‏نمایش پست‌ها با برچسب Fictions. نمایش همه پست‌ها

 

Posted by Inscriber in ,

Any object will remain in the same state unless external causes affect it.
-Spinoza
دیدار با انریکه لین
روبرتو بولانیو
برگردان: ح ف

در 1999 ، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم که از آپارتمانِ انریکه لین سر درآورده ام، در کشوری که بعید نبود شیلی باشد، در شهری که بعید نبود سانتیاگو باشد، با به یاد داشتنِ اینکه شیلی و سانتیاگو یک زمانی به دوزخ می ماندند، همانندی ای که در برخی رگه های نهانی شهر واقعی و شهر وهمی، تا ابد خواهد ماند. البته، می دانستم که لین مرده است، اما وقتی مردمی که با آنها بودم پیشنهاد کردند که مرا به دیدار او ببرند بی درنگ پذیرفتم. شاید به خیالم داشتند با من شوخی می کردند، یا شاید معجزه ای ممکن شده بود. اما محتملاً فکرش را نمی کردم یا شاید درباره ی این دعوت دچار بدفهمی شده بودم. به هر رو، وارد عمارتی هفت-اشکوب شدیم با نمایِ رنگ آمیزی شده با زردی محوی، با نوشگاهی در اشکوب همکف، نوشگاهی با ابعاد چشمگیر، با پیشخوانی کشیده، با چندین و چند غرفه، و دوستانم (گرچه دوست خواندن آنها عجیب می نماید؛ بگذارید فقط بگویم مشتاقانی که پیشنهاد بردن من به دیدار شاعر را داشتند) که مرا به درون اتاقکی کشاندند که لین در آنجا بود. در آغاز به سختی به جا آوردم اش، چهره اش همان نبود که روی جلد کتاب هایش دیده بودم؛ لاغرتر و برناتر شده بود. خوش چهره تر، و چشمانش روشن تر از چشمانِ سیاه-و-سفیدِ عکس های روی جلدِ کتاب ها نشان می داد. به راستی، لین ابداً به لین نمی ماند. به هنرپیشه های هالیوودی می ماند، به هنرپیشه های درجه دو، از آن قماش که ستاره ی فیلم های تلویزیونی اند یا آن فیلم ها که هرگز در سینماهای اروپایی به نمایش در نمی آیند و یکراست به صورت فیلم های ویدیویی عرضه می شوند. اما در همان آن او، لین بود. به این تردید نداشتم. هواخواهان اش به او سلام کردند، از روی یک آشنایی جعلی، انریکه صدایش می کردند، و پرسش هایی از او کردند که من نفهمیدم، و بعد ما را به همدیگر شناساندند، گرچه حقیقت اش را بخواهید من نیازی به شناسانده شدن نداشتم، چه که یک زمانی، اندک زمانی، با هم نامه نگاری داشتیم، و از سویی نامه های او مرا به ادامه ی نامه نگاری وا می داشت؛ این ها بر می گردد به 1981 یا شاید هم 1982، زمانی که من هم چون یک تارکِ دنیا در خانه ای خارج از خِرونا زندگی می کردم، بی هیچ پولی، و بی هیچ دورنمایی از داشتن اش در آینده، و ادبیات یک میدانِ مینِ بی کران بود در انحصار دشمنان، مگر معدودی از نویسندگان کلاسیک (فقط معدودی) ، و هر روز ناچار باید از میان این میدانِ مین می گذشتم، جایی که هر تکانِ غیر حقیقی هم می توانست مرگبار باشد، در این میان که تنها راهنمایم شعرهای آرخیلوخوس بود. این تداعیِ همه ی نویسندگان بود. هنگامه ای که هیچ تکیه گاهی نداری، حتا از جانبِ دوستان، آموزگاران را فراموش کن، هیچ کس نیست که دستت را بگیرد؛ انتشار آثار، جوایز ادبی، هدایایِ خرد و درشت، همه و همه را برای دیگران کنار گذاشته اند، آنها که همواره گفته اند "بله، آقا" ، یا آنها که ماندرین های ادبیاتی را می ستودند، توده ای بی پایان که تنها به استعدادشان در تأدیب و تنبیه شهره اند. هیچ چیز از دست شان جان به در نمی برد، و آنها از هیچ چیز نمی گذرند. بگذریم، آن چنان که می گفتم، همه ی نویسندگان جوان در زندگی شان این دردِ سرها را دارند. اما هنگامی که من بیست و هشت ساله بودم، به هیچ رو نمی توانستم خودم را یک نویسنده ی جوان بدانم. سرگردان بودم. از آن نویسندگانِ مشخصِ آمریکایِ لاتین نبودم که به خاطر جیره خواری دولت، ساکنِ اروپا بودند. یک گمنام بودم و هرگز به گدایی و دلسوزی سر خم نکرده بودم. بعد ها دست بردم به نامه نگاری با انریکه لین. طبیعتاً این من بودم که اولین قدم را برای نامه نگاری برداشتم. نیاز نبود زیاد برای جواب نامه ام منتظر بمانم. یک نامه ی بلندِ کج خلق، در شیلی به آن می گوییم: اندوهگین و آزرده خاطر. در جواب درباره ی زندگی ام به او گفتم، از خانه ام در کشور، در یکی از بلندی های آن سویِ خرونا، شهری قرون وسطایی در پیشِ رو، حومه ی شهر یا خلأ ای در پس.
از سگ ام هم برایش گفتم، لایکا، و از اینکه در نظرم ادبیاتِ شیلی با یکی دو استثنا، مزخرفِ محض است. از نامه ی آتی اش مشهود بود که نادیده همدیگر را دوست هم انگاشته ، آنچه که رخ داد همان بود که مشخصاً هنگامی که شاعری مشهور، شاعر گمنامی را همراهی کند، روی می دهد. او شعرهای مرا می خواند و برخی از آنها را به قصدِ خوانده شدن در یک انجمنِ آمریکایِ شمالی-شیلیایی که برای ارائه ی آثارِ نسلِ جوان ترتیب داده بود، جای داد. در نامه اش دسته ای از نامزد ها را از قبل برگزیده می دانست، چنین می اندیشید که در سال 2000 شش ببر از شعرِ شیلی برگزیده خواهند بود. به نظرم شش ببر مدّ نظر او این ها بودند: برتونی، ماکیه ایرا، گنزالو مونیوز، مارتینز، رودریگو لیرا، و من. شاید آنها هفت ببر بودند اما به گمان من فقط وجود شش ببر امکان داشت. برای هر شش تای مان دشوار بود که تا سال 2000 چیزی فراتر از آنچه بودیم باشیم، چه که تا آن هنگام، رودریگو لیرا، بهترین در میان ما، خودش را کشته، و آنچه که از او بر جای مانده بود، یا این همه سال در کنجِ گورستانی پوسیده، یا خاکستری بود وزان دورادورِ خیابان ها و آمیخته به چرک و کثافتِ سانتیاگو. استعاره ی گربه ها شاید شایسته تر از ببرها بود. برتونی، تا آنجا که من می دانم، از سنخِ هیپی ها بود که کنار دریا زندگی می کردند و صدف و خزه جمع می کردند. ماکیه ایرا، پژوهش دقیق اش روی گزیده ی آثارِ کاردنال و کورونل اورتچو از قلمروِ شعریِ آمریکای شمالی را نگاشت و در دو مجلد چاپ اش کرد، و بعد مقیمِ الکل شد. گنزالو مونیوز رفت به مکسیکو، خبر گرفتم که کجا ناپدید شد، نه در احاطه ی نسیانِ الکل، هم چون کنسولِ الکلیِ داستانِ لاوری، بلکه در مغاکِ صنعتِ تبلیغات محو شد. مارتینز دست به تحلیلی انتقادی از “Duchamp du Signe نوشته ی مارسل دوشان برد و بعد زندگی را به درود گفت هم چون رودریگو لیرا، پیش تر گفتم که چه به روزش آمد. حتا که این ببرها به گربه ها می ماندند، با این همه هنوز آدم می خواست نگاه شان کند. بچه گربه های ایالتی پرت و دور افتاده. بگذریم، فقط می خواستم بگویم که من لین را می شناختم و هیچ آشنا ساختنی بایسته نبود. با این وجود، هواخواهان به معرفی من پرداختند، و نه من نه لین هیچ یک اعتراضی نکردیم.
آنجا درون یک اتاقک بودیم و صداهایی که می گفتند: این روبرتو بولانیو ست، و من دستم را پیش بردم، بازویم در کورسویِ اتاق با تاریکی پوشیده بود، دست لین را گرفتم، کمی سرد بود، برای چند آن دستم را فشرد – دستِ یک انسانِ محزون، با خود اندیشیدم، یک دست و دست دادنی که بی تردید تداعیِ چهره ای بود که بی هیچ نشانی از بازشناسی براندازم می کرد. این همانندی در ادا و اندام بود و باز به روی بیانی مات و مبهم که هیچ برای گفتن نداشت، دست کم برای من. یکباره آن لحظه محو شد، هواخواهان دوباره گرمِ گپ و گفت شدند و سکوت باز پس کشید؛ همگی داشتند از آرایِ لین پیرامونِ رویدادها و قضایایِ ناهمگون می پرسیدند، در این حین، حسِ خوار شمردنِ آنها برایم داشت محو می شد، چه که دانستم آنها همان طور بودند که یک زمانی خود من بودم: شاعرانِ جوانی بدون حامی، بچه هایی که به دستِ حکومتِ میانه رو-چپگرایِ نو بنیادِ شیلیایی، منزوی شده بودند و هیچ گونه پشتوانه و تکیه گاهی نداشتند. در این میان، لین تمامِ آن چه که داشتند بود، لینی که هیچ شباهتی به انریکه لینِ واقعی نداشت، لینی که آینه ی شعرهایش بود، شاعری که عهدِ شعرهایش را به سطر آورده بود، کسی که در عمارتی شبیه به شعرهایش زیسته بود، کسی که می توانست به شیوه ای برازنده، به صورتی قطعی ناپدید شود، آن سان که گاهی شعرهایش محو می شدند. به خاطر می آورم که وقتی این را فهمیدم حس بهتری داشتم. می خواهم بگویم که دیگر موقعیت را درک کرده و آن را سرگرم کننده یافتم. هیچ نبود که مایه ی هراسم باشد: در خانه بودم، با دوستانم، با نویسنده ای که همواره ستوده بودم اش. فیلمِ دهشتناک که نبود. دستِ کم یک فیلمِ سراسر وحشت نبود، فیلمِ ترسناکی بود آکنده از طنزهای تلخ. داشتم به این طنزِ تلخ فکر می کردم که یکباره لین یک شیشیه ی داروی کوچک از جیب اش بیرون کشید. گفت، بایست هر سه ساعت یکی بخورم. هواخواهان باز سکوت کردند. پیشخدمت یک لیوان آب آورد. قرص ها درشت بودند. وقتی دیدم یکی شان افتاد توی لیوان آب، این طور فکر کردم. اما درشت نه بلکه به هم فشرده بود. لین با یک قاشقک شروع به هم زدن و حل کردن قرص کرد و من دریافتم که قرص به پیازی می مانست با لایه های بی پایان. خم شدم به جلو و با دقت به درونِ لیوان خیره شدم. یک آن به تمامی مطمئن بودم که یک حَبِ بی نهایت را می بینم. انحنایِ لیوان تاثیری بزرگنمایانه داشت، هم چون یک عدسی: درونِ لیوان قرصِ صورتیِ روشن داشت متلاشی می شد گویی که کهکشان یا جهانی تولد می یافت. اما زایش یا مرگِ کهکشان (فراموش کردم کدام یک) یکباره و ناگهانی است، اما آنچه که از ورایِ منحنیِ لیوان می دیدم به آهستگی خود را نمایان می کرد، هر صحنه یِ درک ناشدنی، هر انقباض و ارتعاشی بیش از آنچه که باید زمان می برد. با احساس خستگی، پس نشستم و بندِ نگاهِ خیره ام از لیوانِ دارو گسست و به چشم های لین خیره شد که انگار بی هیچ شرحی گویای این بودند که سرِ هر سه ساعت فرو بردنِ این معجون آن هم از سرِ اجبار خودش چه بسا بس بد است، دیگر پیِ معناهای نمادین نگرد – آب، پیاز، مارشِ کندِ ستارگان.
هواخواهان میزِ ما را ترک کرده بودند، چندتاشان در بار بودند، آنهای دیگر را نمی توانستم ببینم. اما وقتی که دوباره به لین نگاه انداختم یکی از هواخواهانش نزدِ او بود، که قبل از ترک کردنِ اتاق و جستنِ دوستانش که پیرامونِ اتاق پراکنده بودند، چیزی در گوش لین نجوا می کرد، در آن لحظه دانستم که لین، از این که مرده، آگاه است. چه که گفت، قلبم مرا تاب نیاورد، دیگر قلبی در کار نیست. با خودم گفتم یک جای کار می لنگد. لین از سرطان مرده بود نه به خاطر حمله ی قلبی. سنگینیِ تحمل ناپذیری داشت گریبانگیرم می شد. پا شدم و راه افتادم تا شاید پاهایم از آن کرختی در بیایند اما به بار نرفتم، یکراست رفتم به خیابان. پیاده رو ها زبر و خاکستری بودند، و سپهر به آینه ای بی نقره می ماند، مکانی که همه چیز بایست در آن جا باز تابیده باشد، اما کجا، در انتها هیچ بود. با این وجود، هنوز احساسِ عادی بودن، چشم انداز ها را در می نوردید و به هر تصویری فایق می آمد. به محضِ اینکه احساس کردم به قدر کافی هوای تازه به ریه هایم رسانده ام، و دیگر وقت اش است که برگردم به بار، چند قدمی به سوی در برداشتم ( از روی پله های سنگی، قالب های سنگی که ماندگاریِ گرانیت گونه و درخشندگیِ جواهرگونه ای داشتند)، برخوردم به جوانکی که کوتاه قد تر از من بود و هم چون یک تبهکارِ دهه ی پنجاهی لباس پوشیده بود، جوانکی که کاریکاتوری از جنایتکارانِ دهه ی پنجاه بود، آدم کشِ خوش برخوردِ کلاسیک مرا با یک آشنا، اشتباهی گرفته بود. سلام کرد، جوابِ سلام اش را دادم، گرچه از آغاز واقف بودم که او را نمی شناسم و اینکه او در اشتباه بود، اما طوری رفتار کردم که گفتی او را می شناختم، انگار که من نیز او را با کسِ دیگری اشتباه گرفته بودم، با این وجود هر دوی مان به همدیگر خوشامد گفتیم مادام که در تقلای بیهوده برای بالا رفتن از آن پله ی سنگی درخشان (هنوز عمیقاً پست) بودیم. اما بهتِ قاتلِ حرفه ای چند ثانیه ای بیش نپایید، خیلی زود دریافت که اشتباه کرده، دیگر به گونه ای غریب مرا نگاه می کرد، انگار داشت از خودش می پرسید، من اشتباه کردم یا برعکس از آغاز عمداً داشتم او را می فریفتم، و از آنجا که او گیج و مشکوک (گرچه هشیار در شیوه ی متناقض-نمایِ خود) بود، با خنده ای نحس بر لبانش ازم پرسید که من کیستم، و من گفتم، لعنت به تو، خارا، منم بولانیو، از آن خنده ی نحس برای هر کسی آشکار بود که او خارا نبود، اما بازی را پی گرفت، انگار به ناگه برخورده باشد صاعقه ای بر او ، ( اوه نه، من شعری از لین نقل نمی کنم، کم تر از این حرف ها، شعری از خودم است) یک یا دو دقیقه مفهومِ زیستنِ زندگیِ آن خارایِ ناشناس را به تصور درآورد، اویی که هرگز خارا نبود مگر تنها در آنجا، وامانده در بالای آن پله های تابنده و از من پیرامونِ زندگی ام پرسید، (با بلاهتِ تمام) ازم پرسید که من کیستم، عملاً با تصدیقِ این امر که او خارا بود، اما خارا یی که مطلقاً وجودِ بولانیو را که در نهایت به تمامی قابل درک بود فراموش کرده بود، پس برایش گفتم که من که هستم، همین طور به این پرداختم که او کیست، تا شاید از این راه یک خارا یی بسازم که به من و او بیاید، به بیان دیگر با آن لحظه جور در آید – یک خارایِ پرسش برانگیز، باهوش، با جرأت، توانگر، گشاده دست، جسور، عاشقِ یک زن زیبارو، و متقابلاً معشوقِ آن زن- و بعد تبهکار خندید، هر لحظه با اعتقادی عمیق تر به اینکه من دست به فریب اش برده ام، اما عاجز از به پایان رساندن این داستانِ ضمنی، گویی که اغوایِ تصویری شده بود که من برایش شکل داده بودم، و ترغیب ام می کرد که نه تنها به گفتنِ درباره ی خارا ادامه دهم، بلکه از دوستانِ خارا و در نهایت از جهان هم برایش بگویم، جهانی که چه بسا حتا برای خارا بسیار فراخ می نمود، جهانی که در آن خارایِ بزرگ، موری بود که مرگ اش در امتدادِ این پلکانِ درخشان، ابداً برای هیچ کس مهم نبود، چندی که گذشت، دست آخر رفقایش پدیدار شدند، دو آدمکشِ حرفه ای که کت هایِ یقه-بر-هم ِ رنگِ روشن تن شان بود، نگاه شان به من و خارای قلابی بود، انگار می خواستند از او بپرسند که من کیستم، و او راهِ گریزی نداشت جز این که بگوید: این بولانیو ست و دو تبهکار به من خوشامد گفتند. با آنها دست دادم ( انگشتری ها، ساعت های گرانبها، دست بند های طلا) ، و هنگامی که دعوت ام کردند که جرعه ای با هم بنوشیم، گفتم، نمی توانم، من همراهِ یک دوست ام، و در آستانه ی در از خارا جلو زدم و درون ساختمان غیبم زد. لین هنوز در اتاق بود. اما دیگر خبری از هواخواهان در پیرامون اش نبود. لیوان خالی بود. دارو را خورده و در انتظارِ تاثیرش بود. بی هیچ حرفی، وارد آپارتمان اش شدیم. در اشکوبِ هفتم می زیست، برای بالا رفتن از بالابر کمک گرفتیم، یک بالابرِ بسیار بزرگ، آن قدر که سی نفر را در خود جای می داد.
آپارتمان اش نسبتاً کوچک بود، به ویژه برای نویسنده ی شیلیایی، و هیچ جا هیچ کتابی به چشم نمی خورد. در پاسخ به پرسشی از من گفت که به ندرت نیاز به خواندن پیدا می کند. و افزود، اما کتاب همیشه هست.
می شد از آنجا بار را دید، انگار که از بلور بود بسترِ اتاق، لحظاتی را ایستاده بر زانو، در حالِ تماشای مردمِ آن پایین گذراندم، در پیِ دسته ی هواخواهان، یا آن سه تبهکار چشم گرداندم، اما تنها ناآشنایانی را می دیدم، در حال خوردن یا نوشیدن، که تنداتند از این میز و این غرفه به پای میز ها و غرفه های دیگر در گذر بودند و یا در این سر و آن سرِ بار می پلکیدند همگی محصورِ شوری بی قرار و تب دار. انگار در لا به لایِ یک رمانِ نیمه ی اولِ قرنِ بیستم قرار داشتند. پس از مدتی، به این نتیجه رسیدم که یک جایِ کار عیب دارد. اگر کف آپارتمانِ لین از شیشه بود، همین طور سقفِ نوشگاه، پس طبقه های دیگر از دوم بگیر تا هفتم، آنها چه وضعی داشتند؟ یعنی آنها هم شیشه ای بودند؟ باز به پایین نگاهی انداختم و دریافتم که مابینِ اشکوب اول و اشکوب هفتم، هیچ نبود مگر فضایی تهی. این کشف مضطرب ام کرد. با خود گفتم پناه بر خدا، لین مرا با خود کجا آورده ای؟ هنوز هیچ نشده به فکرم رسید، پناه بر خدا، لین تو را کجا آورده اند؟ مراقب بودم که با احتیاط قدم بردارم، چه که می دانستم در آن مکان که در تقابل با جهان عادی بود، اشیا شکننده تر از انسان ها بودند، به جست و جوی لین که باز غیب اش زده بود راه افتادم، به اتاق های جورواجور سرک کشیدم که دیگر هم چون آپارتمانِ نویسنده ای اروپایی زیاد کوچک به نظر نمی رسیدند، بلکه بزرگ و فراخ هم چون آپارتمانِ نویسنده ای در شیلی بودند، هم چون آپارتمانی در جهان سوم، با ندیمه های ارزان، و اشیایِ دلربا و گران، آپارتمانی سرشار از سایه های لرزان و اتاق های نیمه تاریک، که عاقبت دو کتاب در آنها یافتم، یکی کلاسیک، هم چون سنگی صیقلی، دیگری مدرن، بی زمان، مهمل. هم چنان که در پیِ لین بودم رفته رفته احساس سرما می کردم، به طور فزاینده ای دچارِ حسِ جنون و لرز شده بودم. احساس ناخوشی می کردم، گویی که آپارتمان بر روی یک محورِ موهوم در گردش بود، اما ناگهان دری گشوده شد، یک استخرِ شنا در برابرم بود، و لین که آن تو داشت شنا می کرد، پیش از آن که من دهان باز کنم و چیزی درباره ی این آشفتگی ها بگویم، لین شروع به بدگویی از دارو کرد، دارویی که او برای زنده ماندن می خورد، او را به یک موش آزمایشگاهی برای داروسازان بدل کرده بود، حرف هایی که خوب انتظار شنیدن شان را داشتم، انگار که همه چیز یک نمایش بود، ناگهان دیالوگ های ام را به یاد آورده بودم و همین طور دیالوگ های هم بازی های ام را، و بعد لین دست از شنا کشید و با هم به اشکوب همکف رفتیم، و راه مان را از میان نوشگاه مملو از آدم پیدا کردیم، و لین گفت: ببرها به پایان خود رسیده اند، دلپذیر بود اگر بیش از این می پایید، و تو خیال نداری این را باور کنی بولانیو، اما در این همسایگی، تنها مردگان برای قدم زدن از خانه بیرون می روند. در آن لحظه به روبرویِ بار رسیده بودیم و دم پنجره ای ایستاده، خیره به خیابان ها و نمای ساختمان ها در آن همسایگی غریب که مردگان تنها کسانی بودند که آن دور و بر پرسه می زدند. و ما هم چنان خیره می نگریستیم و نماها، آشکارا نماهایی از زمانی دیگر بودند، پیاده رو هایی فرش شده با ماشین ها که آنها نیز متعلق به زمانی دیگر بودند، زمانی که مسکوت و همزمان در جنبش بود (لین خیره ی جنبشِ زمان) زمانی سهمگین که بی هیچ دلیل دیگری مگر لَختیِ مطلق، این همه رنج را تاب آورده بود. ♦


Meeting with Enrique Lihn
by Roberto Bolaño
Translated, from the Spanish, by Chris Andrews

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


بیدار
تبایس ولف
برگردان: ح ف

” اُدیسیوس لنگرگاه را ترک گفت و راه ناهموار را از میان جنگل ها تا به بلندای تپه ها پی گرفت تا آنجا که آتنه به او گفته بود... “

ریچارد مدتی به خواندن ادامه داد. بی قرار بود آخر کنجکاو بود بیشتر بداند از رهسپاریِ اُدیسیوس به خانه یِ "رمه دار"ِ وفادارش - چه واژه ای، چه روشی برای گرداندن یک زندگی!- که البته او را باز نمی شناخت، در این کتاب های باستانی هیچ کس هیچ کس را باز نمی شناخت، اما او با این حال غذایی پیشکشِ ادیسیوس کرد و گوشش را آکنده از شکایات کرد. ریچارد گاه و بی گاه چشم می انداخت به آنا، که کنارش خواب بود. پیوسته اصرار بر بیدار کردنش داشت، تا برگردد و آغوشش را به روی او باز کند – چنین بختی نداشت. گرفته، بی تاب، برگشت به سوی ادیسه. آنا، روی میز کنار تخت خواب، رهایش کرده بود، باز به روی این پاره، که ریچارد خسته کننده و ناخوشایند یافتش. ورق زد تا به جایی که اُدیسیوس کمانش را به زه می کند و همه ی خواستگاران را به خون می کشد، اما این بار شرح و روایتِ خیال انگیزتری در کار بود از نسخه ای که به یاد می آورد در کودکی خوانده بود. به خیال اش یکبارِ دیگر هم آن را خوانده بود، جفت سال پیش، که تازه واردِ دانشگاهِ کلمبیا شده بود، اما آن باری زکام شده بود.

کتاب مال کتابخانه بود. تاریخ های امانت گرفتنِ کتاب را بررسی کرد - فقط چندتا آن هم با کلی فاصله - سپس کتاب را بست و روی پاتختی گذاشت.

وقتی که ریچارد چراغ را روشن کرد آنا فقط کمی جابجا شد. بعد چراغ را خاموش کرد و با بالشش صدای تلپ تلپ درآورد و با ملحفه ها مسخره بازی درآورد، به این امید که اینها به آرزویش برسانند، اما آنا همچنان خواب بود، آرام و نرم خر و پف می کرد، رو به دیوار. تخت خواب تنگ بود، و توی تاریکی حتا بیشتر از همیشه حرمِ گرمِ کمر و ساق های او را می فهمید، به ویژه گرمای ساق هایش را. زانویش را به انحنایِ نرم زانوی او خواباند، آنا سرد و بی میل اما آگاه از اینکه او هیچ حقی ندارد، پسش زد، آخر او دوبار در طول شب خود را در اختیارِ ریچارد گذاشته بود و بایستی صبح زود از خواب بر می خاست و یک روز تمامِ ندیمگی هم در انتظارش بود. اما ریچارد فقط عصر بایستی سرِ یک کلاس حاضر می شد. اما دانستن این همه از این نیاز بی نیازش نمی کرد – چه که احساس اش هیچ کم تر از نیاز نبود – نیاز به باز در بر گرفتن آنا که دهان بازش را روی دهان ریچارد بخواباند و دست به کمرش ببرد.

خدایا! او باید به فکرِ چیز دیگری می بود.

اما چه؟ حتا فکر چیز دیگری، می دانست که جز برای فر یب دادن خودش نبود، و آن فکر درست بر می گشت به همین بستر، به وزنِ آنا در کنار او، به نفس هایش، به گرمایش. با این وجود اگر فکرش را به قدر کافی کِش می داد، شاید او هم به خواب فرو می رفت، یا دست کم می توانست بیدار بماند و به خواندن بپردازد تا وقتی که ساعتِ آنا به صدا درآید. نه اینکه بخواهد به او فشار بیاورد. مگر اینکه شتاب می کردند، که خوب آنا خوشش نمی آمد، آنوقت وادار بود بدونِ صبحانه خوردن یا دوش گرفتن به سر کار برود. ریچارد نگاهی به آنا می انداخت، و او هم می فهمید، بعد می توانست دست ببرد به هر چه که دوست داشت. و اگر او نمی خواست ریچارد نمی آزردش. واقعن این کار را نمی کرد این بار نه.

به چیز دیگری فکر کن. بسیار خوب. "جن گیر" – این رمان قدیمی که در خوابگاه شبانه روزی اش پیدا کرده بود. ریچارد مدت ها پیش فیلمی دیده بود، دختری تسخیر شده که سرش روی گردنش مثل فرفره می چرخید، اما او نفهمیده بود که این از روی یک کتاب برداشت شده – نه اینکه ادبیاتِ چشم گیری باشد و این حرف ها. با این حال هنوز خوش دلکش بود. نویسنده پژوهش های زیادی درباره ی تسخیر روح (جن گیری) کرده بود، و برخی رخداد ها به حد کافی ترسناک بودند تا تو را معتقد به ابلیس کنند، دستِ کم مادامی که داشتی رمان را می خواندی. کتاب نتیجه می گرفت که کشیش های خاصی هستند که تخصصشان بیرون راندن ارواح پلید است. این حرفه شان است، محلِ درآمدشان، همچون آتش نشان ها همیشه منتظر و گوش به زنگِ خطر برای به داد رسیدن. جن در جلدِ کدبانوی آیدهویی! جن در جلدِ راننده اتوبوس دلاویری! چقدر عجیب بود؟ انگار که خود کشیش بودن به قدر کافی غریب نبود. ریچارد وقتی جوان بود تقریبا دین دار بود، همیشه پیش از غذا دست به دعا برده بود، و به مدرسه ی دینیِ روزهای یکشنبه رفته بود، جایی که قطعه عکس هایی از مردان ریشو را در پشت صحنه ی نمایش ها الصاق می کرد. . کلیسا دیدنی بود، بعد از کلیسا همیشه احساس خوبی بهش دست می داد. حتا می توانست روزی، باز به دین روی آوردنش را هم ببیند، زمانی که خیلی پیر می بود. اما دست کشیدن از زن ها چه؟ هرگز نبوسیدنِ زنی، هرگز در برنگرفتنِ ساق های زنی.

راست نشست و دست هایش را به سوی لیوان آبی برد که آنا برای او روی میز کنار تخت خواب گذاشته بود. آخر هفته ی گذشته لیوان را واژگون کرده بود و به قدر کافی برای بیدار کردنش، هوی و ها به راه انداخته بود، اما دیگر فکر نمی کرد دوباره باید آن روش را به کار بندد، برای همین مراقب بود تا لیوان را آرام بردارد و بعد از نوشیدن آرام سرجایش بگذارد.

به پشت تکیه داد به متکا. چشمانش را بست، اما تا این کار را کرد آنا نفس هایِ آهسته ای کشید و کمی کنار او جابجا شد و موجِ تازه ای از گرمای بدنش ساتع کرد، این حرمِ خوش رایحه یِ رخت خواب او، همچون بوی نانِ تازه بود، همانجا خوابید در اشتیاق، اما آنا دیگر حرکتی نکرد. صدای تیک تاک ساعت را می شنید، نفس خودش هم برگشته بود، زمخت و گوش خراش.

چشمانش را دوخت به سقف، به باریکه ی نوری که از چراغِ توی کوچه به درون رخنه کرده بود. دیگر به کشیش ها فکر نکرد – آنها هیچ کمکی از دست شان بر نمی آمد. بسیار خوب، اُدیسه که هست. باید دوباره می خواندش. مطمئناً می خواست برود سراغ نسخه ی اصلی! می توانست از برخی گفتار ها و توصیف ها بگذرد، نتیجه اش رسیدن به بخش های خوب بود، خاصه، قتل عامِ پایانی. ایده ی به خانه آمدنِ اُدیسیوس را دوست داشت از پسِ آن همه سرگردانی ها و سرآسیمگی ها، آمدن و رو به راه کردن همه چیز، پس گرفتن زن و خانه اش، بدون هیچ بحثی، بدون هیچ وقت تلف کردنی.

بعدش هم ایلیاد را می خواند. و البته جنگ و صلح را، و برادران کارامازف را. همه ی کتاب هایی که آنا برای خودش گرد آورده بود، و حقیقتن دوست شان داشت. رشته اصلی ریچارد اقتصاد بود و وقتی برای خوانش های غیر تخصصی نداشت، وقتی هم عزم خواندن می کرد با کتاب های رازگونِ جنایی یا یک چیز ترس برانگیز راحت تر بود. خوب، از اینرو او خیلی ادبیاتی نبود– خوب ازش شکایت کنید! دوست داشت ببیند یکی از آن روح های حساسِ نازک نارنجی چطور از پس سمینار اقتصاد محیطی بین المللی اش بر می آید. طرح های راهبردیِ کاهش آلودگی. معیارهای پیشنهادیِ برابریِ حقوق. تحلیلِ تاثیرِ ترازمندیِ همگانی. با خودش گفت: سعی کن به چنگ بیاریش. مهمان لعنتی من باش.

آنا این شکلی نبود – خودبین. نه نبود. او حقیقتن این کتاب ها را دوست داشت، آنها برایش مهم بودند، و ریچارد می دانست که در اولین دیدارشان درباره ی علایق خودش چندان که باید روراست نبود. گذاشته بود که آنا خیال کند او ساخته شده برای کتاب های کلاسیک، و آنا هم باور کرده بود، آخر او عقیده داشت که دانشجویانِ دانشگاهِ کلمبیا نه تنها باهوش بل که با فرهنگ هم هستند، و اینکه نه برای جا دادن خودشان درآینده در یک حرفه ی چرب و نرم، بلکه به جست وجوی دانش و خرد به دانشگاه رفته اند. برای یک انسانِ برتر شدن. از این جهت ساده انگار بود. ریچارد معصومیتِ او را دوست داشت، و احساس گشاده دستیِ بزرگ منشانه ای را که به او می داد. آنا چند سال از او بزرگ تر بود، و در آغاز، این تا حدی همه چیز را هم تراز می کرد، آگاهی ریچارد از امتیاز های اش هنگام شوخ طبعی با آنا، آزاد گذاشتنِ او که تصورات خودش را داشته باشد.

این چیزی بود که ریچارد در آغاز می دانست. نه بیشتر از این. بعد از دو ماه با آنا بودن، او خودش را بی تجربه و نا آزموده یافت. خانواده ی آنا روسی بودند اما سال ها در چِچنیا (Chechnya) زندگی می کردند، جایی که پدر آنا یک کارخانه ی فرآورده های غذایی را اداره می کرد. در طول جنگ، کارخانه ویران شد و برادر بزرگ آنا هم کشته شد. خانواده، همه چیزشان را از دست دادند. آنا برای زندگی پیش مادرِ مادرش در تل آویو فرستاده شد – یک بیوه، همچون ساحره ای از افسانه ی پریان. حالا، آنا با خاله اش در کویینز می ماند، و به طور غیرقانونی در کافه ای در آمستردام کار می کرد. آنجا بود که ریچارد با او آشنا شد. گفت و گوی روسی او را با یک پیشخدمت دیگر می شنید، و وقتی آنا آمد سر میز او، ریچارد چندکلمه ای از روسیِ دوران دبیرستان سر هم کرد، و آنا تقریبا از شگفت زدگی و خوشحالی به گریه افتاد.

آنا از قماش او نبود – قدری سنگین، با صورتی گرد. با اندکی فرو رفتگی های آبله گون روی پیشانی. انگلیسی اش خیلی خوب بود اما لهجه ای غلیظ داشت. ریچارد هرگز بر آن نبود که آنا را به بیرون ببرد. اما همان شب بعد این کار را کرد. یک هفته بعد آنا او را به خانه برد، به این اتاق کوچک زیرشیروانی در خانه ی خاله اش. آنها فقط خوش می گذراندند، ریچارد ماجرا را اینگونه دیده بود، هر دوی آنها سرگرمی های یکسانی داشتند پیش از ورود به راه های جداگانه ی شان، هم چنانکه همه همین گونه اند، مردم، عمرشان با تمام دوران زندگی شان هنوز پیش روی آنها. نمی خواستی در آن لحظه به بن بست برسی، وقتی نمی دانستی در آینده با کی دیدار خواهی کرد و آنچه که شاید به رویت گشوده شود، چه فرصت ها و چه ماجراهایی.

تصورشان این بود. گاهی لحظه های خوش، لا قید. اما بعد از یک ماه یا بیشتر دید که آنا همه چیز را درباره او جدی گرفته. آنا می خواست وانمود کند که این طور نیست اما بود، و ریچارد این را می دانست، از اینرو تصمیم قطعی گرفت که از همه چیز دست بشوید. درست نبود که از او سوء استفاده بکند. گذشته از این، مترو سواری از خوابگاهش تا اقامتگاه آنا و بالعکس هم در کار بود. بعدها فهمید که رهایی از او برایش وجود ندارد، چه که حتا با وجود دوستان، حتا با وجود حرف زدن با دختران دیگر، دلش برای آنا تنگ می شد، برای صدای ژرف و لحنِ رک و راست و غریبش، دلش برای لذتِ دادن به آنا و دیدنِ این لذت در چشمانش تنگ می شد. شب هایی که مجبور بود در خوابگاه تنها بخوابد، ویران می شد.

صداهای بلندی از بیرون – صدای چند مرد، در حال حرف زدن به اسپانیایی. آنا جابجا شد، آرام با خودش زمزمه ای کرد. صداها خوابید. سکوت. ریچارد بلند شد و نشست و یک لیوان دیگر آب خورد.

دور از او بودن حالا غیر طبیعی احساس می شد. تنها در بستر، نشسته در کلاس، در حال نوشتن نامه ای الکترونیکی به پدر و ماردش، به آنا فکر می کرد و درد داشت. اما این درد همیشگی نبود – این را می دانست. و حالا می دانست که آنا می خواست همان باشد که پیوند ها را می گسست. آنا پیش تر همان بود که در آینده قرار بود باشد اما ریچارد نه. آنا یک زن بود، اما ریچارد مرد نبود. او شبیه یک مرد بود، حتا یک مرد جذاب، تیره و به گونه ی ناهمگونی خوش چهره. با حال و هوایی اندیشناک و موقر. اما چهره اش درخور شیوه ی احساسش نبود. احساسی که از آن آگاه بود. گاه، در حال پایین رفتن از خیابان، به شیشه ی مغازه ها خیره می شد و از بازتاب خودش مات اش می برد، انگار که لباسی تاریخی به تن داشت.

دخترها دوست اش داشتند. تصورشان از او منتهی به چیزهای خاصی بود، و او یاد گرفته بود که نقشِ خودش را بازی کند، اما خوب می دانست که این بازی ها با آنا زیاد نمی پایید. نه به خاطر اینکه آنا بزرگ تر بود، بل که چون روش های فکری او حقیرتر از افکار آنا بود. او آنگونه که آنا کنجکاو نبود،آنگونه که آنا از پسِ تمامی مشقت های زندگی اش با دیگران خوب تا می کرد، او از دیگران خوشش نمی آمد و به آنها اعتماد نداشت. ریچارد خیلی آه و ناله می کرد، و آنا هرگز شکایت نمی کرد. و گرچه ریچارد از سوا بودن از آنا نفرت داشت، وقتی باهم بیرون می رفتند، به زن های دیگر چشم می دوخت و تصورِ داشتن آنها را می کرد، حتا تصویر آنها را به همخوابی با خودش می دوخت. گاهی وقت ها آنا درکش می کرد وقتی که ریچارد داشت به سردی او را وارسی می کرد – در رویای اینکه کاش آنا وزن کم می کرد و باریک اندام می شد، یک کاری هم برای گود افتادگی های روی پیشانی اش می کرد – از پس این افکار، ریچارد کوچکی و ناچیزی خودش را احساس می کرد وقتی می دید رنگ به رخ آنا نمانده.

خیلی زود آنا به روشنی و بی پرده او را می دید، و پی به خطای خود می برد. ریچارد پیش از این، نشانه های رخت بستنِ او را به چشم می دید: بی تابی، تکبر ، و یک حس بیزاری خاص. همه ی این ها را یک بار دیگر هم دیده بود، به همراه تنها دخترِ دیگری که به او نزدیک شده بود. آیا آنا هنوز واقعن از این چیزها خبر نداشت؟ چگونه ممکن بود خبر نداشته باشد؟ آیا فقط برای این بود که ریچارد خوش قیافه بود، و همیشه آماده؟

یا به خاطر اینکه او آمریکایی بود، و شاید یک جاهایی به درد می خورد؟


نه! آنا این طوری فکر نمی کرد. و او را همچون روحی حقیر انگاشتن، هرگز می شد چنین چیزی را متصور شد؟ اوه خدایا! چه بر سر ریچارد آمده بود؟ آنا یک نجیب زاده بود. خوب این توصیف، کمی کتابی بود، اماحقیقت داشت. مسئله این بود که آنا خیلی زود با او همراه شده بود ... . آنا کسی بود که او بایستی بعدها به دیدارش می رفت، بعد از اینکه متحمل سختی هایی شده بود و از برخی باخت ها و فقدان ها رنج برده بود، بعد از اینکه همه چیزش به یغما می رفت و به بیگاری می گرفتندش، گم می شد، و به سرگردانی و گمراهی اش ادامه می داد - زمانی که این روح نا آزموده سختی می دید و سرد و گرم روزگار می چشید و وقار روح یک مرد را می یافت، چنانکه می توانست مراقب چشمان خودش باشد نه اینکه احساسی همچون احساسِ بچه ای نقاب به چشم داشته باشد. آنوقت می توانست به همراهی آنا بیاید و کمان کبیر را به زه کند، و دست به نابودیِ تمامی این دودلی هایِ بچگانه ببرد، و همچون حقِ خویش ادعای عشق کند.

باریکه ی نور روی سقف تا به حدِ هیچ محو شد. ریچارد ناله ی لوله ها را از طبقه یِ پایین می شنید – خاله داشت دوش می گرفت. بوقِ ماشینی در خیابان پایینی به صدا درآمد، و آنا به جنبش درآمد، به هم پیچید و در برابر او به حرکت درآمد. ریچارد دستِ او را رویِ رانش احساس می کرد. آنا نام او را نجوا کرد. او چشمانش را بسته نگه داشته بود و پاسخی نمی داد. ♦

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


Awake
by Tobias Wolff


“Odysseus turned his back on the harbour and followed a rough track leading through the woods and up to the hills toward the place where Athene had told him . . .”
Richard read on for a time. He was restless but tried to take an interest in Odysseus’ journey to the home of his loyal “swineherd”—what a word, what a way to make a living!—who of course doesn’t recognize him, nobody ever recognized anybody in these old books, but offers Odysseus a meal anyway and bangs his ear off with complaints. Now and then Richard glanced over at Ana, asleep beside him. He kept willing her to wake, to turn and open her arms to him—no such luck. Gloomy, impatient, he went back to the Odyssey. Ana had left it on the bedside table, open to this chapter, which Richard found boring and implausible. He leafed ahead to the part where Odysseus strings his bow and slaughters all the suitors, but there was a lot more fancy description and speechifying than he remembered from the version he’d read as a kid. He was supposed to have read it again, a couple years ago, as part of his freshman core at Columbia, but he’d come down with the flu that week.
It was a library book. He studied the withdrawal dates—few of them and far between—then closed it and put it back down.
Ana had only stirred a little when he turned on the lamp. Now he switched it off and plumped his pillow and fooled with the covers, hoping that all this would do the trick, but she slept on, snoring softly, face to the wall. The bed was narrow, and in the dark he became even more aware of the heat from her back and her legs, especially her legs. He touched his knee to the tender crook of hers and she drew away, leaving him jangly and resentful, but conscious also that he had no right to be, that she’d already given herself twice that night and had to get up early with a full day of waitressing ahead of her; he had only one class to attend, in the afternoon. But knowing this did not take the edge off his need—for it felt like need, nothing less—to have her against him again, her open mouth moving on his, her fingers digging into his back.
Jesus! He had to think of something else.
But what? Even thinking of something else, he’d know that he was doing it to distract himself, and that thought would lead right back to this bed, to the weight of Ana beside him, her breath, her heat. Still, if he kept it up long enough maybe he’d fall asleep, or at least be awake and ready when her alarm went off. Not that he’d pressure her. Unless they hurried, which she didn’t like, she’d have to go to work without breakfast or a shower. He’d just give her a look, his special look, and she’d know, and then she could do whatever she wanted. And he wouldn’t act hurt if she didn’t want to. Really, he wouldn’t. Not this time.
Think of something else. O.K. “The Exorcist”—this old novel he’d found in his dormitory lounge. Richard had seen the movie with the possessed girl whose head spins on her neck like a top, but he hadn’t known that it came from a book—not that the book was great literature or anything. Still, it was pretty interesting. The writer had done a lot of research on exorcisms, and some of the cases were scary enough to make you believe in the Devil, at least while you were reading the novel. It turned out that there were certain priests who cast out demons as a specialty. That was their job, their market niche, waiting around like firemen for the alarm to go off. Demon in Idaho housewife! Demon in Delaware bus driver! How weird was that? As if being a priest weren’t strange enough already. Richard had been sort of religious when he was young, he’d said prayers before meals and gone to Sunday school, where he’d stuck cutouts of bearded men onto felt backdrops. Church was fine, he’d always felt good afterward. He could even see maybe becoming religious again someday, when he was a lot older. But giving up women? Never kissing a woman, never having a woman’s legs around you—
He sat up and reached for the glass of water Ana had left for him on the bedside table. He’d knocked it over last weekend and made enough of a fuss to wake her, but he didn’t think he should try that again, so he took care picking it up and putting it down after he’d drunk his fill.
He settled back against the pillow. He closed his eyes, but just then Ana made a little snort and moved beside him, giving off a fresh wave of warmth, and, faintly, that sweet warm bed-smell of hers, like baking bread, and he lay there tensed, waiting, but she didn’t move again. He heard the clock tick, his own breath returning, jagged and raspy.
He looked up toward the ceiling, at a thin bar of light leaking though the shades from the street lamp outside. No more thinking about priests—that didn’t help. O.K., then, the Odyssey. He should read it again. He was going to, for sure, this time in the grownup version! He could get through a few speeches and descriptions, sort of earn his way to the good parts, especially the slaughter at the end. He liked the idea of Odysseus coming home after all his wanderings and screwups and setting things right, taking back his woman and his house, no discussion, no messing around.
Then he would read the Iliad. Also “War and Peace” and “The Brothers Karamazov.” All the books that Ana had on her shelf, and actually liked. Richard was an econ major and didn’t have much time for outside reading, and when he did he kicked back with a mystery, or something scary. O.K., so he wasn’t a big literary type—so sue him! He’d like to see one of those sensitive souls handle the stuff he was dealing with in his International Environmental Economics seminar. Abatement Strategy Modules. Alternative Equity Criteria. General Equilibrium Impact Analyses. Go for it, he thought. Be my fucking guest.
Not that Ana was like that—a snob. She wasn’t. She really loved these books, they were important to her, and Richard knew that he hadn’t been entirely honest about his own tastes when they first met. He’d allowed her to think that he was a great one for the classics, and she had believed him because she had the idea that Columbia students were not only smart but cultured, and that they went to the university not to set themselves up for a fat job later on but to search for knowledge and wisdom. To become better people. She was naïve that way. Richard had liked her innocence, and the sense of adult benevolence it gave him. She was a few years older than he, and at first it sort of evened things out, him knowing the score while humoring her, letting her have her notions.
That was how he saw it then, in the beginning. Not anymore. After two months with Ana, he knew himself to be the green, untested one. Her family was Russian but they’d lived for many years in Chechnya, where her father managed a food-processing plant. During the war, the factory had been destroyed and Ana’s oldest brother had been killed. The family lost everything. She’d been sent to live with her mother’s mother in Tel Aviv—a widow, mean as a witch from some fairy tale. Now she was staying with an aunt here in Queens, and working illegally at a restaurant on Amsterdam. That was where Richard had met her. He’d heard her speaking Russian to another waitress, and when she came to his table he tried out a few phrases from his one year of high-school Russian, and she had almost wept with surprise and joy.
She wasn’t his type, Ana—a bit heavy, round in the face. Little pockmarks on her forehead. Her English was pretty good but thickly accented. He hadn’t meant to ask her out. But then he did, the very next night. A week later she took him home, to this small attic room in her aunt’s house. They were just having fun, that was how he’d seen it, the two of them having some fun before going their separate ways, as people did, people their age with their whole lives still ahead of them. You didn’t want to get tied down now, when you didn’t know who you might still meet and what might open up, what chances and adventures.
That was the idea. Some good times, no strings. But after a month or so he saw that Ana had gone all serious on him. She tried to pretend she hadn’t, but she had, and he knew it, and made up his mind to break things off. It would be wrong to take advantage of her. Also the long subway ride from his dorm and back was getting to him. But then he found that he couldn’t break it off, because even with friends, even talking to other girls, he missed her, missed her throaty voice and the strange, direct way she said things, missed giving her pleasure and seeing it in her eyes. He was desolate on the nights that he had to sleep in his dorm room.
Loud voices outside—men’s voices, speaking in Spanish. Ana shifted, murmured. The voices moved on. Silence. Richard sat up and took another drink of water.
Being away from her felt unnatural now. Alone in bed, sitting in class, writing an e-mail to his parents, he thought of her and ached. But it couldn’t last—he knew that. And he knew now that she would be the one to break it off. Ana was already who she was going to be, and he was not. She was a woman, and he was not a man. He looked like a man, even an interesting man, dark and ruggedly handsome, with a grave, thoughtful air. But his looks didn’t fit the way he felt—the way he knew himself to be. Sometimes, walking down the street, he glanced at the window of a store and was thrown by the sight of himself, as if he were wearing a costume.
Girls liked him. They assumed certain things about him, and he’d learned to act his part, but he knew this wouldn’t hold up much longer with Ana. Not because she was older but because his ways of thinking were smaller than hers. He wasn’t curious, as she was, didn’t like and trust others, as she did, for all the hardships of her life. He complained a lot, and she never complained. And though he hated being apart from her, when they were out together he looked at other women and imagined having them, and even brought their images to this bed. Sometimes she caught him studying her coldly—wishing she’d lose weight, do something about those pockmarks—and he could feel his own smallness and triviality as the color drained from her face.
Soon enough she would see him clearly, and understand her mistake. He was already watching for signs of retreat: impatience, condescension, a certain weariness. He’d seen all this before, with the only other girl he’d been close to. Had Ana really not caught on yet? How could she not know? Was it just because he was handsome, and always ready?
Or because he was American, and maybe of use in some scheme?
No! Ana didn’t think that way. And what sort of mean spirit, knowing her, could even imagine such a thing? Jesus! What had got into him? Ana was a noblewoman. O.K., that sounded like something from a book, but it was true. It was just that she’d come to him too soon. . . . She was the one he should have met later, after he’d stuck his neck out and suffered some losses, after he’d really messed things up, and been fucked over, and got lost, and kept going anyway—when this little green soul of his had taken some lumps and some weather and bulked up into a man’s soul, so that he could look out of his own eyes and not feel like a kid in a mask. Then he could have come to her and strung the great bow, and laid waste to all these chickenshit doubts and wants, and claimed love as his right.
The bar of light on the ceiling paled away to nothing. Richard heard the groaning of the pipes downstairs—the aunt was in the shower. A car horn blared in the street below, and Ana stirred, turned, moved against him. He felt her hand on his hip. She whispered his name. He kept his eyes closed and did not answer. ♦

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


معشوقه
شروود اندرسن
برگردان: ح ف 

گفت،”من عاشق زنم هستم.” يك اظهار نظر بيخودي، آخر من هيچ از دلبستگي او به زني كه باهاش ازدواج كرده بود، نپرسيده بودم. ده دقيقه اي با هم قدم زده بوديم كه باز همان را گفت. برگشتم نگاهي بهش بكنم كه سر حرف را باز كرد و از داستاني برايم گفت كه حالا مي خواهم به نوشته برگردانم اش.
چيزي كه در خاطر داشت در طي پرماجراترين هفته ي زندگي اش رخ داده بود. قرار بود عصر جمعه ازدواج كند. جمعه ي همان هفته كه قبلش تلگرامي مبني بر انتصابش به مقامي دولتي دريافت كرده بود. چيزهاي ديگري هم رخ داده بود كه بيشتر مسرور و مغرورش كرده بود.آنوقت ها پنهاني عادت به شعر گفتن داشت چنان كه چندتايي از شعرهايش هم در طي سال سپري شده در مجله هاي شعر به چاپ رسيده بودند. يكي از انجمن هايي كه جوايزي به شاعران برگزيده ي سال مي داد نام او را در راس فهرست خود آورده بود.داستان اول شدنش در روزنامه هاي شهر خودش به چاپ رسيده بود چنان كه در يكي از اين روزنامه ها عكس اش هم چاپ شده بود.
آنگونه كه انتظارش مي رفت تمام آن هفته هيجان زده بود و دچار يك رشته ي بلندبالا از حالت هاي عصبي.
تقريباً بيشتر شب ها مي رفت ديدن نامزدش، دختر يك قاضي بود. وقتي به آنجا رسيد، خانه پر از مردم و نامه ها، تلگرام ها، و بسته هاي دريافتي بود. قدري آن گوشه ايستاد، و زنان همين طور پيش تر مي آمدند تا با او حرف بزنند. به خاطر دستيابي اش به يك مقام دولتي و به خاطر موفقيت اش به عنوان يك شاعر بهش تبريك مي گفتند. همگي وانمود به ستايش اش مي كردند، وقتي هم كه رفت خانه و به رخت خواب، نتوانست بخوابد. عصر چهارشنبه رفت به ديدن تئاتر و به نظرش آمد كه همه او را مي شناسند. همه برايش سر تكان مي دادند و بهش لبخند مي زدند. بعد از اولين پرده پنج يا شش مرد و همين طور دو زن صندلي هايشان را ترك كردند تا گرد او بيايند. گروه گوچكي شكل گرفته بود. ديگراني هم كه هم رديف آنان نشسته بودند گردن كج مي كردند تا نگاهي بيندازند. پيش تر هرگز چنين توجه بيش از اندازه اي را به روي خودش نديده بود، و حالا تب توقعات گرفتارش كرده بود.
آنگونه كه برايم از تجربه اش مي گفت، آن اتفاق روي هم رفته برايش يك مجال غير عادي واستثنايي بوده. احساس كسي را داشته كه در هوا معلق مانده. وقتي رفته به رخت خواب بعد از ديدن آن همه آدم و شنيدن آن همه ستايش، دنيا داشته دور سرش مي چرخيده. همين كه چشم هايش را بسته، انبوه مردم به اتاق اش تاخته اند. اينگونه به خيالش مي آمد كه ذهن تمامي مردم شهر روي او متمركز شده. خيالات عبث تسخيرش كرده بودند. خود را در حال سواري با يك كالسكه در خيابان هاي شهر مي ديد. پنجره ها تا آخر گشوده شده و مردم از در خانه ها به بيرون سرازير شده بودند . فرياد مي زدند “ او اينجاست.خودِ خودش است.” و از حرف هايشان فرياد سرخوشانه اي برمي خاست. كالسكه پيچيد به درون خياباني كه مردم راه را بر او بسته بودند. يكصدهزار جفت چشم خيره ي او بودند. انگاري چشم ها با او حرف می زدند “ همان چيزي كه مي خواستي! چنين مردي كه تو موفق شده اي از خودت بسازي.”
دوستم ديگر به اين نپرداخت كه آيا برانگيختگي مردم به خاطر شعر تازه اي بود كه او نوشته بود يا اينكه اين شور و شوق به خاطر عملكرد برجسته ي او در كار دولتي تازه اش بود. آپارتماني كه در آن زمان در آن زندگي مي كرد، در امتداد فوقاني پرتگاه دوري در حاشيه ي شهر قرار داشت، و او از پنجره ي اتاق خوابش مي توانست از فراز درختان و بام كارخانه ها رودخانه اي را ببيند. همچنان خوابش نمي برد و همچنان فكر و خيال بر گرد سرش حلقه مي زدند، و اين همه تنها او را هيجان زده تر مي كرد، اين شد كه رخت خواب را ترك كرد و نشست به فكر كردن.
به خاطر طبيعي بودن تحت چنين شرايطي، كوشيد تا افكارش را تحت اختيار درآورد، اما همين كه با هوشياري تمام نشست پاي پنجره، چيز بسيار ناگهاني و شرم آگيني رخ داد. شب زلال و گوارا بود. ماه آن بالا بود. خواست به خواب زني برود كه مي خواست زنش باشد، با فكر پيدا كردنِ خط سيري براي شعرهاي باشكوهش يا در فكر به هم رساندنِ طرح هايي كه زندگي اش را دگرگون مي كرد. به سبب غافلگير شدنش ذهن اش هر چيزي را پس مي زد.
آن بر خيابان جايي كه او در آنجا زندگي مي كرد يك دكانِ كوچك سيگار فروشي و يك دكه ي روزنامه فروشي وجود داشت كه مرد چاق چهل ساله اي به همراه زنش آنها را مي گرداندند، زني كوچك اندام و كاري با چشمان خاكستري روشن. هر صبح مي ايستاد آنجا تا پيش از قدم نهادن در شهر روزنامه اي خريده باشد. گاهي فقط مردك فربه را مي ديد، گاهي هم مرد ناپديد مي شد و زن كوچك اندام كارش را راه مي انداخت. آن زن چنانكه دست كم بيست بار در طي گفتن داستانش به من اطمينان داد شخصي بوده بسيار عادي بدون هيچ ويژگي خاص و هيچ چيز يادكردني، اما به دلايلي نمي توانست از چند و چون تحريك شدنش در حضور او چيزي بگويد. در قلب سرگرداني اش در طي آن هفته آن زن تنها كسي بود كه به جا مي آوردش، تنها كسي كه هنوز در ذهنش چهره ي روشني داشت. هر وقت شوق مي كرد كه به چيز باشكوهي فكر كند آن زن تنها كسي بود كه به فكرش مي رفت. پيش از آنكه بفهمد جريان از چه قرار است، خيالِ داشتن معاشقه اي با آن زن تمام ذهنش را مال خود مي كرد.
حين گفتن داستان اش خاطرنشان كرد: “ من از كار خودم سردرنمي آورم. شب هنگام، كه شهر آرام بود و من بايستي در خواب مي بودم، تمامن به او فكر مي كردم. سه چهار روز كه از اين چيزها گذشت روياي او پا به افكار روزانه ام گذاشت. به گونه ي وحشتناكي گيج بودم. وقتي به ديدن زني مي رفتم كه حالا زنم هست عشقم به او را به هيچ وجه متاثر از آن افكار سرگردانم نمي ديدم. اما تنها يك زن در جهان بود كه من مي خواستم باهاش زندگي كنم كسي كه مي خواستم همراهم بود تا عهده دار ترقي شخصيت و موقعيت من در جهان مي شد، اما براي يك آن، خوب مي داني كه، خواستم تا اين زن ديگر در آغوشم باشد. او راه خودش به درون هستي مرا پيموده بود. از هر سو مردم مي گفتند كه من مرد بزرگي شدم مردي كه خواسته تا كارهاي بزرگي انجام دهد و همانطور هم بود. شب كه به ديدن تئاتر رفتم تا خانه پياده برگشتم چه كه مي دانستم خوابم نخواهد برد، و براي جبران اين ضربت آزاردهنده در خودم، رفتم آن طرف و در پياده رو روبروي تنباكوفروشي ايستادم. آنجا دو تا فروشگاه بود، و من مي دانستم كه آن زن به همراه همسرش در طبقه بالاي فروشگاه ها زندگي مي كردند. مدتي طولاني در تاريكي زير بار فشار ديوار ساختمان همانجا ايستادم، و بعد در خيالم آنها را آن بالا و بدون شك با هم در رختخواب ديدم. اين فكر عصبي ام مي كرد.
خيلي از دست خودم عصباني شدم. رفتم خانه و سراسيمه از خشم چپيدم تو رختخوابم. توي اتاق خوابم كتاب هاي خاص شعر و چند تا هم كتاب منثور وجود داشت كه هربار عميقا تحريكم مي كردند، به اين خاطر چند تايي از اين كتاب ها را روي ميز كنار تخت خوابم گذاشتم.
آواهاي توي كتاب ها به واكه هاي مرگ مي مانست. من اما گوشم به آنها نبود. واژه هاي چاپ شده به درون آگاهي من راه ندارند. خواستم به زني فكر كنم كه دوستش داشتم، اما حالا تن و اندام او چيز بسيار دوري شده بود، چيزي كه با فكرش ديگر دلم به هيچ كار ديگري نمي رفت. توي تخت خوابم چرخيدم و غلتي خوردم. تجربه ي حزن انگيزي بود.
صبح پنجشنبه رفتم به فروشگاه. آن زن به تنهايي آنجا ايستاده بود. با خودم گفتم او مي داند من چه احساسي دارم.
شايد اين مدت او هم در فكر من بوده همانگونه كه من در فكر او بودم. لبخند مشكوك دودلانه اي در كنج دهانش به نمايش درآمد. لباس هاي ارزان قيمت به تن داشت و روي شانه اش جاي پارگي بود. بايستي يك ده سالي از من بزرگتر مي شد. همين كه خواستم پني هايم را روي پيشخوان شيشه اي كه او كنارش ايستاده بود بگذارم، دستم شروع به لرزيدن كرد و اين شد كه پني ها صداي جرينگ جرينگ تند و تيزي از خود درآوردند. وقتي داشتم حرف مي زدم صدايي كه از گلويم بيرون مي آمد هيچ مانند آوايي كه به من وابستگي داشته باشد نبود. صدايم به سختي از پسِ يك نجواي گرفته در مي آمد. “ گفتم : من تو رو ميخوام، خيلي زياد تو رو ميخوام. تو نميتوني از دست شوهرت خودتو خلاص كني؟ امشب ساعت هفت بيا به آپارتمان من. ”
ساعت هفت شب زن به آپارتمان من آمد. صبح فردا حتا يك كلمه هم به زبان نياورد. شايد در حدود چند دقيقه خيره ي همديگر روبروي هم ايستاديم. به جز آن زن هر چيز ديگري در دنيا را فراموش كرده بودم. بعد او با سرش اشاره اي كرد و من آنجا را ترك كردم. حالا كه فكر مي كنم حتا يك كلمه از حرف هاي او را به ياد نمي آورم. ساعت هفت آمد پيشم و همه جا تاريك بود. حتمن مي داني كه اين ها برمي گردد به ماه اكتبر. هيچ چراغي روشن نكردم و خدمتكارم را هم رد كردم رفت.
در طول آن روز هيچ خوب نبودم. چندين مرد براي ديدنم آمدند به محل كارم، اما من در تمام مدتي كه با آنها حرف مي زدم به تمامي گيج بودم. آن ها هزيان گفتن هايم را پاي دلشوره هاي ازدواج نزديكم گذاشتند و با قيافه هاي خندان گورشان را گم كردند.
همه اينها صبح آن روز رخ داد درست يك روز پيش از ازدواج ام، كه نامه اي بلند و بي نهايت زيبا از نامزدم دريافت كرده بودم. در مدت شبي كه او هم وا مانده بود از خواب، و رخت خواب را براي نوشتن نامه ترك كرده بود.
هر آنچه كه در آن نامه برايم گفته بود رک و بی پرده بود و واقع بينانه، اما خودش به عنوان يك موجود زنده انگار به درون فاصله اي پس كشيده بود. به چشم من همچون پرنده اي مي آمد، پروازكنان در آسمان هاي دوردست، من نيز همچون پسر قدكشيده ي برهنه ي سرگشته اي بودم ايستاده در جاده اي محو و گرد و غبار پوشيده پيش روي مزرعه خانه اي و خيره ي تن فاصله گرفته ي او. ماندم كه سرآخر هيچ از حرف هايم در خصوص آن نامه سر درمي آوري؟ توي آن نامه، او، يك زنِ به خودآينده، حرف هاي قلبش را بيرون ريخته بود. البته او از زندگي چيزي بارش نبود، با اين همه يك زن بود. بعد نوشتن نامه به گمانم با حالتي عصبي و نگران همچنان كه من خوابيده روي تخت.
فهميده بود كه دگرگوني بزرگي در زندگي انتظارش را مي كشد و شادي و هراس يكجا به سراغش آمده بود، تمام مدتي كه در رخت خواب بود به اين فكر مي كرد. تا اينكه از رخت خواب جدا شد و توي يك تكه كاغذ آغاز كرد به حرف زدن با من. برايم گفت كه چه اندازه ترس برش داشته و چه اندازه خوشي به تنش ماسيده. شبيه خيلي زن هاي جواني كه او زمزمه هاي شان را شنيده بود. توي نامه خيلي مليح و خوب بود. نوشته بود: “مدت زيادي كه از ازدواجمان گذشت، فراموش خواهيم كرد كه ما مرد و زني بوديم. ما انسان خواهيم شد. تو بايد به ياد داشته باشي كه من آدم بي سوادي ام و اغلب هم احمق خواهم بود. تو بايست دوستم داشته باشي و بسيار شكيبا و مهربان باشي. وقتي كه بيشتر حاليم شد، بعدها كه تو روش زندگي را به من آموخته باشي، من درصدد جبران برخواهم آمد. با مهرباني و سرخوشي دوستت خواهم داشت. يا چنين امكاني در من خواهد بود يا من ديگر هرگز ازدواج نخواهم كرد. من ترسيده ام در عين حال شادمانم. اوه، من خيلي خوشحالم كه زمان ازدواج مان اين همه نزديك است. ”
حالا به اندازه ي كافي برايت روشن شده كه من به چه سرگرداني اي دچار بودم. توي دفتر كارم، پس از اينكه نامه ي نامزدم را خواندم، به يكباره بسيار مصمم و محكم شدم. به ياد مي آورم كه از روي صندلي ام پا شدم و به قدم زدن پرداختم، آكنده از اين واقعيت كه قرار بود همسر يك زن بسيار نجيب و باشكوه شوم. بي وقفه به فكر او رفتم مادام كه داشتم به خودم فكر مي كردم پيش از آنكه بفهمم چه آدم سست عنصري ام. ساعت نه آن شب قرارم اين بود كه به ديدن نامزدم بروم. با خودم گفتم: من حالم خوبه. زيبايي سيرت نامزدم مرا از دست خودم حفظ مي كرد. حالا به خانه مي روم و آن زن ديگر را دك مي كنم. صبح که شد به به پیشخدمتم زنگ زده بودم و بهش گفته بودم که نمی خواهم آن شب در آپارتمان باشد و حالا تلفن را برداشته بودم تا بهش بگویم که در خانه اش بماند.
آنوقت فکری به سراغم آمد. به خودم گفتم: نمی خواهم هیچ شب دیگری هم او آنجا باشد. چه فکری خواهد کرد وقتی ببیند شب پیش از ازدواجم زنی به خانه من آمده؟ اگر می خواهم پیشخدمتم را از خانه ام بیرون کنم برای این است که نمی خواهم ببیند که من دارم با زنی حرف می زنم. من نمی توانم باهاش خشن باشم. با خودم گفتم: باید توضیحی برای این کارم داشته باشم.
زن راس ساعت هفت آمد، و همانگونه که شاید حدس زده باشی، گذاشتم که بیاید تو، و نتیجه گیری ام را به تمامی فراموش کردم. چنان بود که انگار من هرگز قصد انجام کار دیگری را نداشتم. اتاق من زنگ داشت، اما او زنگ نزده بود، به آرامی در زده بود. به خیالم می آمد که هر کاری که او آن شب انجام داد ساکت و نرم بود در صورتی که بسیار تند و مصمم بود. همه چیز روشن نیست؟ وقتی او آمد من پشت در ایستاده بودم و نیم ساعتی بود که انتظار می کشیدم. دستانم می لرزیدند درست مثل صبح وقتی که چشم هایش نگاهم می کردند و من سعی داشتم پنی هایم را روی پیشخوان بگذارم. در را که باز کردم او به آرامی قدم به تو برداشت و من او را در میان بازوانم گرفتم. با هم در تاریکی ایستاده بودیم. دستانم دیگر لرزشی نداشتند. احساس خوشحالی و توانمندی بی حدی می کردم. با اینکه سعی داشتم همه چیز را برایت روشن کنم با این وجود بهت نگفتم که زنی که باهاش ازدواج کردم به که می ماند. این را گفتم چون تو آن زن دیگر را می شناسی. جمله مبهمی گفتم که من عاشق زنم هستم،می دانم که برای مرد زیرکی مثل تو این حرف تمامن بی معنی است. حقیقت اش را بخواهی هنوز به این موضوع نپرداخته بودم که احساس راحتی کردم. ناچارم که احساس عشقم نسبت به زن آن مرد تنباکوفروش را برایت روشن کنم.
درست نیست. برای اطمینان قبل از ازدواجم تمام آن هفته را از احوالش باخبر بودم اما بعد از آنکه به خانه ام آمد از آن پس آن زن به تمامی از خاطرم رفت. فکر می کنی راستش را می گویم؟ تمام سعی ام این است که هرآنچه برایم پیش آمده را بازگو کنم. می خواهم بگویم که از شب آمدن آن زن به خانه ام دیگر به او فکر نکرده ام. حالا گفتن حقایق آن اتفاق درست نیست. آن شب همانطور که نامزدم از من خواسته بود ساعت نه به دیدنش رفتم. تا حدی نمی توانم حضور آن معشوقه را در کنارم برایت توضیح دهم. همانطور که خودت می دانی به این فکر می کردم که با وجود اتفاقاتی که بین من و آن زن رخ داده بود دیگر قادر به اتمام ازدواجم نبودم. مدام در فکر این ها بودم. راستش را بخواهی آن شب با عهد تازه ای پیرامون باهم بودن مان به دیدن محبوبه ام رفتم.می ترسم که گفتن این حرف ها گیجت کند. همین چند لحظه پیش بهت گفتم که آن زن با من آمد. اما منظورم این نیست که واقعن با من آمد. می خواهم از وفاداری او در آرزوهایش و جسارت خیالِ آمدنش با من برایت بگویم. می فهمی چه می گویم؟ وقتی به خانه نامزدم رسیدم توده ای از مردم آنجا ایستاده بودند. برخی شان خویشاوندانی بودند که از راه دوری آمده بودند طوری که من پیش از آن ندیده بودم شان. همین که وارد اتاق شدم نگاه تندی بهم انداخت. صورتم باید گر می گرفت. هرگز تا به این حد متاثر ندیده بودمش. فکر می کرد که نامه اش بسیار کارساز بوده که خوب همین طور هم بود. از جایش پرید و دوید طرفم. همچون کودکی شادمان بود. درست قبل از آنکه مردم پرسشگرانه به ما چشم بدوزند او درست همان چیزی را که در ذهنش بود با فریاد ادا کرد: “ اوه من خیلی خوشحالم. حالا باید فهمیده باشی منظورم چیست. ما دو انسان خواهیم بود. مجبور نخواهیم بود که زن و شوهر باشیم. ”
چنان که شاید حدس زده باشی همه خندیدند اما من یکی نخندیدم. اشکهام به چشمهام سرازیر شدند. آنقدر خوشحال بودم که می خواستم فریاد بزنم. شاید تو بفهمی منظورم چیست. آن روز در دفتر کارم که داشتم نامه ای را که نامزدم برایم نوشته بود می خواندم به خودم گفته بودم: “من مراقب آن زن کوچولوی نازنین خواهم بود . ” از خود راضیانی بودند که تو خوب درباره شان می دانی. در خانه نامزدم وقتی که آنطوری فریاد کرد و همه خندیند، آنچه که من به خودم گفتم چیزی بود شبیه این: ما مراقب همدیگر خواهیم بود. و در گوشش از این حرف ها نجواکردم. حقیقت اش را بخواهی از جای گرم و امنم سقوط کرده بودم. روح آن معشوقه این کار را با من کرده بود. پیش روی همه آن مردمی که گرد هم آمده بودند نامزدم را کشیدم نزدیکم و همدیگر را بوسیدیم. آنها خیلی خوش بینانه درباره ما اندیشیدند که از دیدن چهره همدیگر چقدر متاثر شدیم. اینکه آنها در چه فکری بودند که آیا حقیقت را درباره من فهمیده بودند یا نه چیزی است که فقط خدا می داند.
برای دومین بار می گویم که بعد آن شب من دیگر هرگز به آن معشوقه فکر نکردم. این تا اندازه ای درست است اما گاهی شب ها که تنهایی در خیابان یا در پارک مثل همین حالا که داریم با هم قدم می زنیم، قدم می زنم، همین طور که غروب نرم و تند فرا می رسد چنان که شب فرا می رسد احساس او تنداتند به تن و به ذهن من رخنه می کند. بعد از آن تنها دیدارمان دیگر هرگز او را ندیدم. روز بعد من ازدواج کردم و دیگر هرگز به خیابان او برنگشتم. اغلب که در طول همین مسیر قدم می زنم، احساس تند و تیز زمیني ای مرا از آنِ خودش می کند. مثل این است که من دانه ای باشم در زمین و قطرات گرم باران بهار ببارد به روی من. انگار که من نه یک انسان که یک درخت باشم.
حالاهم که می بینی ازدواج کرده ام و همه چیز رو به راه است. ازواج من برای من واقعیتی بسیار زیباست. اگر بخواهی بگویی که ازدواج من چندان هم خوشایند نبود می توانم بگویم که تو یک دروغگویی و این می تواند حقیقت محض باشد. سعی ام این بوده که درباره آن معشوقه برایت بگویم. در، از او گفتن، گونه ای تسکین هست. که من قبلا هرگز آن را تجربه نکرده ام. ماندم که چرا آن همه احمق بودم که می ترسیدم این احساس را که من عاشق زنم نیستم برایت فاش کنم. اگر به گونه ای غریزی از فهم تو مطمئن نبودم اصلا هیچ حرفی نمی زدم. با این اوصاف کمی سبب تحریک خودم شده ام. امشب بایست به معشوقه ام فکر کنم. گاهی وقت ها پیش می آید. بعد از این که به رخت خواب بروم. همسرم در اتاق کناری ِ اتاق من می خوابد و در اتاقش همیشه باز است.
امشب مهتابی خواهد بود، و وقتی که ماهتاب باشد رگه ی بلندی از نور به رخت خواب او فرو خواهد ریخت. امشب تا نیمه شب باید بیدار بمانم. او دستانش را خوابانده بر روی هم در خواب خواهد بود.
“ ببین درباره چی دارم حرف می زنم؟ یک مرد درباره زنش که آرمیده در رخت خواب، حرفی نمی زند. آنچه که سعی دارم بگویم این است که به خاطر این حرف ها، باز امشب باید به فکر معشوقه ام بروم. افکارم دیگر به آن شکلی که در طی هفته قبل از ازدواجم به خود گرفته بودند، در نمی آیند. مانده ام که چه بر سر آن زن آمده است. برای لحظه ای دوباره خودم را در آغوش او احساس خواهم کرد. به فکر آن یک ساعتی خواهم رفت که بیشتر از هر کس دیگری به او نزدیک بودم. بعد به فکر زمانی خواهم رفت که به همان نزدیکی با زنم خواهم بود. می دانی که او هنوز یک زن شور و شوق برانگیز است. برای لحظه ای چشمانم را خواهم بست و چشمان تنداتند، بی درنگ و مصمم معشوقه ام خیره چشمان من خواهد بود. ذهنم در جریان خواهد بود و بعد تنداتند چشمانم را باز خواهم کرد و دوباره آن زن نازنینی را خواهم دید که همراه با او متعهد شدم که در زندگي ام مقیم نباشم. بعد خواهم خوابید و صبح که بیدار می شوم همچون آن شبی خواهد بود که از آپارتمان تاریک ام بعد از آن تجربه ی به یاد ماندنی عمرم رفتم بیرون. آنچه که می خواهم بگویم، البته خودت هم می دانی که دیگر برای من، وقتی از خواب بیدار شوم معشوقه ام به تمامی از دست رفته خواهد بود. ”





Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


--THE OTHER WOMAN--
Sherwood Anderson

"I am in love with my wife," he said a superfluous remark, as I had not questioned his attachment to the woman he had married. We walked for ten minutes and then he said it again. I turned to look at him. He began to talk and told me the tale I am now about to set down.
The thing he had on his mind happened during what must have been the most eventful week of his life. He was to be married on Friday afternoon. On Friday of the week before he got a telegram announcing his appointment to a government position. Something else happened that made him very proud and glad. In secret he was in the habit of writing verses and during the year before several of them had been printed in poetry magazines. One of the societies that give prizes for what they think the best poems published during the year put his name at the head of its list. The story of his triumph was printed in the newspapers of his home city and one of them also printed his picture.
As might have been expected he was excited and in a rather highly strung nervous state all during that week.
Almost every evening he went to call on his fiancée, the daughter of a judge. When he got there the house was filled with people and many letters, telegrams and packages were being received. He stood a little to one side and men and women kept coming up to speak to him. They congratulated him upon his success in getting the government position and on his achievement as a poet. Everyone seemed to be praising him and when he went home and to bed he could not sleep. On Wednesday evening he went to the theatre and it seemed to him that people all over the house recognized him. Everyone nodded and smiled. After the first act five or six men and two women left their seats to gather about him. A little group was formed. Strangers sitting along the same row of seats stretched their necks and looked. He had never received so much attention before, and now a fever of expectancy took possession of him.
As he explained when he told me of his experience, it was for him an altogether abnormal time. He felt like one floating in air. When he got into bed after seeing so many people and hearing so many words of praise his head whirled round and round. When he closed his eyes a crowd of people invaded his room. It seemed as though the minds of all the people of his city were centred on himself. The most absurd fancies took possession of him. He imagined himself riding in a carriage through the streets of a city. Windows were thrown open and people ran out at the doors of houses. "There he is. That's him," they shouted, and at the words a glad cry arose. The carriage drove into a street blocked with people. A hundred thousand pairs of eyes looked up at him. "There you are! What a fellow you have managed to make of yourself!" the eyes seemed to be saying.
My friend could not explain whether the excitement of the people was due to the fact that he had written a new poem or whether, in his new government position, he had performed some notable act. The apartment where he lived at that time was on a street perched along the top of a cliff far out at the edge of his city, and from his bedroom window he could look down over trees and factory roofs to a river. As he could not sleep and as the fancies that kept crowding in upon him only made him more excited, he got out of bed and tried to think.
As would be natural under such circumstances, he tried to control his thoughts, but when he sat by the window and was wide awake a most unexpected and humiliating thing happened. The night was clear and fine. There was a moon. He wanted to dream of the woman who was to be his wife, to think out lines for noble poems or make plans that would affect his career. Much to his surprise his mind refused to do anything of the sort.

At a corner of the street where he lived there was a small cigar store and newspaper stand run by a fat man of forty and his wife, a small active woman with bright grey eyes. In the morning he stopped there to buy a paper before going down to the city. Sometimes he saw only the fat man, but often the man had disappeared and the woman waited on him. She was, as he assured me at least twenty times in telling me his tale, a very ordinary person with nothing special or notable about her, but for some reason he could not explain, being in her presence stirred him profoundly. During that week in the midst of his distraction she was the only person he knew who stood out clear and distinct in his mind. When he wanted so much to think noble thoughts he could think only of her. Before he knew what was happening his imagination had taken hold of the notion of having a love affair with the woman.
"I could not understand myself," he declared, in telling me the story. "At night, when the city was quiet and when I should have been asleep, I thought about her all the time. After two or three days of that sort of thing the consciousness of her got into my daytime thoughts. I was terribly muddled. When I went to see the woman who is now my wife I found that my love for her was in no way affected by my vagrant thoughts. There was but one woman in the world I wanted to live with and to be my comrade in undertaking to improve my own character and my position in the world, but for the moment, you see, I wanted this other woman to be in my arms. She had worked her way into my being. On all sides people were saying I was a big man who would do big things, and there I was. That evening when I went to the theatre I walked home because I knew I would be unable to sleep, and to satisfy the annoying impulse in myself I went and stood on the sidewalk before the tobacco shop. It was a two story building, and I knew the woman lived upstairs with her husband. For a long time I stood in the darkness with my body pressed against the wall of the building, and then I thought of the two of them up there and no doubt in bed together. That made me furious.
"Then I grew more furious with myself. I went home and got into bed, shaken with anger. There are certain books of verse and some prose writings that have always moved me deeply, and so I put several books on a table by my bed.
"The voices in the books were like the voices of the dead. I did not hear them. The printed words would not penetrate into my consciousness. I tried to think of the woman I loved, but her figure had also become something far away, something with which I for the moment seemed to have nothing to do. I rolled and tumbled about in the bed. It was a miserable experience.
"On Thursday morning I went into the store. There stood the woman alone. I think she knew how I felt.
Perhaps she had been thinking of me as I had been thinking of her. A doubtful hesitating smile played about the corners of her mouth. She had on a dress made of cheap cloth and there was a tear on the shoulder. She must have been ten years older than myself. When I tried to put my pennies on the glass counter, behind which she stood, my hand trembled so that the pennies made a sharp rattling noise. When I spoke the voice that came out of my throat did not sound like anything that had ever belonged to me. It barely arose above a thick whisper. 'I want you,' I said. 'I want you very much. Can't you run away from your husband? Come to me at my apartment at seven tonight.'
"The woman did come to my apartment at seven. That morning she didn't say anything at all. For a minute perhaps we stood looking at each other. I had forgotten everything in the world but just her. Then she nodded her head and I went away. Now that I think of it I cannot remember a word I ever heard her say. She came to my apartment at seven and it was dark. You must understand this was in the month of October. I had not lighted a light and I had sent my servant away.
"During that day I was no good at all. Several men came to see me at my office, but I got all muddled up in trying to talk with them. They attributed my rattle headedness to my approaching marriage and went away laughing.
"It was on that morning, just the day before my marriage, that I got a long and very beautiful letter from my fiancée. During the night before she also had been unable to sleep and had got out of bed to write the letter.
Everything she said in it was very sharp and real, but she herself, as a living thing, seemed to have receded into the distance. It seemed to me that she was like a bird, flying far away in distant skies, and that I was like a perplexed bare footed boy standing in the dusty road before a farm house and looking at her receding figure. I wonder if you will understand what I mean? "In regard to the letter. In it she, the awakening woman, poured out her heart. She of course knew nothing of life, but she was a woman. She lay, I suppose, in her bed feeling nervous and wrought up as I had been doing.
She realized that a great change was about to take place in her life and was glad and afraid too. There she lay thinking of it all. Then she got out of bed and began talking to me on the bit of paper. She told me how afraid she was and how glad too. Like most young women she had heard things whispered. In the letter she was very sweet and fine. 'For a long time, after we are married, we will forget we are a man and woman,' she wrote.
'We will be human beings. You must remember that I am ignorant and often I will be very stupid. You must love me and be very patient and kind. When I know more, when after a long time you have taught me the way of life, I will try to repay you. I will love you tenderly and passionately. The possibility of that is in me or I would not want to marry at all. I am afraid but I am also happy. O, I am so glad our marriage time is near at hand!'
"Now you see clearly enough what a mess I was in. In my office, after I had read my fiancée's letter, I became at once very resolute and strong. I remember that I got out of my chair and walked about, proud of the fact that I was to be the husband of so noble a woman. Right away I felt concerning her as I had been feeling about myself before I found out what a weak thing I was. To be sure I took a strong resolution that I would not be weak. At nine that evening I had planned to run in to see my fiancée. 'I'm all right now,' I said to myself. 'The beauty of her character has saved me from myself. I will go home now and send the other woman away.' In the morning I had telephoned to my servant and told him that I did not want him to be at the apartment that evening and I now picked up the telephone to tell him to stay at home.
"Then a thought came to me. 'I will not want him there in any event,' I told myself. 'What will he think when he sees a woman coming in my place on the evening before the day I am to be married?' I put the telephone down and prepared to go home. 'If I want my servant out of the apartment it is because I do not want him to hear me talk with the woman. I cannot be rude to her. I will have to make some kind of an explanation,' I said to myself.
"The woman came at seven o'clock, and, as you may have guessed, I let her in and forgot the resolution I had made. It is likely I never had any intention of doing anything else. There was a bell on my door, but she did not ring, but knocked very softly. It seems to me that everything she did that evening was soft and quiet, but very determined and quick. Do I make myself clear? When she came I was standing just within the door where I had been standing and waiting for a half hour. My hands were trembling as they had trembled in the morning when her eyes looked at me and when I tried to put the pennies on the counter in the store. When I opened the door she stepped quickly in and I took her into my arms. We stood together in the darkness. My hands no longer trembled. I felt very happy and strong.
"Although I have tried to make everything clear I have not told you what the woman I married is like. I have emphasized, you see, the other woman. I make the blind statement that I love my wife, and to a man of your shrewdness that means nothing at all. To tell the truth, had I not started to speak of this matter I would feel more comfortable. It is inevitable that I give you the impression that I am in love with the tobacconist's wife.
That's not true. To be sure I was very conscious of her all during the week before my marriage, but after she had come to me at my apartment she went entirely out of my mind.
"Am I telling the truth? I am trying very hard to tell what happened to me. I am saying that I have not since that evening thought of the woman who came to my apartment. Now, to tell the facts of the case, that is not true.
On that evening I went to my fiancée at nine, as she had asked me to do in her letter. In a kind of way I cannot explain the other woman went with me.
This is what I mean you see I had been thinking that if anything happened between me and the tobacconist's wife I would not be able to go through with my marriage. 'It is one thing or the other with me,' I had said to myself.
"As a matter of fact I went to see my beloved on that evening filled with a new faith in the outcome of our life together. I am afraid I muddle this matter in trying to tell it. A moment ago I said the other woman, the tobacconist's wife, went with me. I do not mean she went in fact.
What I am trying to say is that something of her faith in her own desires and her courage in seeing things through went with me. Is that clear to you? When I got to my fiancée's house there was a crowd of people standing about.
Some were relatives from distant places I had not seen before. She looked up quickly when I came into the room.
My face must have been radiant. I never saw her so moved. She thought her letter had affected me deeply, and of course it had. Up she jumped and ran to meet me. She was like a glad child. Right before the people who turned and looked inquiringly at us, she said the thing that was in her mind. 'O, I am so happy,' she cried. 'You have understood.
We will be two human beings. We will not have to be husband and wife.'
"As you may suppose everyone laughed, but I did not laugh. The tears came into my eyes. I was so happy I wanted to shout. Perhaps you understand what I mean. In the office that day when I read the letter my fiancée had written I had said to myself, 'I will take care of the dear little woman.' There was something smug, you see, about that. In her house when she cried out in that way, and when everyone laughed, what I said to myself was something like this: 'We will take care of ourselves.' I whispered something of the sort into her ears. To tell you the truth I had come down off my perch. The spirit of the other woman did that to me. Before all the people gathered about I held my fiancée close and we kissed. They thought it very sweet of us to be so affected at the sight of each other. What they would have thought had they known the truth about me God only knows!
"Twice now I have said that after that evening I never thought of the other woman at all. That is partially true but, sometimes in the evening when I am walking alone in the street or in the park as we are walking now, and when evening comes softly and quickly as it has come to night, the feeling of her comes sharply into my body and mind. After that one meeting I never saw her again. On the next day I was married and I have never gone back into her street. Often however as I am walking along as I am doing now, a quick sharp earthy feeling takes possession of me. It is as though I were a seed in the ground and the warm rains of the spring had come. It is as though I were not a man but a tree.
"And now you see I am married and everything is all right. My marriage is to me a very beautiful fact. If you were to say that my marriage is not a happy one I could call you a liar and be speaking the absolute truth. I have tried to tell you about this other woman. There is a kind of relief in speaking of her. I have never done it before. I wonder why I was so silly as to be afraid that I would give you the impression I am not in love with my wife. If I did not instinctively trust your understanding I would not have spoken. As the matter stands I have a little stirred myself up. To night I shall think of the other woman. That sometimes occurs. It will happen after I have gone to bed. My wife sleeps in the next room to mine and the door is always left open.
There will be a moon to night, and when there is a moon long streaks of light fall on her bed. I shall awake at midnight to night. She will be lying asleep with one arm thrown over her head.
"What is it that I am now talking about? A man does not speak of his wife lying in bed. What I am trying to say is that, because of this talk, I shall think of the other woman to night. My thoughts will not take the form they did during the week before I was married. I will wonder what has become of the woman. For a moment I will again feel myself holding her close. I will think that for an hour I was closer to her than I have ever been to anyone else. Then I will think of the time when I will be as close as that to my wife. She is still, you see, an awakening woman. For a moment I will close my eyes and the quick, shrewd, determined eyes of that other woman will look into mine. My head will swim and then I will quickly open my eyes and see again the dear woman with whom I have undertaken to live out my life. Then I will sleep and when I awake in the morning it will be as it was that evening when I walked out of my dark apartment after having had the most notable experience of my life. What I mean to say, you understand is that, for me, when I awake, the other woman will be utterly gone."




Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


مرد در آستانه
خورخه لوييس بورخس
برگردان: ح ف


بيوي كازارس در برگشت از لندن به بوينس آيرس با خودش يك خنجر عجيب با تيغه‌ي سه‌گوش و دسته‌اي به شكلِ حرف H آورده بود. يكي از دوستان‌مان، كريستوفر دیویی از هيات بريتانيايي، به ما گفت كه چنين سلاحي بيشتر در هند به كار مي رفته. اين اضهار نظر او را به اشاره به داشتن شغلي در آن سرزمين در فاصله‌ي زماني بين دو جنگ واداشت. ("Ultra Auroram et Gangen"، من گفته‌ي او به لاتين را نقلِ تحريف‌شده‌ي خطي از كتاب جواني يافتم. ) از ميان داستان‌هايي كه دوست‌مان در آن شب با آن‌ها از ما پذيرايي كرد من دست به نوشتن همين كه در پي مي‌آيد مي‌برم. البته شرحِ من به آن واقعه وفادار خواهد بود. باشد كه خداوند مرا از وسوسه‌ي افزودن جزئياتِ اتفاقي يا سنگين‌بار كردنش با دست بردن و افزودن پاره‌هايي از شخصيتِ شرقيِ داستانِ كيپلينگ به واقعه، دور نگه دارد. بايد گفت كه داستان، سادگي باستاني صريحي دارد كه مي‌خواهد به خاطر گمنام ماندن‌اش افسوس بخوريم – شايد بي‌پرده به خاطر اينكه در كتاب هزار و يك شب نيامده.
جغرافياي دقيق اتفاقات (دیویی داشت مي‌گفت) كه من مي‌خواهم شرح دهم چندان اهميتي ندارد. وانگهي، نام‌هايي همچون آمريتسار يا اوده در بوينس آيرس چه معنايي مي‌خواهد داشته باشد؟ از پسِ اين همه، تنها بگذاريد بگويم كه در آن سال‌ها، آشوب‌هايي در يك شهر مسلمان‌نشين برپا بود، و اينكه حكومت مركزي برای بازگرداندن نظم، در جست و جوی یکی از شایسته ترین مردمان شان بود. او مردي اسكاتلندي از تبار ناميِ جنگاوران بود، و در نژادش سنتِ خشونت را پیش می برد. تنها يك بار به او چشم دوختم، با اين همه نمي‌بايست گيس‌هاي به شدت سياهش را فراموش كرده باشم، استخوان‌هاي برجسته‌ي گونه‌اش را، آن دهان و دماغ طماع‌اش را، و آن شانه‌هاي پت و پهن‌اش را، نمونه‌ي نيرومندي از يك وايكينگ.
ديويد الكساندر گلنكيرن همان نامي است كه من امشب در داستانم به او خواهم داد؛ نام‌ها برازنده‌اند، چه متعلق‌اند به پادشاهاني كه با گرز‌هاي آهنين حكم مي رانند. ديويد الكساندر گلنكيرن ( چنان‌كه من عادت كرده‌ام اينگونه صدايش كنم) گمان مي‌كنم كه مردي بود هراسان؛ صرفاً خبرهايي از آمدنِ او به شهر براي سركوبيِ شهر بسنده بود. اما اين كار او را از دست‌زدن به شماري از اقداماتِ قدرتمندانه باز نمي‌داشت. چند سالي گذشته بود. شهر و دور و برِ دور‌افتاده‌اش در آرامش به سر مي بردند. سيك‌ها و مسلمين نفرت‌ِ ديرينه‌شان را كنار گذاشته بودند كه يكباره گلنكيرن ناپديد شد. طبعاً به اندازه‌ي كافي شايعاتي بود مبني بر اينكه او ربوده و يا كشته شده.
مافوق‌ام تاكيد بر پنهان كردنِ آنچه كه از طريق او دستگيرم شده بود، مي‌كرد و روزنامه‌ها هيچ نظري درباره‌ي ناپديد‌شدنش از خود بروز نمي‌دادند ( حتا يادداشتِ كوتاهي هم از اين همه كه من گفتم به دست ندادند.) مشهور است كه هندوستان وسيع‌تر از جهان است؛ گلنكيرن همو كه شايد نيرومندترين آدمِ شهر بود، از آنجا كه با امضايي سرسري و ناخوانا در پاي بعضي اسناد روي كار آمده بود، چيزي بيشتر از يك چرخ‌دنده در دستگاهِ امپراتوري نبود. تحقيقاتِ پليسِ محلي به جايي نرسيد. مافوق‌ام بر اين بود كه يك شهروند عادي، يك غيرنظامي كه كم‌تر به چشم مي‌آمد و كم‌تر بدگماني به دست مي‌داد، به حتم به نتايج بهتري مي‌رسيد. سه يا چهار روز ديرتر (فاصله‌ها در هند بخشنده‌اند) من به ماموريت خودم گماشته شده بودم و بي‌اميدِ كاميابي در دل خيابان‌هاي شهرِ هر روزه كه مردي را از روي خودش روفته بود، كار خودم را مي‌كردم.
مي‌شود گفت به يكباره حضورِ ناديدني توطئه‌اي را براي مكتوم‌ نگاه‌داشتنِ سرنوشت شوم گلنكيرن احساس كردم. (به گمان من) هيچ روحي در شهر نبود، مگر اينكه به راز درآميخته بود و روحي نبود مگر اينكه سوگند به پنهان‌كردنِ آن راز خورده بود.
بيشتر مردم به مجردِ پرس ‌و ‌جو، مدعي بي‌خبري و جهالتي بي‌كران مي شدند؛ نمي‌دانستند گلنكيرن كيست، هرگز او را نديده بودند، هرگز نشنيده بودند كسي با او هم‌كلام شده باشد. ديگراني هم بودند كه درست يك ربع ساعت پيش از اينكه اينجا و آنجا حرفش سر زبان‌ها افتاده باشد براي يك لحظه او را ديده بودند، و حتا مرا به سوي خانه‌اي كشاندند كه دو نفر واردش شده بودند به طوري كه هيچ‌چيزشان آشكار نبوده، و يا اينكه آن لحظه را از خاطر برده بودند. برخي از آن دروغ‌گويان باريك‌بين و حرفه‌اي آنقدر دروغ سرِ هم مي‌كردند كه مي رفت از پا دربيايم. شاهدان دروغين هرطوري بود خشمم را از آن همه دروغي كه به هم مي‌بافتند، فرو مي نشاندند و دروغ‌هاي ديگري به دست مي‌دادند. من باورشان نداشتم، اما خوب جرات رد‌كردن‌شان را هم نداشتم. يك روز بعد‌از‌ظهر نامه‌اي به دستم رسيد شامل تكه‌كاغذي كه رويش يك نشاني بود.
وقتي به نشاني دست يافتم، آفتاب رخت بسته بود. محله‌اي بود فقير‌نشين اما بي‌ داد و بيداد. خانه را يافتم. به تمامي از كار افتاده، عمرش را كرده بود. از توي كوچه نگاهي انداختم به رديفِ محوطه‌هاي دروني سنگفرش‌نشده، جايي در انتهاي دور حياط‌ها، شكافي به چشمانم آمد. آنجا، چندي از مراسمِ مخصوص مسلمانان برپا بود. يكباره مردِ نابينايي با عودِ سرخ‌فامي وارد شد.
پيشِ پاي من، پيرمردِ فرتوتي، بي‌حركت همچون شيئي بي‌جان در آستانه قوز كرده بود. به‌تان خواهم گفت او به چه مي‌ماند، آخر او پاره‌اي اساسي از داستان ماست. ساليانِ دراز او را فرسوده و ساييده بود، به همان صافي و صيقليِ سنگي كه آب بسايدش، يا جمله‌اي كه از زايش‌هاي آدمي جلا بيابد. ژنده‌هاي كهنه‌ي بلندي بدنش را پوشانده بودند. خوب به چشم من كه اينطور مي‌آمد، و پارچه‌اي كه به دور سرش پيچيده بود يك ژنده‌ي كهنه‌ي ديگر. در تاريكيِ شب، صورتِ سياه و ريشِ سفيدش را بالا گرفت، بي‌مقدمه سرِ حرف‌زدن با او درآمدم. در آن لحظه براي هميشه از فكرِ پيداكردنِ ديويد الكساندر گلنكيرن بيرون آمده بودم. پيرمرد مرا نمي‌فهميد، (شايد براي اينكه مرا نمي‌شنيد) اما من بايد از گلنكيرن برايش مي‌گفتم از اينكه او يك حكمران است و اينكه من پي‌اش مي‌گردم.
حينِ گفتم اين حرف‌ها، احساسي از بيهودگيِ بازجويي از اين پيرمرد درباره‌‌ي كسي كه وجودش درنهايت بيش از يك شايعه‌ي مبهم نبود، داشتم. (فكر كردم) اين مرد شايد مي‌توانست خبرهايي از قيام و یا از اکبر به دست دهد، نه اما خبري از گلنكيرن. آنچه كه به من گفت ترديدم را از ميان برد.
با شگفتيِ كم‌مايه‌اي فرياد زد « يك حكمران، حكمراني كه خودش را گم و گور كرده و دارند دنبالش مي‌گردند. وقتي من بچه بودم اين اتفاق افتاده. تاريخِ وقايع به خاطرم نمي‌مانند. با اين همه مي‌دانم كه نيكال‌زاين (نيكلسن) هنوز جلوي ديوار دهلي به قتل نرسيده بود. زمانِ سپري شده، در خاطر مي‌ماند. شايد بتوانم رخدادهاي بعدي را به خاطر بياورم. قهرِ خداوند، بندگان را به حالِ خود واگذاشته بود تا به دامِ تباهي و نابودي درافتند. دهانِ مردان آكنده از كفرگويي، حيله و خدعه بود. اما هنوز بودند كساني كه از دامنِ شر دور بودند، و آن زمان كه روشن شد ملكه مترصدِ فرستادن مردي است تا در اين سرزمين قانون انگلستان را به اجرا دربياورد، آن‌هايي كه كم‌تر شرور بودند خوشحال بودند، از اين رو كه فكر مي‌كردند بالاخره قانون بهتر از بي‌قاعدگي و آشفتگي است. فرستاده‌ي مسيحي بر ما وارد شد اما طولي نكشيد كه او هم آغاز به خدعه و تعدي بر ما كرد، با روپوشيدنِ جنايت‌هاي نفرت‌بار و فروختن آرا به جنايت‌كاران. در آغاز ما او را مقصر نمي‌دانستيم؛ آن گونه عدالتِ انگليسي كه او ترتيب‌اش را مي‌داد براي هيچ كس مانوس نبود، و افراط‌‌كاري‌هاي آشكارِ حكم‌ران‌ِ نوآمده شايد به عنوان استدلال‌هاي محرمانه‌، قابل قبول و قطعي به اجرا در مي‌آمد. هر كسي بايد يك دليلِ وجودي در كتاب زندگي‌اش داشته باشد، ماها خيلي دوست داشتيم به او حق بدهيم، اما نزديكي او با تمامي‌ِ حكم‌رانانِ شرير و نابكارِ سرتاسرِ جهان، آشكارتر از اين‌ها بود كه مي‌شد ازش چشم پوشيد، دست‌ِ آخر اينكه مجبور به پذيرفتن‌ِ اين شديم كه او خيلي ساده يك مرد شرير است. كه يك حاكم‌ِ ستم‌گر بيشتر نيست. مردم بدبخت ( به خونخواخيِ خويش براي پا در هوا ماندنِ آن همه اميدِ واهي كه يك زماني در چنته‌ي حاكم نوآمده مي‌جستند) به فكر ربودن و به پاي محكمه‌كشاندنش افتادند. حرف خالي به هيچ دردي نمي‌خورد. بايد نقشه‌هايشان را عملي مي‌كردند. شايد هيچ‌كس به جز آن‌ها كه خيلي احمق يا خيلي جوان بودند اعتقاد به عملي‌بودن‌ِ اين نقشه‌هاي عجولانه و بي‌پروا نداشتند. اما هزاران هزار از سيك‌ها و مسلمانان، سرِ حرف‌شان ماندند و يك روز - ناباورانه- دست به كاري كه غيرممكن پنداشته مي‌شد، بردند. حكمران را دستگير و آنسوتر در خانه‌اي رعيتي در هومه‌ي شهر زنداني‌اش كردند. آن‌وقت همه‌ي آن‌هايي كه از او زيان ديده بودند، گردِ هم آمدند، همان‌هايي كه به واسطه‌ي حاكمِ نابكار از همسر يا پدر و مادر خود محروم شده بودند، در طي آن سال‌ها كه شمشير جلاد يك لحظه هم نياسوده بود. دستِ آخر – اين يكي شايد دشوارتر از همه بود – حاكمي ديگر فراخواندند تا درباره‌ي حاكمِ نابكار حكم براند.»
در اين لحظه، با ورود چند زن به خانه، ميانِ حرف‌هاي پيرمرد وقفه افتاد. سپس به آهستگي پيِ حرف‌هايش را گرفت. « مشهور است كه هيچ زايش و آفرينشي نيست كه در درونش اين چهار مردِ راد را در بر نگرفته باشد، چهار رادمردي كه پايه‌هاي پنهاني جهان‌اند، و پيش از آفريدگار جهان به قضاوت درباره‌ي آدمي مي‌نشينند. يكي از اين مردان درصددِ داوری كامل و تمام‌عياری است. اما كجا مي‌شود آن‌ها را پيدا كرد، چنان‌كه خودشان در جهان، گم و بي‌نام، سرگردان باشند، و حتا خودشان همديگر را وقت رويارويي بازنشناسند، و بي‌خبر از تقدير والايي باشند كه متعلق به ايشان است؟
آنوقت يكي درآمد كه پس اگر تقدير، ما را از دستاويزي به خردمندان بازداشته، پس بايست به دنبال يك ابله بگرديم . اين عقيده غالب شد. با وجودِ محققين قرآن، استادان علم حقوق،‌سيك‌هايي كه نام شيرمردان را يدك مي‌كشيدند، آن‌ها كه به خداي يگانه سجده مي‌بردند، هندوهايي كه انبوهي از خدايان را مي‌پرستيدند، راهبانِ ماهاويرايي كه عقيده داشتند شكل جهان به هيئت‌ِ مردي است با پاهايي كه هريك را به يك سو دراز كرده، پرستندگان‌ِ آتش، جهودانِ سيه‌چرده كه براي خود درباري به هم زده بودند، با اين همه حكمِ نهايي به مردي ديوانه واگذاشته شد.»
پيرمرد اين را كه گفت، به خاطر مردمي كه داشتند مراسم را ترك مي‌كردند حرفش را بريد.
به تكرار گفت: « به مردي ديوانه، از آن‌ رو كه حكمتِ خداوند از دهانش در‌مي‌آيد و غرور انساني را شرم‌آگين مي‌كند. نام او فراموش شده يا اينكه هرگز مشهور نبوده، با اين همه او رفته است، از ميانِ پيچ و خم‌ِ كوچه‌ها، برهنه‌تن يا با ژنده‌اي به تن برهنه، بازي‌كنان با انگشتانش، و در همان حال دست‌اندازان به تنه‌ي درختان.»
اين از طاقت ذهن من بيرون بود. گفتم: وانهادن‌ِ قضاوت بر عهده‌ي مردي ديوانه، به مثابه‌ي ابطال محاكمه بوده.
پاسخ‌اش اين بود: « متهم، حكم را پذيرفت، شايد با ديدنِ اين خطر كه چنانچه آزادش مي‌كردند، آنوقت توطئه‌گران دست به كار مي‌شدند. و او خوب مي‌دانست كه فقطافقط از سوي مردي ديوانه مي‌شد انتظارِ حكمِ مرگ را نداشت. شنيدم كه خنده‌اش گرفته، وقتي بهش گفته شده كه حاكم چه كسي است. محاكمه بسيار روزها و شب‌ها به درازا كشيد. و همين طور با افزايش شمارِ شاهدان و گواهان بيشتر به تعويق افتاد.»
پيرمرد مكث كرد. چيزي بود كه آزارش مي‌داد. به خاطر پل زدن ميان وقفه‌هاي زماني ازش پرسيدم، دست‌آخر چند روز به درازا كشيد؟
جواب داد: «دست‌كم نوزده روز. »
مردمي كه داشتند مراسم را ترك مي‌كردند دوباره حرف پيرمرد را قطع كردند.
شراب به مسلمين حرام شده است، اما صورت‌ها و صداهايشان به مست‌ها مي‌مانست. يكي‌شان هنگام رفتن به فرياد چيزي به پيرمرد گفت.
« درست نوزده روز»، پيرمرد يكراست رفت سر اصل مطلب.« سگِ بي‌وفا حكم صادر‌شده را شنيد و چاقوي جراحي روي گلويش سور گرفت».
پيرمرد با خشونت و سرخوشي اين‌ها را به زبان آورده بود. حالا با لحني ديگرگونه داشت داستان را به پايان مي‌برد.« او بي هول و هراس مُرد؛ در دل پست‌ترينِ مردان هم اندكي تقوا هست. »
ازش پرسيدم: اين همه در كجا روي داد؟ در همان خانه‌ي رعيتي؟
براي نحستين بار به چشمانم نگاهي انداخت. بعدش اوضاع را به آرامي و با سنجيدن حرف‌هايش روشن كرد.
« من گفتم كه او در يك خانه‌ي رعيتي حبس شده بود، نگفتم كه همانجا هم به محك گرفته شد. او در اين شهر محاكمه شد، در خانه‌اي مانند هر خانه‌ي ديگري، مانند همين يكي. هر خانه‌اي فقط كمي با ديگري فرق دارد. مهم دانستن این است که خانه در دوزخ بر پا شده باشد يا در بهشت؟»
ازش درباره‌ي تقدير توطئه‌گران پرسيدم.
با شكيبايي به من گفت:« نمي‌دانم، اين چيزها سال‌ها پيش رخ داده و حالا همگي از خاطر رفته‌اند. شايد آنچه كه آنها كردند از سوي مردان محكوم شده باشد، اما نه از سوي خداوند.»
حين گفتن اين حرف‌ها، از جا برخاست. من اين حرفش را چنان اختتامي تلقي كردم، و از آن لحظه ديگر من براي او وجودِ خارجي نداشتم. مردان و زنان از هر كنج و كنارِ پانجاب، به ما هجوم آوردند، نيايش‌كنان و مناجات‌كنان. نزديك بود ما را هم به كناري بروبند. در شگفتم كه چگونه از دلِ آن محوطه‌هاي تنگ و باريك كه كمي بيشتر از يك راهروي دراز جا داشتند، اين همه آدم مي‌توانستند به بيرون سرازير شوند. ديگران كه مالِ خانه‌هاي همسايه بودند، انگار از روي ديوارها مي‌جستند. با هل دادن و فحش‌دادن، به زحمت راهم را از ميان‌شان باز كردم. در دل محوطه‌هاي مياني به مردي عريان برخوردم. با تاجي از گل‌هاي زرد، كه هركسي از راه مي‌رسيد، مي بوسيدش و در آغوش مي‌كشيدش، با خنجري در دست. خنجر لكه دار بود چه كه مرگِ گلنكيرن را معامله كرده بود. بدن تكه‌پاره اش را در طويله‌ي پشتي يافتم.

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

Posted by Inscriber in ,


The Man on the Threshold
by Jorge Luis Borges


Bioy Casares brought back with him from London to Buenos Aires a strange dagger with a triangular blade and a hilt in the shape of an H; a friend of ours, Christopher Dewey of the British Council, told us that such weapons were commonly used in India. This statement prompted him to mention that he had held a job in that country between the two wars. ("Ultra Auroram et Gangen," I recall his saying in Latin, misquoting a line from Juvenal.) Of the stories he entertained us with that night, I venture to set down the one that follows. My account will be faithful; may Allah deliver me from the temptation of adding any circumstantial details or of weighing down with interpolations from Kipling the tale's Oriental character. It should be remarked that the story has a certain ancient simplicity that it would be a pity to lose—something perhaps straight out of the Arabian Nights.
The precise geography (Dewey said) of the events I am going to relate is of little importance. Besides, what would the names of Amritsar or Oudh mean in Buenos Aires? Let me only say, then, that in those years there were disturbances in a Muslim city and that the central government set out one of their best people to restore order. He was a Scotsman from an illustrious clan of warriors, and in his blood he bore a tradition of violence. Only once did I lay eyes on him, but I shall not forget his deep black hair, the prominent cheekbones, the somehow avid nose and mouth, the broad shoulders, the powerful set of a Viking. David Alexander Glencairn is what he'll be called in my story tonight; the names are fitting, since they belonged to kings who ruled with an iron scepter. David Alexander Glencairn (as I shall have to get used to calling him) was, I suspect, a man who was feared; the mere news of his coming was enough to quell the city. This did not deter him from putting into effect a number of forceful measures. A few years passed. The city and the outlying district were at peace; Sikhs and Muslims had laid aside their ancient enmities, and suddenly Glencairn disappeared. Naturally enough, there was no lack of rumors that he had been kidnapped or murdered.
These things I learned from my superior, for the censorship was strict and the newspapers made no comment on (nor did they even record, for all I recall) Glencairn's disappearance. There's a saying that India is larger than the world; Glencairn, who may have been all-powerful in the city to which he was destined by a signature scrawled across the bottom of some document, was no more than a cog in the administration of Empire. The inquiries of the local police turned up nothing; my superior felt that a civilian might rouse less suspicion and achieve greater results. Three or four days later (distances in India are generous), I was appointed to my mission and was working my way without hope of success through the streets of the commonplace city that had somehow whisked away a man.
I felt, almost at once, the invisible presence of a conspiracy to keep Glencairn's fate hidden. There's not a soul in this city (I suspected) who is not in on the secret and who is not sworn to keep it. Most people upon questioning professed an unbounded ignorance; they did not know who Glencairn was, had never seen him, had never heard anyone speak of him. Others, instead, had caught a glimpse of him only a quarter of an hour before talking to So-and-So, and they even accompanied me to the house the two had entered and in which nothing was known of them, or which they had just that moment left. Some of those meticulous liars I went so far as to knock down. Witnesses approved my outbursts, and made up other lies. I did not believe them, but neither did I dare ignore them. One afternoon, I was handed an envelope containing a slip of paper on which there was an address.
The sun had gone down when I got there. The quarter was poor but not rowdy; the house was quite low; from the street I caught a glimpse of a succession of unpaved inner courtyards, and somewhere at the far end an opening. There, some kind of Muslim ceremony was being held; a blind man entered with a lute made of a reddish wood.
At my feet, motionless as an object, an old, old man squatted on the threshold. I'll tell what he was like, for he is an essential part of the story. His many years had worn him down and polished him as smooth as water polishes a stone, or as the generations of men polish a sentence. Long rags covered him, or so it seemed to me, and the cloth he wore wound around his head was one rag more. In the dusk, he lifted a dark face and a white beard. I began speaking to him without preamble, for by now I had given up all hope of ever finding David Alexander Glencairn. The old man did not understand me (perhaps he did not hear me), and I had to explain that Glencairn was a judge and that I was looking for him. I felt, on speaking these words, the pointlessness of questioning this old man for whom the present was hardly more than a dim rumor. This man might give me news of the Mutiny or of Akbar (I thought) but not of Glencairn. What he told me confirmed this suspicion.
"A judge!" he cried with weak surprise. "A judge who has got himself lost and is being searched for. That happened when I was a boy. I have no memory for dates, but Nikal Seyn (Nicholson) had not yet been killed before the wall of Delhi. Time that has passed stays on in memory; I may be able to summon back what happened then. God, in his wrath, had allowed people to fall into corruption; the mouths of men were full of blasphemy and of deceit and of fraud. Yet not all were evil, and when it was known that the queen was about to send a man who would carry out in this land the law of England, those who were less evil were cheered, for they felt that law is better than disorder. The Christian came to us but it was not long before he too began deceiving and oppressing us, in concealing abominable crimes, and in selling decisions. We did not blame him in the beginning; the English justice he administered was not familiar to anyone, and the apparent excesses of the new judge may have obeyed certain valid arcane reasoning. Everything must have a justification in his book, we wished to think, but his kinship with all evil judges the world over was too obvious to be overlooked, and at last we were forced to admit that he was simply a wicked man. He turned out to be a tyrant, the unfortunate people (in order to avenge themselves for the false hopes they had once placed in him) began to toy with the idea of kidnapping him and submitting him to judgment. To talk was not enough; from plans they had to move to action. Nobody, perhaps, save the very foolish or the very young, believed that that rash scheme could be carried out, but thousands of Sikhs and Muslims kept their word and one day they executed—incredulous—what to each of them had seemed impossible. They sequestered the judge and held him prisoner in a farmhouse beyond the outskirts of the town. Then they called together all those who had been wronged by him, or, in some cases, orphans and widows, for during those years the executioner's sword had not rested. In the end—this was perhaps the most difficult—they sought and named a judge to judge the judge."
At this point, the old man was interrupted by some women who were entering the house. Then he went on, slowly.
"It is well known that there is no generation that does not include in it four upright men who are the secret pillars of the world and who justify it before the Lord: one of these men would have made the perfect judge. But where are they to be found if they themselves wander the world lost and nameless, and do not know each other when they meet, and are unaware of the high destiny that is theirs? Someone then reasoned that if fate forbade us wise men we should seek out the witless. This opinion prevailed. Students of the Koran, doctors of law, Sikhs who bear the name of lions and who worship one God, Hindus who worship a multitude of gods, Mahavira monks who teach that the shape of the universe is that of a man with his legs spread apart, worshippers of fire, and black Jews made up the court, but the final ruling was entrusted to a madman."
Here he was interrupted by people who were leaving the ceremony.
"To a madman," he repeated, "so that God's wisdom might speak through his mouth and shame human pride. His name has been forgotten, or was never known, but he went naked through the streets, or was clothed in rags, counting his fingers with a thumb and mocking at the trees."
My common sense rebelled. I said that to hand over the verdict to a madman was to nullify the trial.
"The defendant accepted the judge," was his answer, "seeing, perhaps, that because of the risk the conspirators would run if they set him free, only from a man who was mad might he not expect a sentence of death. I heard that he laughed when he was told who the judge was. The trial lasted many days and nights, drawn out by the swelling of the number of witnesses."
The old man stopped. Something was troubling him. In order to bridge the lapse, I asked him how many days.
"At least nineteen," he replied.
People who were leaving the ceremony interrupted him again; wine is forbidden to Muslims, but the faces and voices were those of drunkards. One, on passing, shouted something to the old man.
"Nineteen days—exactly," he said, setting matters straight. "The faithless dog heard sentence passed, and the knife feasted on his throat."
He had spoken fiercely, joyfully. With a different voice now he brought the story to an end. "He died without fear; in the most vile of men there is some virtue."
"Where did all this happen?" I asked him. "In a farmhouse?"
For the first time, he looked into my eyes. Then he made things clear, slowly, measuring his words. "I said that he had been confined in a farmhouse, not that he was tried there. He was tried in this city, in a house like any other, like this one. One house differs little from another; what is important to know is whether the house is built in Hell or in Heaven."
I asked him about the fate of the conspirators.
"I don't know," he told me patiently. "These things took place and were forgotten many years ago now. Maybe what they did was condemned by men, but not by the Lord."
Having said this, he got up. I felt his words as a dismissal, and from that moment I no longer existed for him. Men and women from all the corners of the Punjab swarmed over us, praying and intoning, and nearly swept us away. I wondered how, from courtyards so narrow they were little more than long passageways, so many persons could be pouring out. Others were coming from the neighboring houses; it seems they had leaped over the walls. By shoving and cursing, I forced my way inside. At the heart of the innermost courtyard, I came upon a naked man, crowned with yellow flowers, whom everyone kissed and caressed, with a sword in his hand. The sword was stained, for it had dealt Glencairn his death. I found his mutilated body in the stables out back.

Send to: Balatarin :: Donbaleh :: Delicious :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed