مان در آن شب با آن‌ها از ما پذيرايي كرد من دست به نوشتن همين كه در پي مي‌آيد مي‌برم. البته شرحِ من به آن واقعه وفادار خواهد بود. باشد كه خداوند مرا از وسوسه‌ي افزودن جزئياتِ اتفاقي يا سنگين‌بار كردنش با دست بردن و افزودن پاره‌هايي از شخصيتِ شرقيِ داستانِ كيپلينگ به واقعه، دور نگه دارد. بايد گفت كه داستان، سادگي باستاني صريحي دارد كه مي‌خواهد به خاطر گمنام ماندن‌اش افسوس بخوريم – شايد بي‌پرده به خاطر اينكه در كتاب هزار و يك شب نيامده.
جغرافياي دقيق اتفاقات (دیویی داشت مي‌گفت) كه من مي‌خواهم شرح دهم چندان اهميتي ندارد. وانگهي، نام‌هايي همچون آمريتسار يا اوده در بوينس آيرس چه معنايي مي‌خواهد داشته باشد؟ از پسِ اين همه، تنها بگذاريد بگويم كه در آن سال‌ها، آشوب‌هايي در يك شهر مسلمان‌نشين برپا بود، و اينكه حكومت مركزي برای بازگرداندن نظم، در جست و جوی یکی از شایسته ترین مردمان شان بود. او مردي اسكاتلندي از تبار ناميِ جنگاوران بود، و در نژادش سنتِ خشونت را پیش می برد. تنها يك بار به او چشم دوختم، با اين همه نمي‌بايست گيس‌هاي به شدت سياهش را فراموش كرده باشم، استخوان‌هاي برجسته‌ي گونه‌اش را، آن دهان و دماغ طماع‌اش را، و آن شانه‌هاي پت و پهن‌اش را، نمونه‌ي نيرومندي از يك وايكينگ.
ديويد الكساندر گلنكيرن همان نامي است كه من امشب در داستانم به او خواهم داد؛ نام‌ها برازنده‌اند، چه متعلق‌اند به پادشاهاني كه با گرز‌هاي آهنين حكم مي رانند. ديويد الكساندر گلنكيرن ( چنان‌كه من عادت كرده‌ام اينگونه صدايش كنم) گمان مي‌كنم كه مردي بود هراسان؛ صرفاً خبرهايي از آمدنِ او به شهر براي سركوبيِ شهر بسنده بود. اما اين كار او را از دست‌زدن به شماري از اقداماتِ قدرتمندانه باز نمي‌داشت. چند سالي گذشته بود. شهر و دور و برِ دور‌افتاده‌اش در آرامش به سر مي بردند. سيك‌ها و مسلمين نفرت‌ِ ديرينه‌شان را كنار گذاشته بودند كه يكباره گلنكيرن ناپديد شد. طبعاً به اندازه‌ي كافي شايعاتي بود مبني بر اينكه او ربوده و يا كشته شده.
مافوق‌ام تاكيد بر پنهان كردنِ آنچه كه از طريق او دستگيرم شده بود، مي‌كرد و روزنامه‌ها هيچ نظري درباره‌ي ناپديد‌شدنش از خود بروز نمي‌دادند ( حتا يادداشتِ كوتاهي هم از اين همه كه من گفتم به دست ندادند.) مشهور است كه هندوستان وسيع‌تر از جهان است؛ گلنكيرن همو كه شايد نيرومندترين آدمِ شهر بود، از آنجا كه با امضايي سرسري و ناخوانا در پاي بعضي اسناد روي كار آمده بود، چيزي بيشتر از يك چرخ‌دنده در دستگاهِ امپراتوري نبود. تحقيقاتِ پليسِ محلي به جايي نرسيد. مافوق‌ام بر اين بود كه يك شهروند عادي، يك غيرنظامي كه كم‌تر به چشم مي‌آمد و كم‌تر بدگماني به دست مي‌داد، به حتم به نتايج بهتري مي‌رسيد. سه يا چهار روز ديرتر (فاصله‌ها در هند بخشنده‌اند) من به ماموريت خودم گماشته شده بودم و بي‌اميدِ كاميابي در دل خيابان‌هاي شهرِ هر روزه كه مردي را از روي خودش روفته بود، كار خودم را مي‌كردم.
مي‌شود گفت به يكباره حضورِ ناديدني توطئه‌اي را براي مكتوم‌ نگاه‌داشتنِ سرنوشت شوم گلنكيرن احساس كردم. (به گمان من) هيچ روحي در شهر نبود، مگر اينكه به راز درآميخته بود و روحي نبود مگر اينكه سوگند به پنهان‌كردنِ آن راز خورده بود.
بيشتر مردم به مجردِ پرس ‌و ‌جو، مدعي بي‌خبري و جهالتي بي‌كران مي شدند؛ نمي‌دانستند گلنكيرن كيست، هرگز او را نديده بودند، هرگز نشنيده بودند كسي با او هم‌كلام شده باشد. ديگراني هم بودند كه درست يك ربع ساعت پيش از اينكه اينجا و آنجا حرفش سر زبان‌ها افتاده باشد براي يك لحظه او را ديده بودند، و حتا مرا به سوي خانه‌اي كشاندند كه دو نفر واردش شده بودند به طوري كه هيچ‌چيزشان آشكار نبوده، و يا اينكه آن لحظه را از خاطر برده بودند. برخي از آن دروغ‌گويان باريك‌بين و حرفه‌اي آنقدر دروغ سرِ هم مي‌كردند كه مي رفت از پا دربيايم. شاهدان دروغين هرطوري بود خشمم را از آن همه دروغي كه به هم مي‌بافتند، فرو مي نشاندند و دروغ‌هاي ديگري به دست مي‌دادند. من باورشان نداشتم، اما خوب جرات رد‌كردن‌شان را هم نداشتم. يك روز بعد‌از‌ظهر نامه‌اي به دستم رسيد شامل تكه‌كاغذي كه رويش يك نشاني بود.
وقتي به نشاني دست يافتم، آفتاب رخت بسته بود. محله‌اي بود فقير‌نشين اما بي‌ داد و بيداد. خانه را يافتم. به تمامي از كار افتاده، عمرش را كرده بود. از توي كوچه نگاهي انداختم به رديفِ محوطه‌هاي دروني سنگفرش‌نشده، جايي در انتهاي دور حياط‌ها، شكافي به چشمانم آمد. آنجا، چندي از مراسمِ مخصوص مسلمانان برپا بود. يكباره مردِ نابينايي با عودِ سرخ‌فامي وارد شد.
پيشِ پاي من، پيرمردِ فرتوتي، بي‌حركت همچون شيئي بي‌جان در آستانه قوز كرده بود. به‌تان خواهم گفت او به چه مي‌ماند، آخر او پاره‌اي اساسي از داستان ماست. ساليانِ دراز او را فرسوده و ساييده بود، به همان صافي و صيقليِ سنگي كه آب بسايدش، يا جمله‌اي كه از زايش‌هاي آدمي جلا بيابد. ژنده‌هاي كهنه‌ي بلندي بدنش را پوشانده بودند. خوب به چشم من كه اينطور مي‌آمد، و پارچه‌اي كه به دور سرش پيچيده بود يك ژنده‌ي كهنه‌ي ديگر. در تاريكيِ شب، صورتِ سياه و ريشِ سفيدش را بالا گرفت، بي‌مقدمه سرِ حرف‌زدن با او درآمدم. در آن لحظه براي هميشه از فكرِ پيداكردنِ ديويد الكساندر گلنكيرن بيرون آمده بودم. پيرمرد مرا نمي‌فهميد، (شايد براي اينكه مرا نمي‌شنيد) اما من بايد از گلنكيرن برايش مي‌گفتم از اينكه او يك حكمران است و اينكه من پي‌اش مي‌گردم.
حينِ گفتم اين حرف‌ها، احساسي از بيهودگيِ بازجويي از اين پيرمرد درباره‌‌ي كسي كه وجودش درنهايت بيش از يك شايعه‌ي مبهم نبود، داشتم. (فكر كردم) اين مرد شايد مي‌توانست خبرهايي از قيام و یا از اکبر به دست دهد، نه اما خبري از گلنكيرن. آنچه كه به من گفت ترديدم را از ميان برد.
با شگفتيِ كم‌مايه‌اي فرياد زد « يك حكمران، حكمراني كه خودش را گم و گور كرده و دارند دنبالش مي‌گردند. وقتي من بچه بودم اين اتفاق افتاده. تاريخِ وقايع به خاطرم نمي‌مانند. با اين همه مي‌دانم كه نيكال‌زاين (نيكلسن) هنوز جلوي ديوار دهلي به قتل نرسيده بود. زمانِ سپري شده، در خاطر مي‌ماند. شايد بتوانم رخدادهاي بعدي را به خاطر بياورم. قهرِ خداوند، بندگان را به حالِ خود واگذاشته بود تا به دامِ تباهي و نابودي درافتند. دهانِ مردان آكنده از كفرگويي، حيله و خدعه بود. اما هنوز بودند كساني كه از دامنِ شر دور بودند، و آن زمان كه روشن شد ملكه مترصدِ فرستادن مردي است تا در اين سرزمين قانون انگلستان را به اجرا دربياورد، آن‌هايي كه كم‌تر شرور بودند خوشحال بودند، از اين رو كه فكر مي‌كردند بالاخره قانون بهتر از بي‌قاعدگي و آشفتگي است. فرستاده‌ي مسيحي بر ما وارد شد اما طولي نكشيد كه او هم آغاز به خدعه و تعدي بر ما كرد، با روپوشيدنِ جنايت‌هاي نفرت‌بار و فروختن آرا به جنايت‌كاران. در آغاز ما او را مقصر نمي‌دانستيم؛ آن گونه عدالتِ انگليسي كه او ترتيب‌اش را مي‌داد براي هيچ كس مانوس نبود، و افراط‌‌كاري‌هاي آشكارِ حكم‌ران‌ِ نوآمده شايد به عنوان استدلال‌هاي محرمانه‌، قابل قبول و قطعي به اجرا در مي‌آمد. هر كسي بايد يك دليلِ وجودي در كتاب زندگي‌اش داشته باشد، ماها خيلي دوست داشتيم به او حق بدهيم، اما نزديكي او با تمامي‌ِ حكم‌رانانِ شرير و نابكارِ سرتاسرِ جهان، آشكارتر از اين‌ها بود كه مي‌شد ازش چشم پوشيد، دست‌ِ آخر اينكه مجبور به پذيرفتن‌ِ اين شديم كه او خيلي ساده يك مرد شرير است. كه يك حاكم‌ِ ستم‌گر بيشتر نيست. مردم بدبخت ( به خونخواخيِ خويش براي پا در هوا ماندنِ آن همه اميدِ واهي كه يك زماني در چنته‌ي حاكم نوآمده مي‌جستند) به فكر ربودن و به پاي محكمه‌كشاندنش افتادند. حرف خالي به هيچ دردي نمي‌خورد. بايد نقشه‌هايشان را عملي مي‌كردند. شايد هيچ‌كس به جز آن‌ها كه خيلي احمق يا خيلي جوان بودند اعتقاد به عملي‌بودن‌ِ اين نقشه‌هاي عجولانه و بي‌پروا نداشتند. اما هزاران هزار از سيك‌ها و مسلمانان، سرِ حرف‌شان ماندند و يك روز - ناباورانه- دست به كاري كه غيرممكن پنداشته مي‌شد، بردند. حكمران را دستگير و آنسوتر در خانه‌اي رعيتي در هومه‌ي شهر زنداني‌اش كردند. آن‌وقت همه‌ي آن‌هايي كه از او زيان ديده بودند، گردِ هم آمدند، همان‌هايي كه به واسطه‌ي حاكمِ نابكار از همسر يا پدر و مادر خود محروم شده بودند، در طي آن سال‌ها كه شمشير جلاد يك لحظه هم نياسوده بود. دستِ آخر – اين يكي شايد دشوارتر از همه بود – حاكمي ديگر فراخواندند تا درباره‌ي حاكمِ نابكار حكم براند.»
در اين لحظه، با ورود چند زن به خانه، ميانِ حرف‌هاي پيرمرد وقفه افتاد. سپس به آهستگي پيِ حرف‌هايش را گرفت. « مشهور است كه هيچ زايش و آفرينشي نيست كه در درونش اين چهار مردِ راد را در بر نگرفته باشد، چهار رادمردي كه پايه‌هاي پنهاني جهان‌اند، و پيش از آفريدگار جهان به قضاوت درباره‌ي آدمي مي‌نشينند. يكي از اين مردان درصددِ داوری كامل و تمام‌عياری است. اما كجا مي‌شود آن‌ها را پيدا كرد، چنان‌كه خودشان در جهان، گم و بي‌نام، سرگردان باشند، و حتا خودشان همديگر را وقت رويارويي بازنشناسند، و بي‌خبر از تقدير والايي باشند كه متعلق به ايشان است؟
آنوقت يكي درآمد كه پس اگر تقدير، ما را از دستاويزي به خردمندان بازداشته، پس بايست به دنبال يك ابله بگرديم . اين عقيده غالب شد. با وجودِ محققين قرآن، استادان علم حقوق،‌سيك‌هايي كه نام شيرمردان را يدك مي‌كشيدند، آن‌ها كه به خداي يگانه سجده مي‌بردند، هندوهايي كه انبوهي از خدايان را مي‌پرستيدند، راهبانِ ماهاويرايي كه عقيده داشتند شكل جهان به هيئت‌ِ مردي است با پاهايي كه هريك را به يك سو دراز كرده، پرستندگان‌ِ آتش، جهودانِ سيه‌چرده كه براي خود درباري به هم زده بودند، با اين همه حكمِ نهايي به مردي ديوانه واگذاشته شد.»
پيرمرد اين را كه گفت، به خاطر مردمي كه داشتند مراسم را ترك مي‌كردند حرفش را بريد.
به تكرار گفت: « به مردي ديوانه، از آن‌ رو كه حكمتِ خداوند از دهانش در‌مي‌آيد و غرور انساني را شرم‌آگين مي‌كند. نام او فراموش شده يا اينكه هرگز مشهور نبوده، با اين همه او رفته است، از ميانِ پيچ و خم‌ِ كوچه‌ها، برهنه‌تن يا با ژنده‌اي به تن برهنه، بازي‌كنان با انگشتانش، و در همان حال دست‌اندازان به تنه‌ي درختان.»
اين از طاقت ذهن من بيرون بود. گفتم: وانهادن‌ِ قضاوت بر عهده‌ي مردي ديوانه، به مثابه‌ي ابطال محاكمه بوده.
پاسخ‌اش اين بود: « متهم، حكم را پذيرفت، شايد با ديدنِ اين خطر كه چنانچه آزادش مي‌كردند، آنوقت توطئه‌گران دست به كار مي‌شدند. و او خوب مي‌دانست كه فقطافقط از سوي مردي ديوانه مي‌شد انتظارِ حكمِ مرگ را نداشت. شنيدم كه خنده‌اش گرفته، وقتي بهش گفته شده كه حاكم چه كسي است. محاكمه بسيار روزها و شب‌ها به درازا كشيد. و همين طور با افزايش شمارِ شاهدان و گواهان بيشتر به تعويق افتاد.»
پيرمرد مكث كرد. چيزي بود كه آزارش مي‌داد. به خاطر پل زدن ميان وقفه‌هاي زماني ازش پرسيدم، دست‌آخر چند روز به درازا كشيد؟
جواب داد: «دست‌كم نوزده روز. »
مردمي كه داشتند مراسم را ترك مي‌كردند دوباره حرف پيرمرد را قطع كردند.
شراب به مسلمين حرام شده است، اما صورت‌ها و صداهايشان به مست‌ها مي‌مانست. يكي‌شان هنگام رفتن به فرياد چيزي به پيرمرد گفت.
« درست نوزده روز»، پيرمرد يكراست رفت سر اصل مطلب.« سگِ بي‌وفا حكم صادر‌شده را شنيد و چاقوي جراحي روي گلويش سور گرفت».
پيرمرد با خشونت و سرخوشي اين‌ها را به زبان آورده بود. حالا با لحني ديگرگونه داشت داستان را به پايان مي‌برد.« او بي هول و هراس مُرد؛ در دل پست‌ترينِ مردان هم اندكي تقوا هست. »
ازش پرسيدم: اين همه در كجا روي داد؟ در همان خانه‌ي رعيتي؟
براي نحستين بار به چشمانم نگاهي انداخت. بعدش اوضاع را به آرامي و با سنجيدن حرف‌هايش روشن كرد.
« من گفتم كه او در يك خانه‌ي رعيتي حبس شده بود، نگفتم كه همانجا هم به محك گرفته شد. او در اين شهر محاكمه شد، در خانه‌اي مانند هر خانه‌ي ديگري، مانند همين يكي. هر خانه‌اي فقط كمي با ديگري فرق دارد. مهم دانستن این است که خانه در دوزخ بر پا شده باشد يا در بهشت؟»
ازش درباره‌ي تقدير توطئه‌گران پرسيدم.
با شكيبايي به من گفت:« نمي‌دانم، اين چيزها سال‌ها پيش رخ داده و حالا همگي از خاطر رفته‌اند. شايد آنچه كه آنها كردند از سوي مردان محكوم شده باشد، اما نه از سوي خداوند.»
حين گفتن اين حرف‌ها، از جا برخاست. من اين حرفش را چنان اختتامي تلقي كردم، و از آن لحظه ديگر من براي او وجودِ خارجي نداشتم. مردان و زنان از هر كنج و كنارِ پانجاب، به ما هجوم آوردند، نيايش‌كنان و مناجات‌كنان. نزديك بود ما را هم به كناري بروبند. در شگفتم كه چگونه از دلِ آن محوطه‌هاي تنگ و باريك كه كمي بيشتر از يك راهروي دراز جا داشتند، اين همه آدم مي‌توانستند به بيرون سرازير شوند. ديگران كه مالِ خانه‌هاي همسايه بودند، انگار از روي ديوارها مي‌جستند. با هل دادن و فحش‌دادن، به زحمت راهم را از ميان‌شان باز كردم. در دل محوطه‌هاي مياني به مردي عريان برخوردم. با تاجي از گل‌هاي زرد، كه هركسي از راه مي‌رسيد، مي بوسيدش و در آغوش مي‌كشيدش، با خنجري در دست. خنجر لكه دار بود چه كه مرگِ گلنكيرن را معامله كرده بود. بدن تكه‌پاره اش را در طويله‌ي پشتي يافتم.

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


The Man on the Threshold
by Jorge Luis Borges


Bioy Casares brought back with him from London to Buenos Aires a strange dagger with a triangular blade and a hilt in the shape of an H; a friend of ours, Christopher Dewey of the British Council, told us that such weapons were commonly used in India. This statement prompted him to mention that he had held a job in that country between the two wars. ("Ultra Auroram et Gangen," I recall his saying in Latin, misquoting a line from Juvenal.) Of the stories he entertained us with that night, I venture to set down the one that follows. My account will be faithful; may Allah deliver me from the temptation of adding any circumstantial details or of weighing down with interpolations from Kipling the tale's Oriental character. It should be remarked that the story has a certain ancient simplicity that it would be a pity to lose—something perhaps straight out of the Arabian Nights.
The precise geography (Dewey said) of the events I am going to relate is of little importance. Besides, what would the names of Amritsar or Oudh mean in Buenos Aires? Let me only say, then, that in those years there were disturbances in a Muslim city and that the central government set out one of their best people to restore order. He was a Scotsman from an illustrious clan of warriors, and in his blood he bore a tradition of violence. Only once did I lay eyes on him, but I shall not forget his deep black hair, the prominent cheekbones, the somehow avid nose and mouth, the broad shoulders, the powerful set of a Viking. David Alexander Glencairn is what he'll be called in my story tonight; the names are fitting, since they belonged to kings who ruled with an iron scepter. David Alexander Glencairn (as I shall have to get used to calling him) was, I suspect, a man who was feared; the mere news of his coming was enough to quell the city. This did not deter him from putting into effect a number of forceful measures. A few years passed. The city and the outlying district were at peace; Sikhs and Muslims had laid aside their ancient enmities, and suddenly Glencairn disappeared. Naturally enough, there was no lack of rumors that he had been kidnapped or murdered.
These things I learned from my superior, for the censorship was strict and the newspapers made no comment on (nor did they even record, for all I recall) Glencairn's disappearance. There's a saying that India is larger than the world; Glencairn, who may have been all-powerful in the city to which he was destined by a signature scrawled across the bottom of some document, was no more than a cog in the administration of Empire. The inquiries of the local police turned up nothing; my superior felt that a civilian might rouse less suspicion and achieve greater results. Three or four days later (distances in India are generous), I was appointed to my mission and was working my way without hope of success through the streets of the commonplace city that had somehow whisked away a man.
I felt, almost at once, the invisible presence of a conspiracy to keep Glencairn's fate hidden. There's not a soul in this city (I suspected) who is not in on the secret and who is not sworn to keep it. Most people upon questioning professed an unbounded ignorance; they did not know who Glencairn was, had never seen him, had never heard anyone speak of him. Others, instead, had caught a glimpse of him only a quarter of an hour before talking to So-and-So, and they even accompanied me to the house the two had entered and in which nothing was known of them, or which they had just that moment left. Some of those meticulous liars I went so far as to knock down. Witnesses approved my outbursts, and made up other lies. I did not believe them, but neither did I dare ignore them. One afternoon, I was handed an envelope containing a slip of paper on which there was an address.
The sun had gone down when I got there. The quarter was poor but not rowdy; the house was quite low; from the street I caught a glimpse of a succession of unpaved inner courtyards, and somewhere at the far end an opening. There, some kind of Muslim ceremony was being held; a blind man entered with a lute made of a reddish wood.
At my feet, motionless as an object, an old, old man squatted on the threshold. I'll tell what he was like, for he is an essential part of the story. His many years had worn him down and polished him as smooth as water polishes a stone, or as the generations of men polish a sentence. Long rags covered him, or so it seemed to me, and the cloth he wore wound around his head was one rag more. In the dusk, he lifted a dark face and a white beard. I began speaking to him without preamble, for by now I had given up all hope of ever finding David Alexander Glencairn. The old man did not understand me (perhaps he did not hear me), and I had to explain that Glencairn was a judge and that I was looking for him. I felt, on speaking these words, the pointlessness of questioning this old man for whom the present was hardly more than a dim rumor. This man might give me news of the Mutiny or of Akbar (I thought) but not of Glencairn. What he told me confirmed this suspicion.
"A judge!" he cried with weak surprise. "A judge who has got himself lost and is being searched for. That happened when I was a boy. I have no memory for dates, but Nikal Seyn (Nicholson) had not yet been killed before the wall of Delhi. Time that has passed stays on in memory; I may be able to summon back what happened then. God, in his wrath, had allowed people to fall into corruption; the mouths of men were full of blasphemy and of deceit and of fraud. Yet not all were evil, and when it was known that the queen was about to send a man who would carry out in this land the law of England, those who were less evil were cheered, for they felt that law is better than disorder. The Christian came to us but it was not long before he too began deceiving and oppressing us, in concealing abominable crimes, and in selling decisions. We did not blame him in the beginning; the English justice he administered was not familiar to anyone, and the apparent excesses of the new judge may have obeyed certain valid arcane reasoning. Everything must have a justification in his book, we wished to think, but his kinship with all evil judges the world over was too obvious to be overlooked, and at last we were forced to admit that he was simply a wicked man. He turned out to be a tyrant, the unfortunate people (in order to avenge themselves for the false hopes they had once placed in him) began to toy with the idea of kidnapping him and submitting him to judgment. To talk was not enough; from plans they had to move to action. Nobody, perhaps, save the very foolish or the very young, believed that that rash scheme could be carried out, but thousands of Sikhs and Muslims kept their word and one day they executed—incredulous—what to each of them had seemed impossible. They sequestered the judge and held him prisoner in a farmhouse beyond the outskirts of the town. Then they called together all those who had been wronged by him, or, in some cases, orphans and widows, for during those years the executioner's sword had not rested. In the end—this was perhaps the most difficult—they sought and named a judge to judge the judge."
At this point, the old man was interrupted by some women who were entering the house. Then he went on, slowly.
"It is well known that there is no generation that does not include in it four upright men who are the secret pillars of the world and who justify it before the Lord: one of these men would have made the perfect judge. But where are they to be found if they themselves wander the world lost and nameless, and do not know each other when they meet, and are unaware of the high destiny that is theirs? Someone then reasoned that if fate forbade us wise men we should seek out the witless. This opinion prevailed. Students of the Koran, doctors of law, Sikhs who bear the name of lions and who worship one God, Hindus who worship a multitude of gods, Mahavira monks who teach that the shape of the universe is that of a man with his legs spread apart, worshippers of fire, and black Jews made up the court, but the final ruling was entrusted to a madman."
Here he was interrupted by people who were leaving the ceremony.
"To a madman," he repeated, "so that God's wisdom might speak through his mouth and shame human pride. His name has been forgotten, or was never known, but he went naked through the streets, or was clothed in rags, counting his fingers with a thumb and mocking at the trees."
My common sense rebelled. I said that to hand over the verdict to a madman was to nullify the trial.
"The defendant accepted the judge," was his answer, "seeing, perhaps, that because of the risk the conspirators would run if they set him free, only from a man who was mad might he not expect a sentence of death. I heard that he laughed when he was told who the judge was. The trial lasted many days and nights, drawn out by the swelling of the number of witnesses."
The old man stopped. Something was troubling him. In order to bridge the lapse, I asked him how many days.
"At least nineteen," he replied.
People who were leaving the ceremony interrupted him again; wine is forbidden to Muslims, but the faces and voices were those of drunkards. One, on passing, shouted something to the old man.
"Nineteen days—exactly," he said, setting matters straight. "The faithless dog heard sentence passed, and the knife feasted on his throat."
He had spoken fiercely, joyfully. With a different voice now he brought the story to an end. "He died without fear; in the most vile of men there is some virtue."
"Where did all this happen?" I asked him. "In a farmhouse?"
For the first time, he looked into my eyes. Then he made things clear, slowly, measuring his words. "I said that he had been confined in a farmhouse, not that he was tried there. He was tried in this city, in a house like any other, like this one. One house differs little from another; what is important to know is whether the house is built in Hell or in Heaven."
I asked him about the fate of the conspirators.
"I don't know," he told me patiently. "These things took place and were forgotten many years ago now. Maybe what they did was condemned by men, but not by the Lord."
Having said this, he got up. I felt his words as a dismissal, and from that moment I no longer existed for him. Men and women from all the corners of the Punjab swarmed over us, praying and intoning, and nearly swept us away. I wondered how, from courtyards so narrow they were little more than long passageways, so many persons could be pouring out. Others were coming from the neighboring houses; it seems they had leaped over the walls. By shoving and cursing, I forced my way inside. At the heart of the innermost courtyard, I came upon a naked man, crowned with yellow flowers, whom everyone kissed and caressed, with a sword in his hand. The sword was stained, for it had dealt Glencairn his death. I found his mutilated body in the stables out back.

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


آواها
ولاديمير ناباكف
برگردان: ح ف


بستنِ پنجره لازم بود: باران به قرنيز كف پنجره مي خورد و پخش مي‌شد روي كف چوبي اتاق و صندلي‌هاي بازودار. با آوايی سرخوش و سلیس ، خيالات سيمين بي انتها با شتاب از ميان باغ، از ميان شاخ و برگ‌ها، از ميان ريگ‌هاي نارنجگون مي‌گذشتند. ناودان تلق‌تلق مي‌كرد و راهش گرفته مي‌شد. تو باخ مي‌نواختي. پيانو بالِ لاك‌الكلي‌اش را گشوده بود، زير بالش چنگي خوابيده بود و چكش‌هايي از ميان رشته‌هاي چنگ، موج‌گونه در حركت بودند. قاليچه‌ي ابريشمين چين‌هاي خشن مي خورد مادام كه از انتهاي پيانو سر مي‌خورد و قطعه‌ي موسيقي گشوده را روي كف اتاق مي چكاند. گاه به گاه از ميان جنون آنيِ فوگِ باخ حلقه‌ي تو جلينگ‌جلينگ مي‌كرد روي كليد‌ها، مدام و بي‌وقفه، شكوهمندانه، رگبار ماه ژوئن شيشه‌هاي پنجره را شلاق مي‌زد. و تو، بدون بازايستادن از نواختن‌ات، و با نوسان آهسته‌ي سرت، فرياد مي‌زدي، درست همگام با ضرب‌هاي آهنگ: « باران، باران، ... من مي‌خواهم بر آن غلبه كنم...»
اما تو نمي‌توانستي.
با كنار‌زدن صفحه‌هاي گرامافوني كه روي ميز بِمانِ تابوت‌هاي مخملين خوابيده بودند، من تماشايت مي‌كردم و به موسيقي گوش مي‌دادم، به باران. احساسي از تازگي همچون رايحه‌ي ميخك‌هاي صدپرِ نمناكِ سر‌بر‌آورده از درون من مي‌چكيد به همه جا، از قفسه‌ها، از بال پيانو، از الماس‌هاي دوك‌مانند چلچراغ.
احساسي از سكون و آرامشي مستانه داشتم، چنان كه رابطه‌اي آهنگين مي‌ديدم ميان اوهام سيمين باران و شانه‌هاي خميده‌ي تو كه رعشه مي‌گرفتند وقتي كه انگشتانت را به درون چلچراغ موج‌دار فرو مي‌كردي. و وقتي من عميقن به درون خودم عقب مي‌نشستم تمامي دنيا اينگونه مي‌نمود: همگن، هم‌خوان، در قيدِ قوانين هماهنگي. من خودم، تو، ميخك‌هاي صدپر، در آن لحظه همگي هم‌آوايان عموديِ روي خطهاي حامل موسيقي شده بوديم، دريافتم كه همه چيز در دنيا تاثير يك به يك حرف‌هاي يكساني بودند در‌بر‌گيرنده‌ي گونه‌هاي ديگرگونه‌ي هم‌نوايي‌ها: درختان، آب، تو... همگي همبسته، همسنگ، الهي بوديد. تو بلند شدي. باران هنوز نور خورشيد را پايين مي‌آورد. چاله‌ها همچون حفره‌هايي در دلِ ريگ‌هاي تاريك مي‌نمودند، روزنه‌هايي به سوي بهشت‌هاي دیگری كه پيش از اين به زير زمين سر خورده بودند. روي يك نيمكت، درخشان همچون ظروف چينيِ دانماركي، خوشي‌هاي از‌ يادرفته‌ات خوابيده بودند. رشته سيم‌هاي پيانو از بارانِ مدام به قهوه‌اي برگشته بودند، و قاب‌ها به شكل هشتِ انگليسي درآمده بودند.
وقتي وارد كوچه‌ي باريك شديم، از آميزه‌ي سايه‌ها و رايحه‌هاي پوسيدن قارچ‌ها كمي احساس سرگيجه كردم. من تو را به درون يك باريكه‌ي نورِ اتفاقيِ آفتاب فرا خواندم. تو زانوهاي زننده و رنگ‌پريده داشتي، و چشماني با نگاهي مبهم. وقتي سخن مي گفتي، مي خواستي هوا را با لبه‌ي دستان كوچك‌ات بشكافي با رخشش دستبندت روي مچِ باريك‌ات. موهايت مي‌گداختند زماني كه با هواي روشن از فروغِ آفتاب كه پيرامون موهايت به رعشه درآمده بود، مي‌آميختند. تو زيادي سيگار مي‌كشيدي، عصبي، و همین كه خاكسترش را با تلنگري مي‌ريختي، دودش را از راه حفره‌هاي بيني‌ات بيرون مي‌دادي. ملك اربابي شما در پنج ورستي
[i]ِ مال ما بود. درون آن پر‌انعكاس و باشكوه و مليح بود. عكسي از آن در مجله‌ي خوش‌نماي متروپاليتن به نمايش در‌آمده بود. مي‌شود گفت هر صبح، مي‌پريدم روي صندلي سه گوش چرمي‌ دوچرخه‌ام و با گذشتن از هر راهي صداي خشكِ خش و خشِ برگ‌ها را منجر مي‌شدم، از ميانِ درختان بعد در درازاي بزرگراه، و از ميان دهكده بعد در درازاي راهي ديگر به سوي تو. تو روي نيامدن همسرت در ماه سپتامبر حساب کرده بودی. و ما از هيچ چيز نمي‌ترسيديم، تو و من ـ بي‌هراس از بدگويي‌هاي پيش‌خدمت تو، بي‌هراس از بدگماني‌هاي خانواده‌ي من. هريك از ما به گونه‌اي ديگر به سرنوشت اعتماد مي‌كرديم.
دوست‌داشتنِ تو كمي بي‌صدا بود، همچنانكه آواي تو اينگونه بود. شايد يكي بگويد تو گوشه‌چشمي دوست داشتي، و هرگز سخني درباره‌ي دوست‌داشتن نمي‌گفتي. تو يكي از آن زنانِ از روي عادت كم‌حرف بودي، به خاطر آن سكوتي كه آدمي تنداتند به آن خو مي‌گيرد. اما گاه به گاه چيزي از درونت به بيرون فوران مي‌كرد. بعدش بِخشتاين
[ii]ِ غول‌پيكرِ تو بمانِ تندر مي غريد وگرنه با ابهامي به روبرو خيره مي‌ماند و تو برايم از حكايتي خنده‌دار مي‌گفتي كه از همسرت يا از همراهان نظامي‌اش شنيده بودي. من دستانت را به ياد مي‌آورم ـ دست‌هاي كشيده، رنگ‌پريده، با آن رگه‌هاي آبي‌فام.
در آن روز سرخوش، كه باران شیشه‌های پنجره را شلاق مي‌زد و تو به گونه‌ي شگفتي‌باري خوب مي‌نواختي، سايه‌روشني از چيز محوي كه به گونه‌اي ناديدني بعدِ هفته‌هاي نخستينِ عشق‌مان ميان ما طلوع كرده بود به ما رو كرد. دريافتم كه تو هيچ غلبه‌اي بر من نداري، چرا كه تنها تو نبودي كه عاشق من بودي بلكه تمامي زمين عاشق‌ام بودند. آن‌گونه كه انگار روح من به حس‌گر‌هاي حساس بي‌شماري گسترش يافته بود. و من درون هرچيزي زندگي مي‌كردم، ادراكِ همزمانِ آبشار نياگارا در حال غرش در ماورايِ دور اقيانوس و بارش قطرات طلايي پهن شده، چكه‌كنان و زمزمه‌كنان در باريكه راهِ كوچه، خيره شدم به پوست رخشان درخت غان و يكباره آن را به جاي بازوانم يافتم، به تسخيرشان درآورده بودم، شاخه‌هاي شيب دار را پوشانده با برگ‌هاي كوچكِ نمناك، و به جاي پاهايم، هزار ريشه‌ي نازك و ظريف به هم‌ تنيده درون زمين، در حال دركشيدن زمين. مي‌خواستم خودم را به درون تمام طبيعت ببرم، براي تجربه‌ي آنچه كه همچون يك قارچِ بِلِتوسِ قديمي مي‌نمود با پهلوي نرم زردرنگ‌اش، يا براي تجربه‌ي يك سنجاقك، يا تجربه‌ي گوي آتشين آفتاب. بسيار احساس سرخوشي مي‌كردم كه يكباره خنده‌ام گرفت و روي شانه و پشت گردن‌ات را بوسيدم. حتا خواسته بودم شعري را بلند از خاطرم برايت بخوانم، اما تو از شعر بيزار بودي.
با لبخنده‌اي باريك خنديدي و گفتي: « اين بعد از باران خوب است.» سپس لحظه‌اي فكر كردي و افزودي: « مي‌داني، من درست به ياد مي‌آورم ـ من امروز به صرف چاي دعوت شده بودم به خانه‌ی... اسمش چي بود... پال پاليچ
[iii]. واقعن ملال‌آور بود. اما تو كه مي‌داني من بايد بروم.»
پال پاليچ از آشناهاي قديمي من بود. ما با هم در حال ماهيگري بوديم كه يكباره او با صداي زيرِ غژغژ‌كننده‌اي اينطور شروع كرد: « زنگ‌هاي غروب ». من خيلي به او مشتاق بودم. قطره‌اي گداخته از روي برگي درست توي لب‌هايم فرو افتاد. من ميل دارم همراهي ات كنم..
تو شانه بالا انداختي، آنجا ما تا مرز ديوانگي خسته و درگير ملال خواهيم بود. اين ترسناك است. به مچ دستت خيره شدي و آه كشيدي. زمان رفتن فرا رسيده، من بايد كفش‌هايم را عوض مي‌كردم. در تخت خواب محو و مه‌آلودت، اشعه‌ي خورسيد رخنه‌كنان به چشمان كور‌هاي ونيزي، دو نردبامِ طلايي روي كف اتاق شكل داده بود. تو با آن آواي بي‌صدايت چيزي گفتي. آن برِ پنجره، درختان نفس مي‌كشيدند و با صداي خش و خشي خشنود، نم‌نمِ باران را مي‌چكاندند. و من، در حال خنده به آن خش‌خش، با خونسردي و بي‌اشتياق در آغوش گرفتم‌ات.
جريان از اين قرار بود. گردشگاه شما، چمن‌زار شما، در يك سوي رودخانه بود و در سوي ديگر دهكده قرار داشت. بزرگراه در بعضي جاها شيار‌هاي عميقي برداشته بود. مرداب، بنفشه زارِ شادابي بود، و در شكاف ميان بنفشه‌ها، آبي، شبيه‌ِ شيرقهوه‌ي حباب‌دار نمايان بود. سايه‌هاي كجكيِ كنده‌هاي سياه‌سوخته‌ي درختان، با صراحت خاصي گسترده بودند. ما از توي سايه در امتدادِ يك مسير لگدمال‌شده قدم‌زنان مي‌رفتيم، از كنار يك خوار و بار فروشي گذشتيم، از كنار يك مهمانخانه با يك تابلويِ زمردي، از كنار حيات‌هاي آفتاب‌گير كه رايحه‌ي كودهاي كشاورزي و بوي يونجه‌ي تازه از خود ساتع مي‌كردند.
ساختمان مدرسه نو بود، ساخته شده از سنگ، با افراهايي كه دورتادورش را گرفته بود. در آستانه‌ي مدرسه گوساله‌هاي سپيد زني روستايي سوسو مي‌كردند مادام كه او داشت پارچه‌ي ژنده‌اي را درون يك سطل مي‌چلاند.
تو پرسيدي « پال پاليچ هست ؟» زن با صورت كك‌مكي و موهاي روبان‌بسته، با چشمان نيمه‌بازش رو به آفتاب جواب داد: « اوناها، اوناها.» سطل تلق‌تلق مي‌كرد وقتي كه زن آن را با پاشنه‌هايش هل مي‌داد. « بياييد تو خانم. آنها بايد در كارگاه باشند.»
ما با تلق و تلوق كفش‌‌هايمان در امتداد تالار وروديِ تاريكي روانه شديم، بعد روانه يك كلاس باز و فراخ شديم. در حال رد‌شدن چشمم به يك نقشه‌ي لاجوردي افتاد، و با خودم فكر كردم، همين است كه تمام روسيه آفتاب‌گير و فريبنده است... در يك گوشه، تكه‌هاي گچِ لگدمال‌شده چشمك مي‌زدند. كمي دورتر، در كارگاهِ كوچك، بوي لذت‌بار سريشمِ نجاري و خاك‌اره‌ي كاج هوا را آكنده بود. ساق چپ‌اش، بي‌پوشش، پف‌كرده و خيس عرق، پهن بود. پال پاليچ از سر شوق با تخته‌سفيدِ فرسوده ور‌مي‌رفت. سر‌ِ بي‌مو و نمناكش در اشعه‌ي غبارآلودي از نور آفتاب عقب و جلو مي‌رفت. در كف كارگاه زيرِ ميزِ كار، تراشه‌هاي چوب بمانِ موهاي نرم و نازك پيچ مي‌خوردند.
با صداي بلند گفتم: « پال پاليچ شما مهمان داريد.»
يكه خورد، دستپاچه شد، يك ماچ مودبانه ارزاني دست تو كه با ژستي آشنا و با بي‌ميلي پيش آورده بودي كرد، و هم‌چون هميشه، انگشتان نمورش را توي دستم چپاند و تكاني به آن داد. انگار كه چهره‌اش را با گل رسِ روغني سرشته بودند، با خمودگي‌ها و چين و چروك‌هاي غير منتظره.
با خنده‌اي گناهكارانه گفت: «مي‌بخشيد، من لباس به تنم نيست، مي‌دانيد كه.» و چنگ انداخت به تكه‌اي از آستين‌هاي پيراهني كه همچون استوانه‌هايي پهلو به پهلوي هم روي قرنيز كف پنجره ايستاده بودند و با شتاب آنها را پا كرد. با برقابرق‌ِ دستبندت پرسيدي: « روي چي كار مي‌كنيد؟» پال پاليچ توي ژاكت‌اش با حركتي فراگير كشمكش مي‌كرد. « هيچ چي، فقط از سر بيكاري.» تند و دستپاچه حرف مي‌زد و كمي روي صامت‌هاي لبي لكنت داشت. شبيه يك قفسه‌ي كوچك بود. « هنوز تمام نشده. هنوز بايد بهش سمباده و لاك‌الك بزنم. اما يك نگاهي بهش بكنيد. من صداش مي‌كنم چابك ... » با كف دستان به هم چسبانده‌اش با حركتي شبيه حركت نخ‌ريسي يك هلي‌كوپتر مينياتوري چوبي را به پرواز درآورد كه با صداي وزوزي در اوجِ پرواز تكان‌هاي تندي مي‌خورد و سرآخر هم سقوط كرد.
سايه‌ي لبخندي مودبانه سراسر چهره‌ات را درنورديد.

« اوه، منِ احمق»
پال پاليچ دوباره شروع كرد: « دوستان من شما در طبقه‌ي بالا انتظار مرا مي‌كشيديد... اين در غژغژ مي‌كند. مرا می‌بخشید. بگذاريد اول من بروم. من هول شدم، آخر اينجا خيلي به هم ريخته است. »
همين كه ما شروع به بالا‌رفتن از راه‌پله‌ي غژغژكنان كرديم تو به انگيسي گفتي : « فكر مي‌كنم او فراموش كرده كه مرا دعوت كرده.» من از پشت تماشايت مي‌كردم، قطع‌هاي ابريشمين پيراهنت را. از جايي در زير پله‌ها، شايد از حياط، صداي طنين‌دار زني روستايي آمد: گروسيم
[iv]! هي گروسيم! و ناگهان به شدت برايم روشن شد كه در طي قرن‌ها‌قرن، جهان شكوفا شده بود، پژمرده شده بود، به هم تابيده بود، به تنهايي دگرگون شده بود تا اينكه حالا، در اين لحظه، شايد آميخته و گداخته ريخته بود به درون همخواني عمودي صدايي كه زير پله‌ها طنين‌انداخته بود، لرزش سرشانه‌هاي ابريشمين تو، و بوي خوش تخته‌چوب‌هاي كاج.
اتاق پال پاليچ آفتابي و قدري گرفته بود. فرش سرخي كه شيري طلايي در ميانه‌اش گلدوزي شده بود به ديوار بالاي تخت‌خواب ميخ شده بود. روي ديوار ديگري، پاره‌اي از آنا كارنين
[v]، قاب‌گرفته و آويخته بود، طوري كه الگو‌هاي تاريك و روشنِ حروف چاپي با قراردهي هوشمندانه‌اي از خطوط، چهره‌ي تولستوي را شكل مي‌داد. در حين اينكه ميزبان ما دست‌هايش را از روي خوشي به هم مي‌ساييد، تو را روي صندلي نشاند. همين كه اين كار را كرد، گرامافون روي ميز را با اشاره‌ي گوشه‌ي ژاكت‌اش از كار انداخت. بعد برش گرداند به حالت اول. چاي، ماست، و مقداري بيسكوييت بي‌مزه ديده مي‌شدند. از توي كشوي كمد، پال پاليچ يك قوطيِ گل‌گلي شكلات تخته‌ايِ لندرين بيرون آورد. وقتي كه خم شد، نمايي از پوست كرك‌دار دور گردنش برجسته شد. پايينِ تار عنكبوتي روي لبه‌ي پنجره يك زنبور زرد مرده به چشم مي‌خورد. به يكباره در حالي‌ كه صفحه‌ي روزنامه‌اي را كه با خونسردي از روي يك صندلي برداشته بودي، به خش و خش درمي‌آوردي، پرسيدي: « سارايوو كجاست ؟ »
پال پاليچ در حالي كه داشت چاي مي‌ريخت، پاسخ داد: « در سربياست.»
و با دست‌هاي لرزان‌اش، با احتياط، فنجاني با پايه‌ي نقره را كه بخار ازش بلند مي‌شد به دستِ تو داد. « پيدايش كردم. ممكن است كمي بيسكوييت به شما پيشنهاد كنم؟...»
« و آنها براي چي بمب مي‌اندازند ؟»
پال پاليچ شانه بالا انداخت و مرا نشان داد. براي صدمين بار يك وزنه‌يِ شيشه‌ايِ خيلي بزرگ را وارسي كردم. وزنه‌يِ شيشه‌اي پس زمينه‌ي صورتي نيلگون داشت و كليساي جامع سنت ايزاك با دانه‌هاي شني زرين آذين شده بود. خنديدي و با صداي بلند خواندي، « ديروز، سوداگري از اتحاديه‌ي دوم به نام يِرونيش
[vi] در كافه كويزيزانا دستگير شده. نتيجه اينكه يرونيش به بهانه‌يِ ...» تو باز خنديدي:« نه، بي‌خيالي شرم‌آوره.»
پال پاليچ داشت سراسيمه مي‌شد، صورتش با ته‌رنگي قهوه‌اي رو به سرخ‌شدن گذاشته بود. قاشقش را انداخت. برگ‌هاي افرا به يكباره در كنار پنجره شروع به درخشيدن كردند. ارابه‌اي تلق‌تلق‌كنان مي‌گذشت. از جايي نامعلوم صدايي نازك و سوزناك مي‌آمد: بستني !
او شروع به صحبت درباره‌ي مدرسه كرد، درباره‌ي مستي، درباره‌ي قزل‌آلايي كه در رودخانه پديدار شده بود. من شروع كردم به وارسي او، چنان احساسي داشتم كه انگار واقعن براي اولين بار او را مي‌ديدم، گرچه ما آشناهاي قديمي بوديم. تصويري از او از اولين رويارويي ما، بايد اثري روي ذهنِ من گذاشته باشد كه هرگز تغيير نكرده است. همچون چيزي كه آن را مي‌پذيريم و كم‌كم بدل به عادتي در ما مي شود. وقتي به گونه‌اي گذرا به پال پاليچ فكر مي‌كردم، به دلايلي اين احساس را داشتم كه او نه تنها يك سبيل جوگندمي داشت بلكه حتا ته‌ريشي به همان رنگ هم داشت. يك ريشِ خيالي ويژگي صورت‌هاي روسيِ بسياري است. حالا، با دادن چهره‌اي ويژه به او، البته اگر بتوان چنين چيزي گفت، با چشمي دروني مي‌ديدم كه درواقع چانه‌ي او گرد و بي‌مو بود و چاكي محو به دو نيم‌اش كرده بود. يك بيني فربه داشت و من روي پلكِ چپ‌اش خالِ گوشتيِ جوش‌مانندي مي‌ديدم، با اشتياقِ شديدي دوشت داشتم اين تصوير را قطع كنم ـ اما قطع‌كردن به معني كشتن بود. آن دانه‌ي كوچك، به تمامي با جلوه‌ي خاصي او را در بر مي‌گرفت، وقتي من همه‌ي اين‌ها را فهميدم، و همه چيزِ او را وارسي كردم، كوچكترينِ تكان‌ها را به خودم دادم، انگار سقلمه‌اي كه به روحم زده شده بود و آن را رو به پايين لغزانده و سرانده بود به درون پال پاليچ، مرا در درون او آسوده كرده بود و اگر گفتن‌اش درست باشد به احساسي از درون وادارم كرده بود، آن اثر روي پلك‌هاي چين‌دارش، يقه‌هاي آهارزده‌يِ پيراهنش و خزيدنِ تنداتند از ميان ديدِ عريانش. من تمامي او را با چشمان زلال و سيال وارسي كردم. شير طلاييِ بالاي تخت‌خواب، حالا، به چشمم يك آشناي قديمي مي‌آمد، انگار كه از بچگي روي ديوار اتاق من آويخته بوده. كارت‌ پستال‌هاي رنگي، محصور در شيشه‌هاي محدب‌شان، شگفتي‌بار و شاداب و شادمان شده بودند. اينگونه نبود كه تو روبروي من مي‌نشستي، در صندليِ دسته‌دار تركه‌اي وارفته‌اي كه پشت من به آن خو گرفته بود، كسي نبود مگر خانم نيكوكار مدرسه، بانوي كم‌حرف و با وقار كه من به سختي مي‌شناختم اش. و به يكباره با سرخوشي و سبكي يكساني از حركت، من به درون تو هم خراميدم، و روباني را ديدم كه بالاي زانوهايت بندِ جوراب‌ات كرده بودي، كمي بالاتر تحريك پارچه‌ي پاتيس
[vii]، و اين فكر كه دهكده‌ي شما ملال‌آور است، زيادي گرم است، طوري كه آدم دلش سيگار مي‌خواهد. در آن لحظه تو روكشي طلايي از كيف‌ات درآوردي و سيگاري به چوب‌سيگارت بند كردي. و من درون هر چيزي بودم ـ تو، سيگار، چوب سيگار. پال پاليچ در حال تقلاي ناشي‌گرانه‌اي با چوب‌كبريت‌اش، با وزنه‌ي شيشه‌اي و با زنبور مرده‌ي روي لبه‌ي پنجره بود.

سال‌هاي بسياري سپري شده، و من نمي‌دانم در حال حاضر او كجاست. پال پاليچِ كم‌رو و بادكرده. يك‌وقت‌هايي گرچه آخرين چيزي است كه من درباره‌اش فكر مي‌كنم، در رويايي او را مي‌بينم، انتقال‌ يافته به حال‌ و هواي وجود فعلي‌ام، با حالتي خرده‌گير و خندان وارد اتاقي مي‌شود، پاناما
[viii]يِ محو و ازبين‌رفته در دستانش. هنگام قدم‌زدن دولا مي‌شود. عرقِ سر برهنه و گردن سرخ‌اش را با دستمالي بسيار بزرگ پاك مي‌كند. و وقتي من خوابش را مي‌بينم تو همواره خواب‌هايم را در مي‌نوردي، به كندي، با روپوشِ ابريشيمي كمر‌باريكي به تن.
در آن روزِ به گونه‌ي شگفتي‌باري شاد، من پرحرفي نكردم. تكه‌هاي ليز قزل‌آلا را قورت مي‌دادم و مي‌كوشيدم تا هر صدايي را بشنوم. وقتي پال پاليچ ساكت مي‌شد من مي‌توانستم اشتياق و اشتهاي معده‌اش را بشنومـ يك جيغ شادمانه، و در ادامه‌ي آن صداي قلپ قلپي نازك. از اين رو با ژست سخنراني گلويش را صاف مي‌كرد و با شتاب آغاز به صحبت درباره‌ي چيزي مي‌كرد. لكنت‌كنان، سردرگمِ واژه‌اي درست، اخم مي‌كرد و با انگشتانش روي ميز ضرب مي‌گرفت. تو لم داده بودي به يك صندليِ بازودار كوتاه، ساكت و بي‌احساس. با بي‌اعتنايي سرت را برگرداندي و آرنج استخواني‌ات را بلند كردي. همان آن كه داشتي از پشت به موهايت گلِ سر مي‌زدي از زير مژگانت چشم انداختي به من. تو فكر مي‌كردي، من در برابر پال پاليچ احساس دستپاچگي مي‌كردم از آنجا كه تو و من با هم رسيده بوديم، او شايد كوره‌خبري درباره‌ي رابطه‌ي ما داشت و من ماتِ اين كه تو غرق اين فكر بودي بودم، و مات و مبهوتِ اين حالت ماليخوليايي و تيره و تار: سرخ‌شدنِ پال پاليچ وقتي كه تو عمدن همسرت و كارش را يادآور مي‌شدي.
روبروي مدرسه، اخرايِ گرم خورشيد در كنار افراها مي‌درخشيد. پال در آستانه دولا شد، به نشانه‌ي احترام به ما كه سرزده آمده بوديم، يك بار ديگر در راهرو دولا شد، روي ديوار بيروني دماسنجي سپيدـ بلوري برق مي‌زد.
وقتي ما دهكده را ترك كرديم، از روي پل رد شديم و مسيري را به طرف خانه‌ي شما بالا رفتيم، من از زير بازو‌يت گرفته بودم و تو با آن خنده‌ي يكبري‌ِ خاص خودت بهم گفتي كه خوشحالي. ناگهان هوس كردم كه از چين و چروك‌هاي كوچك پال پاليچ به تو بگويم، درباره‌ي سنت ايزاك پولك‌دوزي شده. اما همين كه شروع كردم احساس كردم كه واژگان نادرست، به سويم هجوم مي‌آوردند واژگان غريب و نامانوس و وقتي كه تو از روي دلسوزي گفتي « تباه» من موضوع را عوض كردم. من مي‌دانستم تو به چه چيزي نياز داشتي: احساسات‌ِ ساده، واژگانِ ساده. سكوت تو بي‌تقلا و بي صدا بود. بمان سكوت‌ِ ابرها يا سكوت گياهان. تماميِ سكوت شناسايي يك راز است. درباره‌ي تو چيزهاي بسياري بود كه رمز‌آلود مي‌نمود. كارگري با پيراهني پف‌كرده، به گونه‌اي طنين‌انداز و با جديت داشت داس‌اش را تيز مي‌كرد. پروانه‌ها بالاي گل‌هاي دِرونشده‌ي نكبتي معلق بودند. در امتداد مسير، دختري با يك شال‌ِ سبزِ رنگ‌پريده روي شانه‌هايش، و با گل‌هاي داوودي‌ِ روي موهاي تيره‌اش از روبرو مي‌آمد. من پيش از اين او را سه بار يا بيشتر ديده بودم، و گردن باريك و برهنه‌اش در ذهنم نقش بسته بود. زماني كه از كنار ما رد شد، با چشمان كجكيِ برهنه‌اش تو را لمس كرد. بعد، از آبرو‌ِ كنار راه با دقت و احتياط بسيار گذشت و كنار درختان توسكا ناپديد شد. رعشه‌اي نقره‌فام به تار و پود ماتِ شاخ و برگ پاشيد. گفتي: « من حتم دارم كه آن دختر به تنهايي يك پياده‌روي عالي در پارك من داشته است.» همين بود كه من از اين گردشگران نفرت داشتم. يك سگ خانگي، ماده سگي پير و فربه به دنبال صاحبش تاتي‌‌كنان مي‌آمد. تو سگ‌ها را مي‌پرستيدي. سگ كوچك با گوش‌هاي خوابانده، روي شكم‌اش به سوي ما وول مي‌خورد. داشت زير آن دستت كه پيش آورده بودي چرخ مي‌زد و زير شكم‌ ميخكي‌اش را كه خال‌هاي خاكستري رويش نقش بسته بود نشان مي داد. تو با صداي خاص نوازشگرـبرآشوبنده‌ات گفتي: «واي چقدر تو دل‌بري مي‌كني.»
ماده‌سگ، مدتي به دور خودش غلتيد، يك پارس ظريف و كوچك كرد و تاتي‌كنان از ميان آبراه دررفت. زماني كه ما به دروازه‌ي كوتاه پارك نزديك مي شديم، تو هوس كردي سيگار بكشي، اما بعد از زير و رو كردن كيف‌ دستي‌ات، به نرمي گفتي: چقدر احمق‌ام من. چوب‌سيگارم را آنجا جا گذاشتم. و شانه‌ي مرا لمس كردي. «عزيزم مي‌ري برام بياريش وگرنه من نمي‌تونم سيگار بكشم.» همين كه مژگان لرزان و خنده‌ي كوچك‌ات را مي بوسيدم خنديدم.
تو از پي من داد زدي: فقط زودتر! من به دو، راهي شدم، نه به اين خاطر كه عجله‌اي در كار بود بلكه براي اينكه هرچيزي پيرامون من در حال دويدن بود ـ رنگين‌كمانِ شاخ‌ و برگ‌ها، سايه‌ي ابرها روي گياهان نمناك، گل‌هاي ارغواني، سراسيمه‌‌ي برگ‌هاي‌شان توي آبراهه، رو به روشنايي ماشين چمن‌زني.

حدود ده دقيقه بعد، از نفس‌افتاده، پله‌هاي ساختمان مدرسه را بالا مي رفتم. درِ قهوه‌اي را با مشت كوبيدم. از توي اتاق جيغ يك فنر تخت خواب آمد. دستگيره را چرخاندم، اما در قفل بود. صدای لرزان پال پاليچ آمد: كي اونجاست؟
فرياد زدم:« زود باش ديگه، بِگذار بيام تو ! » فنر تخت‌خواب دوباره صداش درآمد، و در ادامه صدای پاهايي بدون پاپوش. « براي چي خودت رو اون تو حبس كردي پال پاليچ؟» بي‌وفقه نگاهم به چشمان سرخش افتاد. « بيا تو...بيا تو... از ديدنت خوشحالم. من خواب بودم ديدي كه. بيا تو ديگه.» در حالي كه سعي مي‌كردم نگاهم به او نيفتد گفتم: « ما چوب سيگارمان را اينجا جا گذاشتيم.» تا دست آخر لوله‌اي با لعاب سبز از زير صندلي بازودار پيدا كرديم. چپاندم‌اش توي جیب‌ام. پال پاليچ داشت توي دستمالش ترومپت مي‌زد، همين كه سنگيني بدنش را مي‌انداخت روي تخت، ناگهان گفت: « اون يك شخص تعجب‌ برانگيزه.» آهي كشيد و كجكي نگاهم كرد. « چيزي درباره‌ي زنان روسي هست، يك ويژگي» پال پاليچ همه‌ي چين‌هاي صورتش را بالا انداخت و پيشاني‌اش را پاك كرد. « يك ويژگي»ـ ناله‌اي نجيبانه از خودش ساتع كرد. ـ « روح خودقرباني‌گري.چيزي والاتر از اين در دنيا وجود ندارد. آن ظرافتِ فراعادت، روح والايِ فراعادتِ خودقرباني‌گري. دستانش را نزديك سرش برد و تن به خنده‌اي تغزلي داد.
« فراعادت...» مدتي سكوت كرد و بعد پرسيد، البته با لحني ديگرگونه، لحني كه اغلب مرا به خنده مي‌انداخت، « و چه چيز ديگري هست كه بايد به من بگويي، دوست من؟ » در حال گفتن چيزهايي آكنده از حرارت، چيزهايي كه او نياز به شنيدن‌شان داشت، احساسي بمان‌ِ بغل‌كردنش داشتم: « تو بايد بروي قدم بزني پال پاليچ، چرا خودت را افسرده می‌کنی توی اين اتاق دلگير؟ » او موجي موهن به دست داد. « من همه‌ي آن چيزهايي را كه قرار بر ديدنشان هست ديده‌ام. تو با اين حرف‌هات كاري نمي‌كني مگر اينكه به تمامي اينجا را از حرارت مي‌اندازي...» چشم‌هاي پف‌كرده‌اش را پاك كرد و سبيل‌اش را با حركتِ رو به پايين دست‌هايش تاب داد. « شايد امشب بروم ماهيگيري» خال جوش‌مانندِ روي پلك چين‌خورده‌اش درهم رفت. يكي بايد ازش می‌پرسید، « پال پاليچ عزيز، چرا همين حالا با صورت فرو برده توي بالش خواباندي خودت را؟ چرا گريه مي‌كني در روزي همچون امروز، با اين آفتاب نازنين و چاله‌های آكنده از آب باران، آن بيرون...»
خيره‌ي گيلاس‌هاي از ياد رفته، تولستوي بازسازي‌شده با حروف‌ چاپي، و خیره‌ی آن پوتين‌هاي زیر میز با گره‌هاي گوش‌مانند، گفتم: « خوب من بايد بروم پال‌ پاليچ،».
دو تا حشره روي كف قرمز اتاق نشستند. يكي پريد روي ديگري. ويز ويز كردند و از هم گريختند. پال پاليچ با بازدمي آهسته گفت: « رنجشي در كار نيست،» به سرش تكاني داد. « من مي‌سوزم و مي‌سازم، تو برو، نگذار پيش خودم نگه‌ات دارم.»
من دوباره در امتداد مسير، پهلو به پهلوي درختان توسكا مي‌دويدم. احساس مي‌كردم غرق در اندوه ديگري شدم، كه با اشك‌هاي او گداخته بودم. احساسم از آنْ شادمانه‌ها بود، كه به ندرت از آن پس چنان تجربه‌هايي داشته‌ام. در چشم‌انداز درختان خموده، دستپوشي سوراخ، چشم يك اسب. شادمانه بود از آنجا كه جرياني بود هم‌آوا. شادمانه بود چنان كه هر حركتي يا هر تابشي شادمانه بود. براي اولين بار من تكه‌تكه شده بودم به هيئت يك ميليون هستنده و ماده. من امروز يكي هستم، شايد فردا دوباره متلاشي شوم. تا زماني كه هر چيزي در جهان سرازير شود، زير و بم شود. آن روز من روي تاج يك موج بودم. مي‌دانستم كه تمامي احاطه‌كنندگانم نت‌هاي يك آهنگ بودند، همخواني بودند، همساني بودند، ... مي‌داني... به گونه‌اي نهاني...براي يك لحظه سرچشمه و اراده‌ي ناگزير آواها گرد‌ هم آمدند، و هم‌آوايي تازه‌اي كه مي‌خواست آبستنِ هر نتِ پخش و پراكنده‌اي باشد. گوش موسيقايي روحم، هر چيزي را مي‌فهميد و درك مي‌كرد.
مرا در بخش سنگفرش‌شده‌ي باغ ديدي، پهلو به پهلوي ايوان، و نخستين واژگان تو اين‌ها بودند: « وقتي من نبودم، همسرم از شهر تماس گرفته. ساعت ده مي‌آيد. بايد اتفاقي افتاده باشد. شايد انتقالش داده‌اند. پرنده‌اي شبيه يك پيچش نيليـ خاكستري، از ميان ريگ‌ها مي‌جست. يك مكث، تو يا سه جهش، مكث بيشتر و جهش‌هاي بيشتر. پرنده، چوب‌سيگار توي دستم، واژگان تو، برق خورشيد روي لباس تو... طور ديگري نمي‌توانست باشد.»
با درهم كردن ابروهايت گفتي: « مي‌دانم به چي فكر مي‌كني، داري فكر اين را مي‌كني كه نكند كسي چيزي به او بگويد و از اين حرف‌ها. اما هيچ فرقي نمي‌كند. تو مي داني كه من...»
من راست به صورت‌ات نگاه مي‌كردم. با تمام روحم، يك‌راست نگاه مي‌كردم. برخوردم به تو. چشمانت روشن و زلال بودند، انگار كه غشاي نازك يك ورق ابريشميـ شبيه رویه‌ی كتاب‌هاي گرانبهاـ مي‌لرزاندشان و براي اولين بار، صداي تو بسيار شفاف بود. « تو مي‌داني كه من چه تصميمي گرفته‌ام؟ گوش كن. من بدون تو نمي‌توانم زندگي كنم. اين درست همان چيزي است كه من به او خواهم گفت. او بي‌درنگ، مرا ترك خواهد كرد و بعد با آهنگ افتان خواهد گفت، ما مي‌توانيم...»
من با سكوتم حرف‌ات را قطع كردم. هم‌‌چنانكه به آرامي در حركت بودي، ذره‌اي از اشعه‌ي خورشيد از روي دامن‌ات لغزيد روي ريگ‌ها.
چه مي‌توانستم به تو بگويم؟ مي‌توانستم آزادي را، اسارت را احضار كنم، مي‌توانستم بگويم من آنقدر كه بايد دوستت ندارم؟ نه، همه‌ي اين حرف‌ها اشتباه بودند. لحظه‌اي گذشت. در طي آن لحظه، خيلي چيز‌ها در جهان رخ داده بود: در جايي، يك كشتي بخار غول‌پيكر به ته دريا رفته بود، جنگي آغاز شده بود، نابغه‌اي زاده شده بود. آن لحظه‌ ديگر رفته بود.
گفتم: « چوب‌سيگارت اينجاست، زير صندلي بازو‌دار بود. مي‌داني وقتی كه من وارد شدم، پال پاليچ بايد ...»
گفتي: « خيلي خوب. حالا ممكن است اينجا را ترك كني.» آنوقت برگشتي و از پله‌ها بالا رفتي. دستگيره‌ي در شيشه‌اي را گرفتي، اما نتوانستي يكباره بازش كني. حتمن خيلي برايت دردناك بوده.
در ميان آن نمناكي شيرين مدتي در باغ ايستادم. بعد، دستانم تا عمق جیب‌هایم فرو رفتند، در امتداد ريگ‌هاي پراكنده، پيرامون خانه به قدم‌زدن پرداختم. در دالان روبرو، دوچرخه‌ام را يافتم. لميده به شاخك‌هاي ميله‌ي دستگيره. در امتداد باريكه راهِ پارك چرخي زدم. وزغ‌‌ها اينجا و آنجا خوابيده بودند. سهوا‌ٌ از روي يكي رد شدم. صداي تركيدن زير چرخ. در انتهاي باريكه‌راهِ پارك نيمكتي قرار داشت. دوچرخه را به تنه‌ي درختي تكيه دادم و نشستم روي نيمكت سفيد. در اين فكر بودم كه چطور در طي جفت‌ روزهاي آينده، نامه‌اي از تو دريافت كردم. تو با اشاره فرا مي‌خواندي‌ام. و من نمي‌خواستم برگردم. خانه‌ي شما، به فاصله‌اي شگفت‌انگيز و سودازده با پيانوي بالدارش، به فاصله‌اي با مجلدهاي گرد و غبار گرفته‌ي مجله‌ي هنر، به فاصله‌اي با نيم‌رخ‌ها در قاب‌هاي گِردشان لغزيده بود. از دست‌دادنِ تو گوارا بود. درحالي كه در را با شتاب به طرف خودت مي‌كشيدي به حالت خلسه افتادي. اما تفاوتي بود كه تو را رهسپار راه ديگري مي‌كرد، در حال گشودن چشمان رنگ‌پريده‌ات در سايه‌ي بوسه‌‌هاي سرخوشانه‌ي من.
تا غروب همانجا نشستم. آدم كوچولوها، چنان كه انگار با نخ‌هاي نامريي كشيده مي‌شدند تنداتند بالا و پايين مي‌پريدند. ناگهاني، در جايي نزديك، از وجود لكه‌هاي روشني آگاه شدم، اين لباس تو بود و اين خود تو بودي.
آيا لرزش نهايي ناپديد نشده بود؟ از اين رو، نگران اين بودم كه تو دوباره اينجا بودي، در جايي به چشم‌نيامدني، فراسوي ميدان ديد من، تو در حال قدم زدن، در حال نزديك‌شدن بودي. با تقلا چهره‌ام را برگرداندم. اين تو نبودي بلكه آن دختر با شال سبز بود، همان كه من اتفاقي به او برخورده بودم، يادت مانده؟ و آن ماده‌سگ‌اش را با شكم خنده آورش؟
قدم زنان از شكاف‌هاي ميان شاخ و برگ درختان گذشت، و از روي پل كوچكي به سوي يك دكه‌ي كوچك با شيشه‌هاي رنگي روانه شد. دخترك خسته شده بود، در ميانه‌ي گردشگاه شما پرسه مي‌زد؛ شايد آرام آرام طرح آشنايي‌اي با او بريزم.
آهسته برخاستم، به آهستگي از پاركِ بي حركت به سوي جاده‌ي اصلي روانه شدم، درست به درون يك غروب بي‌كران، و در گوشه‌ي دورافتاده‌ي يك پيچ، درشكه‌اي گير‌ آوردم. درشكه‌چيِ شما بود، سيمون، در حال يورتمه راندن به سوي ايستگاه. وقتي مرا ديد، به آرامي كلاهش را برداشت، طره‌هاي شيشه‌ايِ پشت گردن‌اش را كه صاف كرد، دوباره كلاهش را سر كرد. فرش لبه راه‌راهي زير نشيمنگاهش تاخورده بود. بازتاب فريبنده‌اي در چشم اسبِ اخته‌ي تيره درخشيد. و وقتي كه من با ركاب‌هاي بي‌حركت به سوي رودخانه سرازير شدم، از روي پل، پاناما را ديدم، و شانه‌هاي گرد پال پاليچ را، نشسته در زير پرتوافكني نور حمام، با يك چوب ماهيگيري به دست.
با دستان گره‌كرده به نرده‌ها، يكباره از حركت ايستادم.
« هي، هي، پال پاليچ! آنها چه طوري قلاب را به دهن مي‌گيرند؟ » رو به بالا نگاه كرد، و اشاره‌اي خوب و خودماني به دست داد.
خفاشي به تندي بر فراز سطح آينه‌ايِ سرخ رنگي از جا جست. بازتاب شاخ‌و‌برگ‌ها به يك توري سياه مي‌مانست. پال پاليچ، دورادور، فريادهايي سر مي‌داد، با اشاره‌‌ي دستانش چيزهايي مي‌گفت. يك پال پاليچ ديگر در موج‌هاي مرده دست‌وپا مي‌زد، بلندابلند مي‌خنديد، من از نرده‌ها دور شدم.
در امتداد مسيرِ به شدت فشرده، در چين و شكني بي‌صدا از ايسباس گذشتم. از ميان هواي گرفته، صداي ماغ‌كشيدن گاوها مي‌آمد؛ بازي‌هايي پر از هياهو در جريان بود. جلوتر، در بزرگراه در پهنه‌ي فراگير غروب،‌ در ميان ميدان‌هاي بي‌صدا مه‌گرفته، سكوت بود.


***
[i] . Verst : واحد درازا در روسیه برابر با 1.76 متر
[ii] Bechstein.
[iii] Pal Palych.
[iv] Gerosim.
[v] Anna Karenin.
[vi] Yeroshin.
[vii] Batiste.
[viii] Panama.

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed